eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
765 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بهرام و دکتر پیاده شدند انگار در میان مه و غبار غوطه ور بودم فقط صداها را میشنیدم حالت چشمان بهرام برگشته و رگ گردنش برجسته شده بود. سرم را به پشتی تکیه دادم و از خوشی لبخند زدم. بهرام بی آن که توجهی به اطراف داشته باشد یا حتی مرا ببیند پشت سر دکتر تند تند راه میرفت بلند شدم و از لابلای درختان تعقیبشان کردم. صدای آنها را از دور می شنیدم بهرام می پرسید: دکتر مریض شده باشد چی؟ امروز نمیتوانم در مسابقه حاضر بشم؟ بعد صدای دکتر اومد که صبر کن جانم باید اول حیوان را ببینم. از پشت یک درخت نگاه میکردم هر دو وارد اصطبل شدند جلوتر رفتم و دوباره پشت درخت دیگری پنهان شدم باز صدایشان به گوش می رسید بهرام می گفت: چی شده دکتر؟مرده؟ و دکتر خنده خفیفی کرد وگفت: هنوز نمرده ولی زود به دادش رسیدی. چند دقیقه گذشت. چشمم به در اصطبل خشک شده بود. بالاخره بیرون اومدن. دکتر گفت: «خوب میشه، نگران نباش. یک نفر به او داروی خواب‌آور داده. گفتی امروز مسابقه داشتی؟» بهرام سرش را تکان داد و با عجله گفت :« بله همین امروز» و دکتر خندید و گفت : « مسابقه دیگر بی مسابقه. دشمن داری پسرجان، هرکس بوده نمی‌خواسته امروز در مسابقه...» و بهرام داد کشید: « فهمیدم کار کیه ای لعنتی، بازی بازی با دُم شیر هم بازی.» چشمان بهرام گرد شده و بود و مشت‌هایش را به یکدیگر گره کرده بود. دیگر آب از سرم گذشته بود، پی همه چیز را به تنم مالیده بودم و آمادۀ هر جواب گویی و از خود دفاع کردنی بودم. دکتر رفت و همه در ایوان نشسته بودیم. ترسیده بودم ولی با وجود آن میشد به زور لبخند بزنم. بهرام حالتی داشت که دل من فرو می ریخت. غضب کرده بود و ابروهایش را در هم فرو برده بود. لب‌هایش جمع و زانوی غم بغل کرده بود. گاهی به من نگاه می‌کرد و به سرعت نگاهش را به ته باغ، آنجا که اصطبل بود می چرخاند. حتماً در دلش داره به من فح.ش و ناسزا می دهد، نفرینم میکند یا شاید هم نقشه میکشد. خدا میداند دیگر چه بلایی میخواهد سرم بیاورد. باید حسابی مراقب خودم باشم...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز با نامزدم رفتیم بیرون و یه ایس‌پک خوردیم. 😄 همین یه برنامه‌ی ساده کلی چسبید؛ یه جای دنج نشستیم، نوشیدنی‌مونو خوردیم و از این حرف و اون حرف گفتیم و خندیدیم. نه برنامه خاصی داشتیم، نه قرار بود اتفاق عجیب‌غریبی بیفته… فقط یه عصر معمولی بود که با یه خوراکی خوشمزه و چند ساعت گپ زدن، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم بهمون خوش گذشت. بعضی وقتا همین بیرون رفتن‌های ساده، بیشتر از برنامه‌های شلوغ به آدم می‌چسبه. 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
لبخند محوی زدم و برای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم +خدا سایه‌تون رو از سر ما کم نکنه، تا وقتی شما باشید که من نگرانی ندارم. خام نیشخندی زد و چیزی نگفت، حس کردم از حرف‌هام دلخور شد اما برام مهم نبود، تنها چیزی که برام مهم بود آینده‌ی بچه‌هام بود.. بعد اون ماجرا بلقیس خانم هر از گاهی بهم سر می‌زد، ضعیف و کم بنیه شده بود اما هنوز برای من عزیز بود و حرف و نصیحتش رو همیشه با دل و جون گوش می‌کردم عطیه می‌گفت خجسته دعوای بدی با خان به پا کرده، گویا فهمیده بود خان اون خونه رو به نام من زده و به سیم آخر زده بود، صدای داد و فریادش تا حیاط خونه‌ی من میومد و برام عجیب بود که چرا خودش دیگه سراغم نیومده بود عطیه می‌گفت کل وسایل اتاقش رو بیرون ریخته و داد و فریاد می‌کرده و من رو فح.ش می‌داده، هیچ کسم حریفش نمی‌شده تا بالاخره خان سر رسیده و در برابر داد و فریادهای خجسته بازوش رو گرفته و پرتش کرده وسط حیاط و گفته تو خونه‌ی من حق نداری صدات رو بالا ببری، تا وقتی که با ازدواج مجدد من مشکل داری می‌تونی خونه‌ی آقات بمونی، هروقت سر عقل اومدی برمی‌گردی، اگرم سر عقل نیومدی همونجا بمون تا موهات هم رنگ دندون‌هات بشه... به عنوان یک زن دلم برای زن نازایی که حمایت شوهرش رو نداشت می‌سوخت... البته نه برای خجسته! فقط برای زنی که تاوان نقصش رو می‌داد... یادمه یک همسایه داشتیم که بچه‌دار نمی‌شد، شوهرش رفته بود و دو زن دیگه گرفته بود و وقتی اونام بچه‌دار نشده بودن فهمیده بود عیب از خودشه! هر سه زنش به پای عیبش سوختن و هیچ وقت نتونستن مادر بشن... دلم برای زن‌هایی که این همه ظلم می‌دیدن و سکوت می‌کردن، می‌سوخت. قطعا اگر جای خان و خجسته عوض می‌شد خجسته هیچ وقت نمی‌تونست با کس دیگه‌ای ازدواج کنه و طعم مادر شدن رو بچشه، اما خان چون مرد بود این حق رو داشت که به هر بهایی پدر بشه، حتی اگر بهاش شکستن دل شریک زندگیش باشه. روزها از پی هم می‌گذشت و من سرم گرم زندگی خودم و بچه‌هام بود، به ندرت به عمارت می‌رفتم و سعی می‌کردم فاصله بگیرم از اون عمارت سرد و ساکت، ستاره اما هر روز میومد خونمون. با شهریار و خسرو بازی می‌کرد و دلش خوش بود به محبت‌های من، مادر درست و درمونی که نداشت، دایه‌شم که به فکر بچه‌های خودش بود... بلقیس خانم هم توان نگهداری از ستاره رو نداشت، برای همین وقتی بهش گفتم...
👁️ ناگفته‌هایی که هر جایی نمی‌بینی... ماوراء | آخرالزمان | ناگفته‌ها 🔱 گوهر معرفت https://eitaa.com/joinchat/3987931191C79e041da6b
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
کبریت اول رو اون عفریته خانوم زد و این آتیش رو روشن کرد . الان هم واسه این که حرفش رو به کرسی بنشونه تشریف برده خونه ی آقا جانش قهر ! اعظم هم با خودش گفت چه کنم ،. چه نکنم ! خواست از طلعت کم نیاره و سرش بی کلاه نمونه ، اون هم قهر کرد و رفت ! این وسط فقط صنم بیچاره زبون به دهن گرفته و چیزی نمیگه ! با گیجی نگاهی به در مطبخ انداختم و گفتم : پس بچه هاشون ! اقدس با تأسف سری تکون داد و گفت : بچه هاشون رو انداختن سر مادر بدبختت که آقا جانت رو عاصی کنن ! خواستم چیزی بگم که مادرم وارد مطبخ شد ، اقدس هول زده لبخند کج و کوله ای زد و گفت : خب چرا سر پا وایسادی مهربانو جان . تو خسته ای . تازه از راه رسیدی برو بالا تا ما هم بیایم . مادرم نگاه مشکوکی به اقدس انداخت و با لحن سردی گفت : اقدس راست میگه . برو پیش شوهرت ! غذای آقا جانت رو کنار بگذارم ، سفره رو پهن می کنیم . می دونستم مادرم می خواد من رو دست به سر کنه تا به اقدس سفارش کنه پیش من چیزی نگه برای همین با اکراه چشمی گفتم و به سمت حیاط رفتم . بچه ها هنوز مشغول بازی بودند و خبری از بهادر نبود . نگاهی به اطراف چرخوندم و از گندم پرسیدم : نديدی عمو بهادر کجا رفت . گندم با لحن شیرینی جواب داد : رفت بیرون ، گفت زود بر می گرده . از توی بقچه م چند تا شکلات درآوردم و بچه ها رو جمع کردم دور خودم . دلم برای بچه های اعظم و طلعت می سوخت . این بچه ها هیچ گناهی نداشتن و به قول اقدس پاسوز طمع خودخواهی مادرهاشون شده بودند ! چند دقیقه ای گذشته بود و همچنان با بچه ها سرگرم بودم که محمد وارد خونه شد. با دیدن من کمی جا خورد اما زود خودش رو جمع و جور کرد و به سمتم اومد و گفت : سلام . خیر باشه مهربانو . تو این جا این جا چی کار میکنی ! با بی میلی از جا بلند شدم و گفتم : این که اومدم به خانواده م سر بزنم جای تعجب داره ! محمد کمی دستپاچه شد و با لبخندی کج و کوله ای گفت : نه... کار خوبی کردی . فقط چون انتظارش رو نداشتم این جا ببینمت کمی تعجب کردم . بعد هم نگاه محتاطی به اطرافش انداخت و گفت : اذیتت که نمی کنن ! هنوز حرف محمد کامل نشده بود که نگاه چپ چپی بهش انداختم و گفتم : نه . خیلی هم دوستم دارن . هر چند فکر نمی کنم زندگی من به تو ربطی داشته باشه ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 راستش من شوهرم ۵۳ سالشه و خودم ۴۵ سالمه بچه هام بزرگن دخترم ازدواج کرده پسرمم خدا رو شکر کاردولتی داره و بچه های خوبی هستن 🍃