🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب دختری که سالها نامزد پسرعمهاش بوده: از تصور روزی که همه منتظر عقد بودن و تو با ذوق خودتو آماده میکردی و بعد ناگهان همه برنامهها به هم خورده، واقعاً دلم گرفت. بعضی اتفاقها فقط همون روز آدم رو نمیشکنن؛ بعدش هم هر بار یه وسیله، یه مهمونی یا حتی یه حرف فامیلی میتونه همه خاطرهها رو دوباره زنده کنه.
🍃🌸
در جواب دختری که سالها نامزد پسرعمهاش بوده: به نظرم سختترین قسمت ماجرا اینه که هنوز یه جواب روشن نداری. نه اینکه بخوای برگرده یا دوباره باهاش ازدواج کنی؛ آدم گاهی فقط میخواد بدونه چرا تمام چیزی که سالها بهش باور داشته، یکدفعه فرو ریخته. واقعاً حق داری هنوز از این اتفاق ناراحت باشی.
🍃🌸
در جواب دختری که سالها نامزد پسرعمهاش بوده: سه سال برای بعضیها شاید عدد بزرگی باشه، ولی برای زخمی که هیچ توضیحی پشتش نیست، ممکنه زمان بهتنهایی کافی نباشه. عزیزم امیدوارم یه روزی بتونی این قصه رو بدون اینکه خودتو سرزنش کنی به گذشته بسپری. تو تمام این سالها با چیزی که میدونستی زندگی کردی و نمیتونستی ذهن طرف مقابل رو بخونی.
🍃🌸
در جواب دختری که سالها نامزد پسرعمهاش بوده: واقعاً تأسف خوردم برای تمام اون سالهایی که با امید و ذوق گذشت و آخرش اینطوری تموم شد. امیدوارم هر اتفاقی که باعث این جدایی شده، هرگز باعث نشه تو ارزش خودت رو زیر سؤال ببری. بعضی پایانها جواب قشنگی ندارن، ولی آدم میتونه کمکم یاد بگیره با سؤالهای بیجواب هم زندگی خودش رو ادامه بده.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
توی زندگی مشترک، گاهی هر دو نفر میدونن دلخورن، ولی هیچکدوم قدم اول رو برنمیدارن.
یکی منتظره طرف مقابل پیام بده.
اون یکی منتظره اول ازش عذرخواهی بشه.
ساعتها میگذره و یک موضوع ساده، تبدیل میشه به سکوت سنگین.
گاهی واقعاً حق با توئه، اما این سؤال رو هم از خودت بپرس:
«میخوام حقم ثابت بشه یا میخوام این فاصله زودتر تموم بشه؟»
قدم اول برداشتن همیشه به معنی مقصر بودن نیست.
میتونی بگی:
«هنوز از چیزی که شد ناراحتم، ولی دوست ندارم این سکوت بینمون ادامه پیدا کنه.»
یا:
«بیایم آرومتر دربارهاش حرف بزنیم.»
این جملهها نه غرورت رو کم میکنه، نه یعنی از خواستهات گذشتی.
فقط نشون میده رابطه برات مهمه و نمیخوای هر اختلاف کوچیکی تبدیل به چند روز سردی بشه.
البته آشتی کردن نباید باعث بشه مشکل اصلی نادیده گرفته بشه. بعد از اینکه فضا آروم شد، درباره چیزی که ناراحتتون کرده هم حرف بزنید.
در زندگی مشترک، گاهی قشنگترین قدم این نیست که منتظر باشیم طرف مقابل جلو بیاید؛ خودمان راه گفتوگو را باز کنیم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/10447869/271066
اون گل دختری که یه پسر بهش شماره
داده :
عزیزم این شماره ردو بدل کردنها و دوستیهای خیابانی و تلفنی هیچ آخر و عاقبتی جز آلودگی روح و گاه جسم
نداره و شرعا هم گناهه .
از هیچ کس ترسی نداشته باش ،شماره رو دور بنداز و اگر اون پسر بار دیگه مقابلت سبز شد بی اعتنا و با اخم از کنارش عبور کن . چند بار
که ازت بی محلی ببینه میره سراغ یکی دیگه . قدر نجابت و پاکدامنی خودت رو بدون و تو دام اینجور روابط شیطانی نیفت . به دَرست برس ،خدا رو فراموش نکن و با دعا ونماز روحت
رو جلا بده . انشاءالله در آینده با یک ازدواج منطقی ،به عشقی پاک و جاودان میرسی .
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸
عزیزم مشکل باروری تقصیر همسرت نیست، ولی پنهون کردنش از تو واقعاً کار درستی نبوده. من اگه جای تو بودم فعلاً هیچ تصمیم عجولانهای نمیگرفتم، اول با خودش خیلی جدی حرف میزدم و دقیق میفهمیدم شرایط چیه.
🌸🍃
من بیشتر از خود مشکل، از این جملهش ناراحت شدم که «میترسیدم ازدواج نکنی». خب عزیز من، شاید واقعاً ازدواج نمیکردی! این حق تو بوده که بدونی و انتخاب کنی.
🌸🍃
به نظرم قبل از اینکه تصمیم بگیری بمونی یا جدا بشی، حتماً با یه پزشک متخصص صحبت کنین و دقیق بفهمین شرایط چیه. «مشکل باروری» یه جمله کلیه و باید مشخص بشه دقیقاً منظورشون چیه و چه راههایی وجود داره.
🌸🍃
من نمیتونم بگم بمون یا برو، چون این زندگی خودته. ولی یه چیزو مطمئنم؛ خودتو مجبور نکن فقط چون دو روزه عروسی کردی، وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده. تو هم حق داری ناراحت و سردرگم باشی.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
یک هفته از باز شدن مدارس می گذشت. دوباره سرحال و شاداب شدم. فقط درس میخواندم و به امید آینده ای روشن صبح ها می رفتم و بعدازظهرها برمیگشتم. اکثر روزها فرید با اتومبیلش جلوی در مدرسه می ایستاد و من و فرحناز را می رساند.
فرحناز بیشتر از گذشته پیش من میومد. نمیدانم منظورش درس خواندن بود یا دیدن بهرام.
روز پنجشنبه بود. زنگ انشاء ، ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقۀ دیگر زنگ آخر به صدا در می آمد. آهسته کتابهایم را جمع کردم. فرحناز برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:« امشب فرید با دوستش میخواد بره شکار ، میای پیش من؟»
معلم یک بار زد روی میز و گفت:« ساکت ، چه خبر است؟»
زنگ خورد و صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. پرسیدم :« فرحناز چی گفتی؟» و دوباره جمله اش را تکرار کرد. گفتم:« نمیدانم باید با مادرم صحبت کنم.» خندید و گفت:«بچه ننه!»
بیرون رفتیم ، هنوز فرید منتظر بود . خجالت کشیدم. گفتم:« تو برو فرحناز من تنها میرم.»
گفت: « مگر دست خودت است؟ بی خود کردی. یاالله راه بیفت.»
دستم را گرفت و کشید.
گفتم:« آخر هر روز؟»
گفت:« هیچ اشکالی ندارد. فرید دوست دارد ...»
و حرفش را خورد. من هم به روی خودم نیاوردم و سوار شدم.
سلام کردم و گفتم : « ببخشید من هر روز مزاحم میشم.»
فرید با لحنی بسیار متین گفت:« این مسیری است که من هرروز می روم . چه اشکالی داره شما رو هم برسانم؟»
گفتم: « خیلی متشکرم.»
گفت:« خواهش میکنم.» و دیگر هیچ نگفت.
نگاه نمیکرد. چقدر مودب و متین بود. با شخصیت و شریف بود. ادیب و خوش صحبت بود. ولی توام با این احوال نمیدانم چرا نمیتوانستم حتی لحظه ای در فکرش فرو بروم. ولی ساعتها در فکر بهرام راه می رفتم، حرف میزدم، غذا میخوردم و یا حتی میخوابیدم.
شب شده بود. فرحناز آمد و اجازهام را از ماردم گرفت. به منزل فرحناز رفتیم..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
باورم نمی شد مادرم این قدر راحت خودش رو با گفتن چند کلام حرف خلاص کرده باشه و به این راحتی چشمش رو به روی من و بدبختی هام ببنده ! اما برای این که حرصش بدم با کنایه گفتم : عروس خانوم هاتون کجا رفتن ؟!
مادرم زیر چشمی نگاهی به اقدس انداخت و گفت : چمیدونم والا . طلعت خونه ی داییش دعوت بود . اعظم خونه ی عمه ش . بچه هاشونم ریختن رو سر من و رفتن به خوشی شون برسن .
با تعجب ابروهام رو بالا دادم و گفتم : خوبه پس شب میان می بینمشون ! خیلی دلم برای اعظم تنگ شده .
با تموم شدن حرفم ، مادرم کمی خودش رو جلو کشید و گفت : مگه شما شب این ما می مونید !
از این که مادرم نمی تونست عیب و ننگ عروس هاشون هاش رو ازم مخفی کنه خیلی ذوق کردم و با بیخیالی گفتم : آره . به گمونم یکی دو روزی این جا باشیم .
مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : خوبه والا . حالا خوبه آقا جانت بهت گفت بعد از این که از در این خونه رفتی بیرون دیگه حق نداری بیای این جا ها . خانوم اومده کنگر بخوره لنگر بندازه ! اون وقت ناراحته که چرا سکینه گیس هاشو بریده ! مگه عروس تازه ، خونه و زندگیش رو ول می کنه میاد بمونه خونه ی ننه ش . سکینه با خودش نمی گه اگر خونه ی ننه ت خوب بود چرا شوهر کردی ؟!
مادرم حرص می خورد و زیر لب غر میزد . راستش تو اون لحظه نه تنها از غر زدن هاش ناراحت نبودم بلکه از این که تا شب نمی تونست اوضاع خونه رو از من مخفی نگهداره و به خاطر این موضوع ناراحت بود ، خوشحال هم بودم ! برای همین بی اراده لبخندی روی لبم نشست که از جشم مادرم دور نموند !
وقتی دید می خندم با تشر گفت : روسریت رو بنداز سرت الان بچه ها میان زهره ترک میشن و با عصبانیت بقیه رو صدا زد .
حدود یک ساعتی گذشته بود و مادرم برای چرت نیم روز به اتاقش رفته بود . اقدس همه ی بچه ها رو برده بود تو اتاق بخوابونه و من از تنهایی حوصله م سر رفته بود . از اون جایی که صنم هم با من سر سنگین بود و وقتی دیدم محلم نگذاشت و به سلام ساده ای اکتفا کرد ،. اتاق اون هم نمی تونستم برم .
از طرفی هم دیگه دلم نمی خواست تو اون خونه بمونم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز یه گل آپارتمانی جدید خریدم و از وقتی آوردمش خونه، هی میرم نگاهش میکنم. 😄
یه گوشه قشنگ براش پیدا کردم، گلدونشو مرتب کردم و الانم نشستم کنارش.
یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم، باقلوا هم گذاشتم کنارش و گفتم خب… حالا وقتشه بشینم و از خرید جدیدم لذت ببرم.
شاید خندهدار باشه، ولی من با همین چیزای کوچیک خیلی خوشحال میشم.
یه گل تازه، یه گوشه دنج خونه، یه نسکافه گرم و یه شیرینی کوچیک…
الانم فقط دارم به گل جدیدم نگاه میکنم و با خودم میگم کاش خوب بزرگ بشی و کلی برگ تازه بدی. 🌱🤍
بعضی وقتا حال خوب واقعاً همینقدر سادهست؛
یه چیزی برای خونه میخری که دوستش داری و بعد میشینی کنارش و از دیدنش کیف میکنی. ☕️🌿🥮
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7