eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
749 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 سلام دوستان راهنمایی از شما خواستم هستم متاهل نزدیک به یه ماه حالم بد شده واصلا... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان راهنمایی از شما خواستم سارا هستم متاهل نزدیک به یه ماه حالم بد شده واصلا مث قبل نشدم یه روز قلبم اومد درد نفس بزور میتونسنم بکشم بعد دیگه از اون روز به بعد حالم بده نا امید شدم از زنگی شبا خوابم نمیبره گریه میکنم ترسو شدم اشتها ندارم از همچی بدم میاد همه جا حوصلم سر میره اصلا نمیدونم چرا اینجور شدم دارم دق میکنم دیگه بچه هم تو دستمه واقعا نمیکشم بنظرتون چمه؟ 😭 خیلی دختر خوش ذوق وپرانرژی بودم اصلا یه دفعه الکی الکی اینطور شدم. منتظر راهنمایییتون هستم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 سوال اعضا سلام خوبین توروخدااااا پیامم رو بزارین تو کانال تون شاید کسی بتونه درد منو دوا کنه من خیلی چاق هستم آمدم خودم رژیم گرفتم قند نون برنج رو حذف کردم حالا پوستم یکم داره چروک میشه ولی موهام داره دسته دسته کنده میشه😭😭😭😭 هیچی هم لاغر نشدم فقط یکم پاهام لاغر شده بیریخت تر شدم توروخدا بگین چکار کنم دیگه بریدم از این همه چاقی که هرروز داره سرم میاد فکرکنم ۴۰ کیلو اضافه دارم ورزش هم نمیتونم بکنم واقعا تمام بدنم درد می‌کنه توانش رو ندارم خدا خیرتون بده پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
محمد با سرخوردگی سرش رو پایین گرفت و با لحن دلخوری گفت : درسته ، اما دست خودم نیست ! بهم حق بده . بعد هم نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خاله مریم نیست ! زیر چشمی اشاره ای به مطبخ کردم و گفتم : تو مطبخه . بعد هم از جا بلند شدم و به سمت اتاق ها رفتم . حدود نیم ساعتی گذشته بود که اقدس همراه با وسایلی که برای ناهار آماده کرده بود وارد اتاق شد . وقتی دید تنها کنج اتاق نشستم ابروهاش رو بالا داد و گفت : بهادر خان پیغوم فرستاده که رفته حجره ی خودشون ! گفته شب با بقیه ی مردها میاد خونه . بعد هم همون طور که سفره رو روی زمین پهن می کرد گفت :اون روسری رو از سرت در بیار دختر مغزت پخت ! مرد ها تا شب خونه نمیان . هر چند اگر هم کسی بیاد همه بهت محرمن ! با تموم شدن حرف اقدس روسریم رو از سرم کندم و بلند بلند گریه کردم ! انگار اقدس چیزی که میدید رو باور نمی کرد چون سبد سبزی از دستش رها شد و همون طور که روی صورتش می کوبید گفت : یا خدا . این چه شکل و شمالیه که برای خودت درست کردی دختر پس موهات کو ؟! با دیدن عکس العمل اقدس شدت گریه م بیشتر شد و ریز و درشت ماجرا رو براش تعریف کردم . حرف هام که تموم شد اقدس با عصبانیت از جا بلند شد و گفت : از روز اول هم به مریم خانوم گفتم به این زنیکه ی موذی رو نده ها اما گوش نکرد . گفتم هر چی که باشه ، مهربانو خوب یا بد دختر شماست . نمی گم از اشتباهش چشم پوشی کنید اما اون قدر هم به حال خودش ولش نکنید که حاج مراد و ایل و تبارش فکر کنن این دختر بی کس و کاره اما کسی به حرفم گوش نکرد . بعد هم با عجله از اتاق بیرون رفت و خیلی طول نکشید که همراه با مادرم وارد اتاق شد . بر خلاف اقدس که اون قدر ناراحت شد و پا به پای من اشک ریخت ، مادرم در حالی که سعی می کرد خودش رو بی خیال نشون بده گفت : این که غصه نداره دختر ! اتفاقا این طوری رشد موهات بیشتر هم می شه ! اقدس با حرص نگاهی به مادرم انداخت و با لحن جویده جویده ای گفت : چی چی رو غصه نداره خانوم جان . زدن دختر بیچاره رو کچل کردن اون وقت شما میگی غصه نداره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 "قلت لله: لماذا أتيت بي إلى حافة عمري؟ قال: "اعتقدت أن لديك القدرة على الطيران" به خدا گفتم: چرا من را به لب پرتگاه زندگیم رساندی؟ او گفت: من باور داشتم که تو قدرت پرواز داری. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
هر لحظه منتظر بودم حرفی بزند. شِکوه و شکایتی بکند. فرانک می پرسید:« دکتر چی گفت؟...» خانم بزرگ می‌پرسید:« نگفت چرا بیمار شده؟» و بهرام زیر چشمی به من نگاه می‌کرد. آب دهانش را قورت می‌داد و به علامت خط و نشان سرش را تکان می‌داد و آهسته می‌گفت:« دکتر گفت فقط خسته شده، خوب میشه.» فرانک با نگرانی می پرسید:« پس مسابقه امروزت چی میشه؟» و بهرام باز نگاهی سرد و پر از تنفر به من می‌انداخت و فقط سرش را تکان می‌داد. آتشفشانی در دل بهرام بود که من تصور می‌کردم هرگز خاموش شدنی نیست. دندان‌هایش را از خشم به یکدیگر می‌فشرد و از لای دندان‌ها گفت:« منتظر باش پری» خندیدم تا بیشتر حرص بخورد، بعد گفتم :« پس منتظر می‌مانم تا تو را منتظر اتفاق جالب‌تری بگذارم.» و بلند شدم و رفتم. عصر به خانه برگشتیم. حال بهرام گرفته بود. دیگر حرف نمی‌زد و آرام رانندگی می‌کرد. همه می‌دانستند در فکر اسبش است ولی نظر من چیزی دیگری بود. در فکر من بود. نقشه ای جدید طراحی می‌کرد. مراقب بودم. لباس‌هایم را روی طناب پهن نمی‌کردم. شامپو و سایل حمام را روی طاقچۀ پشت پنجره نمی‌گذاشتم. جزوه‌ها، کتاب‌ها و دفترها حتی عکس‌هایم را داخل کمد گذاشته و در کمد را قفل کرده بودم. اواخر شهریور بود. هنوز هوا گرم بود، شب از نیمه گذشته بود. ما بیدار بودیم. مادرم بافتنی می‌بافت و من کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم. صدای جیرجیرک‌ها سکوت اتاقمان را نوازش می‌داد. خوشحال بودم، برای اینکه هنوز فرصتی به بهرام نداده بودم تا اشکم را در بیاورد. هر لحظه و هر ثانیه از خودم مراقبت می‌کردم. مادرم بلند شد و در حالی که رختخواب‌ها را پهن می‌کرد پرسید:« چند روز دیگر مدرسه‌ها باز می‌شوند؟» کتاب‌هایم را دسته کردم و داخل کارتون گذاشتم تا جا برای کتاب‌های جدیدم باشد. بعد به مادرم رو کردم و گفتم :« دو روز دیگر مانده. راحت شدم. عجب تابستان سختی بود.» مادرم که از حرف‌های من درست و حسابی سر در نمی‌آورد برق را خاموش کرد و ناله کنان وارد رختخواب شد.
#🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز خانواده‌م اومده بودن خونمون، منم از صبح کتلت درست کردم که وقتی رسیدن، تازه و داغ بخوریم. خونه از همون اول پر شد از بوی کتلت و صدای حرف زدن و خنده. 😄 همه دور هم نشستیم، هی یکی یه خاطره تعریف می‌کرد، یکی می‌خندید، یکی هم وسط حرفا می‌گفت «یه کتلت دیگه بده!» اصلاً نفهمیدم کی عصر شد. آخرش هم با چای نشستیم و دوباره حرف زدیم. نه مهمونی آنچنانی بود، نه چیز خاصی… ولی انقدر خوش گذشت که دلم نمی‌خواست کسی زود بره. بعضی روزا فقط کافیه خانواده دور هم جمع بشن؛ خونه شلوغ بشه، سفره ساده باشه و صدای خنده از هر طرف بیاد. امروز دقیقاً از همون روزایی بود که آخر شب آدم با خودش می‌گه: «چقدر خوب شد که امروز همه اومدن.» 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤