eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
754 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 من یه دختر ۲ساله دارم اشتهای خوبی داره بهش شربت ویتامین ویتان میدم ولی اصلا وزنش خوب نمیشه هرکی هم دخترمو میبینه میگ چقدر لاغرو ضعیفه غذا 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خواهش میکنم جواب سوالمو بدید ممنون میشم من یه دختر ۲ساله دارم اشتهای خوبی داره بهش شربت ویتامین ویتان میدم ولی اصلا وزنش خوب نمیشه هرکی هم دخترمو میبینه میگ چقدر لاغرو ضعیفه غذا نمیخوره یا این ب کی رفته...موهاشم خیلی نازک کم پشت هست روغن بادام تلخ زدم تاثیری نداشت ب نظرتون چیکار کنم ک هم وزنش خوب بشه هم موهاش پر پشت بشن؟؟ ممنون میشم اگه کمکم کنید❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
همه مشغول نوشتن مسائل روی تخته بودیم. کلاس ساکت بود و فقط گاهی صدای ورق زدن کتاب یا دفتری شنیده میشد. دبیر فیزیک آهسته در وسط کلاس در بین نیمکتها قدم میزد. صدای ضربه زدن به در کلاس حواس همه را پرت کرد. تق تق قلبم ریخت. حس ششم گفت:«خانم افشانی پشت در است با من کار دارد.» با هر قدمی که دبیر به سوی در برمیداشت نفسهای من به شماره می افتاد. آهسته در را باز کرد و من سرجایم میخکوب شدم.حدسم درست بود و خانم افشانی پشت در ایستاده بود. به چشمهایش خیره شده بودم. او هم همینطور و گفت:«نجاتی!وسایلت را جمع کن بیا دفتر.» هیچ کدام از بچه ها از موضوع اطلاع نداشتند. پچ پچی میان همکلاسهایم در گرفت. هرکس چیزی میگفت و با صدای دبیر فیزیک که میگفت:«چه خبر شده؟ الان زنگ میخورد بنویسید دیگر.» از کلاس خارج شدم. وقتی میرفتم فقط به فرحناز نگاه میکردم. در کلاس پشت سرم بسته شد و من خودم را با خانم افشانی در راهرو تنها دیدم. سلام کردم و گفتم:«بله خانم؟» جواب سلامم را نداد ولی اخم کرد. گفت:«برو دفتر تا بیایم.» آهسته و همانطور که مرتب برمیگشتم و خانم افشانی را نگاه میکردم وارد دفتر شدم. همه بودند ناظم دفتر و یک مرد چاق سر کچل که فوری فهمیدم از اداره آمده است. آب دهانم را قورت دادم و با رنگ پریده اجازه خواستم بعد قدم اول را در دفتر گذاشتم. احساس میکردم همه طور دیگری نه مثل گذشته که مهربان بودند بلکه با غضب به من نگاه میکردند. به من! شاگرد ممتاز دبیرستان که تا همین چند روز پیش وقتی به دفتر میرفتم همین ناظم یا دفتردار چای یا شیرینی به من تعارف میکردند و کلی از هوش و استعداد من تعریف میکردند. میگفتند باعث افتخار مدرسه ما هستی و با افتخار نمراتم را سر صف میخواندند و به رخ دیگران میکشیدند. من که همیشه انضباطم بیست بود و همه از آداب و معاشرت و ادبم تعریف میکردند. حالا چه شد؟ چرا این طور زیرچشمی و با غضب نگاهم میکنند قتل که نکردم. بعد یاد حرفای فرید افتادم و کمی آسوده خاطر شدم. صدای پای خانم افشانی را خوب میشناختم. آهسته و با ابهت به سمت دفتر میامد.
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
بلقیس خانم با دیدنم با تعجب گفت +خیر باشه زرتاج، این چه حال و روزیه؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم و همونجا جلوی در نشستم و زدم زیر گریه، بلقیس خانم با نگرانی گفت +زرتاج... چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ کسی طوریش شده؟ پسرا خوبن؟ سری تکون دادم و به سختی گفتم +خوبن... خوبن مادرجون نگران نباشید +خدا بگم چیکارت نکنه، پس چرا گریه میکنی؟ دِ حرف بزن دختر سکته ام دادی... نمیدونستم چطور ماجرا رو براش تعریف کنم، من که نسبت خونی با ستاره نداشتم داشتم دق میکردم اما پنهان کردن این ماجرا هم کار درستی نبود. به سختی لب باز کردم و گفتم +اون دو تا جوونی بودن که میگفتید از اقوام مادری بدری هستن.... امروز داشتم میرفتم سمت دوره گرد ده... ستاره گریه کرد و مجبورم کرد با خودم ببرمش، سر پیچ کوچه اون دو تا جوون سد راهمون شدن، ستاره خیلی ازشون ترسید، قبلا هم یکی دوبار دیده بودم بد به ستاره نگاه میکنن حتی یک بار دیده بودم که میخواستن ستاره رو ببرن با خودشون، من که رسیدم منصرف شدن...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با فکر های ترسناکی که از سرم می گذشت ، دلشوره ی بدی به جونم افتاد و با درموندگی کنار حوض نشستم . اقدس با دیدن حال و روزم خنده ی بلندی کرد و گفت : اخم هات رو باز کن دختر . چرا ماتم گرفتی !؟ بچه شیرینی زندگیه . به این فکر کن با اومدن اون بچه ، سکینه سرش گرم می شه و دیگه فرصت نمی کنه تو رو اذیت کنه ! با ناباوری نگاهم رو تو صورت اقدس چرخوندم و گفتم : اگر گرمازده شده باشم چی ! ظهر که می رفتم خونه ی محبوبه هوا خیلی گرم بود ‌، موقع برگشتن هم هول هولکی اومدم خونه ! به گمونم گرمازده شدم . اقدس ابروهاش رو بالا داد و گفت : گرمازده دیگه چیه دختر ! چشم هات داد میزنن بار به شکمت داری ، همون صبح که دیدمت حدس زدم ،. هر چند من اولش فکر می کردم خیالاتی شدم . اما حالا متوجه شدم که اشتباه نمی کنم . از این حرف ها گذشته نه یزد دوره نه گز دوره . فردا که رفتی دکتر ، بده طبیب معاینه ت کنه اون طوری هم خیال خودت راحت می شه هم خیال بقیه ! بعد هم خنده ی ریزی کرد و گفت : قربون بزرگی خدا برم . دامن تو زودتر از دامن گلبهار سبز شد . اقدس حرف می زد و من با ناباوری به لب هاش خیره بودم . حال عجیبی داشتم . نمی دونستم واقعا باردارم یا نه اما هم خوشحال بودم و هم دلم شور می زد . اما هر جی که بود باید خبر بارداریم رو از همه پنهون می کردم و نمی گذاشتم کسی متوجه ی بارداریم بشه تا به قول مادرم بچه کمی جون بگیره و جا بیافته ! بعد از مدت های زیادی ، این تنها خبر خوشی بود که بهم رسیده بود و حسابی از این اتفاق سرخوش بودم . توی دلم همش دعا می کردم حدس اقدس و مادرم درست باشه و زودتر بچه دار شم . با خودم فکر می کردم اگر زودتر بچه دار شم فکر زن گرفتن برای بهادر از سر سکینه می افته و می تونیم بیایم شهر و به دور از آشوب و غوغای عمارت راحت زندگی کنیم . تا شب که بهادر و آقا جانم به خونه برگردن دل تو دلم نبود و رو پای خودم بند نبودم . همش دلم می حواست با بهادر تنها بشم و خبربارداریم رو بهش بدم . دلم می خواست برق شادی و خوشحالی رو توی چشم هاش ببینم و ذوق کنم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 دوستان من 20 سالمه و تازه طلاق گرفتم من از بچگی عاشق یکی بودم الانم عاشقشم اونم منو دوست داشت هم سن خودمه ب نظرتان بش بگم 🍃