🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهرای عزیز میخاستم یه راهنماییم کنید.دخترم سه سالشه مدام انگشت شصتش داخل دهنشه
ومیمکش وشب تا صب هم که خواب داخل دهنش هی میمکه .قطره تلخک ولاک تلخک هم گرفتم وقتی زدم تا
دوروز دستش نمیخورد بازم شروع کرد به انگشتش خوردن .خانما توروخدا اگه راهکاری دارین برام بگین چون واقعا
خودم دیگه خسته شدم از بس این انگشتو میمکه .هروقت هم میمکه دستش از دهنش
در میارم یه چیز دیگه میدم دستش ولی باز دودیقه بعدش دوباره میمکه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اقدس استکان رو به سمت لبم گرفت و گفت : چرا لجبازی می کنی دختر . به جای حرف زدن بخور دیگه ، دستم تو هوا خشک شد !
بوی عرق نعنا که بهم خورد ، حالم بد شد و با عجله به سمت دستشویی دویدم .
وقتی بیرون اومدم مادرم با کلافگی گفت : خونه ی محبوبه چی خوردی ؟!
کمی فکر کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم. : چیزی نخوردم . یعنی اصلا فرصت نشد که بخوام چیزی بخورم .
اقدس ابروهاش رو بالا داد و گفت : به گمونم حامله ای دختر . این حال و احوال فقط مال بارداریه !
با تموم شدن حرف اقدس ، حس کردم خشکم زد و کسی راه نفس کشیدنم رو بست .
مادرم نگاه دقیقی به صورتم انداخت و با کنجکاوی گفت : حامله ! مگه تو حامله ای ؟! بعد هم چشم هاش رو ریز تر کرد و همون طور که نگاهش بین من و اقدس می چرخید گفت : آخرین بار کی ماهیانه شدی ؟!
حالت تهوع و سر گیجه از یادم رفته بود و انگار کسی بهم برق وصل کرده بود ! داشتم فکر می کردم ببینم آخرین باری که ماهیانه شدم کی بوده .
مادرم که دید جوابش رو نمی دم با حرص نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : چرا لالمونی گرفتی دختر . مگه با تو نیستم ! پرسیدم آخرین باری که ماهیانه شدی کی بوده ؟!
هر چند خیلی مطمئن نبودم اما برای این که مادرم بیشتر از این به جونم غر نزنه ، هول زده گفتم : فکر کنم بیشتر از یک ماه پیش !
مادرم بدون این که حالت صورتش عوض شه ، ابروهاش رو بالا داد و با همون لحن خونسرد قبل گفت : بهتر . بچه که بیاد میخت رو می کوبی . دیگه اون سکینه ی مارمولک هم نمی تونه بهت انگ اجاق کوری بزنه و بازی در بیاره . فق، یادت نره چند ماه اول سختی زیاد داره ! تا بچه یکم جون بگیره و جا بیافته طول می کشه . حواست رو جمع کن بار سنگین بلند نکنی کار دستمون بدی . من تو این هاگیر واگیر حوصله ی جمع کرد تو رو ندارم ها .
بی توجه به حرف های مادرم دستم رو روی شکمم گذاشتم . باورم نمی شد واقعا باردار باشم ! یا حداقل به این زودی ها باردار شم . نا خودآگاه یاد منیژه و بچه ش افتادم و از هون لحظه ترس به دلم افتاد . اگر ایوب می فهمید من باردارم آروم نمی نشست و حتما بلایی سر بچه م می آورد !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهش میکنم جواب سوالمو بدید ممنون میشم من یه دختر ۲ساله دارم اشتهای خوبی داره بهش شربت
ویتامین ویتان میدم ولی اصلا وزنش خوب نمیشه هرکی هم دخترمو میبینه میگ چقدر لاغرو ضعیفه غذا
نمیخوره یا این ب کی رفته...موهاشم خیلی نازک کم پشت هست روغن بادام تلخ زدم تاثیری نداشت ب
نظرتون چیکار کنم ک هم وزنش خوب بشه هم موهاش پر پشت بشن؟؟ ممنون میشم اگه کمکم کنید❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
همه مشغول نوشتن مسائل روی تخته بودیم.
کلاس ساکت بود و فقط گاهی صدای ورق زدن کتاب یا دفتری شنیده میشد.
دبیر فیزیک آهسته در وسط کلاس در بین نیمکتها قدم میزد.
صدای ضربه زدن به در کلاس حواس همه را پرت کرد.
تق تق قلبم ریخت.
حس ششم گفت:«خانم افشانی پشت در است با من کار دارد.»
با هر قدمی که دبیر به سوی در برمیداشت نفسهای من به شماره می افتاد.
آهسته در را باز کرد و من سرجایم میخکوب شدم.حدسم درست بود و خانم افشانی پشت در ایستاده بود. به چشمهایش خیره شده بودم. او هم همینطور و
گفت:«نجاتی!وسایلت را جمع کن بیا دفتر.»
هیچ کدام از بچه ها از موضوع اطلاع نداشتند. پچ پچی میان همکلاسهایم در گرفت. هرکس چیزی میگفت و با صدای دبیر فیزیک که میگفت:«چه خبر شده؟ الان زنگ میخورد بنویسید دیگر.»
از کلاس خارج شدم. وقتی میرفتم فقط به فرحناز نگاه میکردم. در کلاس پشت سرم بسته شد و من خودم را با خانم افشانی در راهرو تنها دیدم.
سلام کردم و گفتم:«بله خانم؟»
جواب سلامم را نداد ولی اخم کرد.
گفت:«برو دفتر تا بیایم.»
آهسته و همانطور که مرتب برمیگشتم و خانم افشانی را نگاه میکردم وارد دفتر شدم.
همه بودند ناظم دفتر و یک مرد چاق سر کچل که فوری فهمیدم از اداره آمده است. آب دهانم را قورت دادم و با رنگ پریده اجازه خواستم بعد قدم اول را در دفتر گذاشتم. احساس میکردم همه طور دیگری نه مثل گذشته که مهربان بودند بلکه با غضب به من نگاه میکردند. به من! شاگرد ممتاز دبیرستان که تا همین چند روز پیش وقتی به دفتر میرفتم همین ناظم یا دفتردار چای یا شیرینی به من تعارف میکردند و کلی از هوش و استعداد من تعریف میکردند.
میگفتند باعث افتخار مدرسه ما هستی و با افتخار نمراتم را سر صف میخواندند و به رخ دیگران میکشیدند. من که همیشه انضباطم بیست بود و همه از آداب و معاشرت و ادبم تعریف میکردند. حالا چه شد؟ چرا این طور زیرچشمی و با غضب نگاهم میکنند قتل که نکردم. بعد یاد حرفای فرید افتادم و کمی آسوده خاطر شدم.
صدای پای خانم افشانی را خوب میشناختم. آهسته و با ابهت به سمت دفتر میامد.
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾