eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
758 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 از رسم و رسومات گفتین که وقتی عروس را می‌برند چه رسم‌هایی اجرا میشه🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جون خوبی عزیزم از رسم و رسومات گفتین که وقتی عروس را می‌برند چه رسم‌هایی اجرا میشه منم میخوام از رسم مادرشوهرم بگم که توی کل طایفه فکر کنم مادرشوهر من فقط اینو اجرا کرده! قبلا گفتم که مادرشوهرم خیلی اذیتم کرد ما زمانی که عروسی کردیم،از در حیاط خونه‌ی پدرشوهرم که خواستیم وارد بشیم،دیدم مادرشوهرم یه چیزی تو گوش شوهرم گفت! شوهرم پاش رو فشار داد رو پام و یکی هم محکم کوبید تو سرم!! فکرم خیلی درگیر شد،گفتم«خدایا حالا میگم اشتباهی فشار داد رو پام،چرا زد تو سرم؟!!» سنم کم بود و خجالتی هم بودم اون روزها نتونستم از شوهرم بپرسم«چرا زدی تو سرم» کم‌کم که باهم راحت شدیم گفتم«چرا زدی تو سرم؟!» گفت«هیچی همینجوری» گذشت و گذشت تا یه روز شوهرم و مادرش باهم دعوا می‌کنند،بعد شوهرم ماجرا را تعریف کرد و گفت«مادرم گفت بزن تو سرش و پات فشار بده رو پاش، نیت کن تا زمانی که باهم زندگی می‌کنین دستت از تو سرش کوتاه نشه و همیشه همه‌ی حرفا به نفع خودت باشه و همیشه از دستت کتک بخوره» اون موقع هم از دست شوهرم ناراحت شدم و هم از دست مادرشوهرم اینم بگم که چندساله دارم با شوهرم زندگی میکنم و واقعا هنوز روز خوش ندیدم و الانم افسرده شدم! زمانی که مادرشوهرم میخواست بمیره چند روز تو بیمارستان فقط با دستگاه نفس می‌کشید ما هفت تا جاری بودیم که همه‌ی ما را اذیت کرد یکی از برادرشوهرهام گفت«برید حلالش کنید» چون میدونست خیلی اذیتمون کرده خدا شاهده حلالش کردیم اومدیم خونه،زنگ زدن گفتن«تمام کرد» درسته حلالش کردم ولی الان که اینو نوشتم و یادم اومد دوباره ناراحت شدم همیشه آدم باید خاطره‌ی خوب به یادگار بذاره🌺🌺 ممنونم سایه جون که این کانال بسیار زیبا را درست کردی قربونت برم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 در جواب اون خانمی که به خانم دیگه ای گفتن به شما ربطی نداره که کی موش بیرونه و کی بیرون نیست می خواستم بگم اتفاقا خیلی هم ربط... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانم خسته نباشید لطفا پیام منو بزارید تو گروه در جواب اون خانمی که به خانم دیگه ای گفتن به شما ربطی نداره که کی موش بیرونه و کی بیرون نیست می خواستم بگم اتفاقا خیلی هم ربط داره ، یعنی چی که به شما ربطی نداره ، همه ی ما خانواده داریم ، جوون داریم چه دختر چه پسر فرقی نداره شوهر داریم وقتی میرن بیرون و این خانم هایی که با وضع افتضاح میان بیرون میبینن ناخداگاه روی زندگیمون اثر میزاره یه مقایسه ای میشه که خودش شروع اختلافه و جنگ و دعوا میشه جوونا برای چی ازدواج نمیکنن ، چرا بی ح.یایی و بی بند وباری تو جامعه زیاد شده ؟ از همین مو شروع میشه بعد میرسه به شلوار کوتاه و پله پله میره بالاتر که الان می‌بینید با شلوارک با تاپ بیان تو کوچه و خیابون وقتی شما میگی به کسی ربطی نداره درست مثل این میمونه که یه عده ای تو یه قایق نشسته باشن یکی جای خودشو سوراخ کنه بقیه بگن به ما ربطی نداره جای خودشه ولی در آخر همه با اون غرق میشن پس به همه ربط داره همه ی ما تو یک جامعه زندگی میکنیم پس به همه ربط داره اگه همه جلوی این بی بند و باری و برهنگی بایستن اینقدر جوونا به گناه کشیده نمیشن ان شاالله همه ی جوونا عاقبت بخیر و خوشبخت بشن 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 در پاسخ به اون خانم ناآگاه (واژه کاملا محترمانه) که راجع به خانمی گفتن که میگن اونایی که موهاش بیرونه عذاب وجدان 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام در پاسخ به اون خانم ناآگاه (واژه کاملا محترمانه) که راجع به خانمی گفتن که میگن اونایی که موهاش بیرونه عذاب وجدان ندارن اومده و بیسوادی خودش رو به رخ کشیده و تازه در عین قضاوت گفته قضاوت نمیکنم😂 حتما خودت یا عزیزانت جزو همینهایی هستید که ل.خت میاین بیرون و مردم رو به گناه میکشونید خدا از اینا بذاره تو کاسه خودتون تا بفهمید این بی حیاها چقدر خونه خراب کن هستن چقدر دارن جوان‌های مردم رو به بیراهه میکشونن خدا فقط خودش جواب این بی حیاها رو بده اولش از مو شروع میشه و به ناکجا آباد ختم میشه اینو دیگه هرلقمه حلالی متوجه هست شما متوجه نیستید برو به لقمه ت نگاه کن این بی حیاهایی که با لباس خواب میان تو خیابون خودشونو برای هزاران مرد نامحرم عر..ضه میکنن شک داری؟! قطعا پست این زنان و دختران بی حیا مردان بی غیرتی هست... 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفت:کار من بود.زیر لب ناله میکردم:«چیکار تو بود؟کدام کار؟» مادرم پرسید:«با کس هستی؟» گفتم:«با خودم.»فکر کرد هذیان میگویم.برایم دارو آورد و دوباره تبم پایین آمد.آخر شب بود.آهسته از پله ها پایین رفتم.همه خواب بودند جز بهرام و مادرم.بهرام داشت تلویزیون تماشا میکرد و ماردم ظرفها را میشست.بهرام کنار شومینه نشسته بود.از نم موهایش متوجه شدم تازه آمده است.مادر از آشپزخانه گفت: «شامت را گرم کردم صبر کن الان میارم.»خودم را روی یک مبل راحتی پرت کردم و مشغول دیدن برنامه تلویزیون شدم.فیلم سینمایی بود.من هم مثل بهرام جذب فیلم شدم.خصوصا لحظه های آخرش که مادرشوهری از روی دشمنی با عروسش شلنگ ترمز اتومبیل را قطع کرد و عروس بیچاره هنگام رانندگی وقتی پایش را روی ترمز گذاشت متوجه شد ترمز خالی است و با آن سرعتی که داشت به دره سرازیر شد.بهرام بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد. گفتم:«بهرام کجا غیببت زد؟من که نفهمیدم چی گفتی منظورت از این که گفتی کار من بود چی...» حرفم را قطع کرد و گفت:«شطرنج بازی میکنی؟» شانه هایم را بالا انداختم:«بدم نمیاد.» بعد هردو به سوی جعبه شطرنج رفتیم.مهره ها را چیدم و بازی را شروع کردیم.مادرم گوشه ای نشسته بود و بافتنی میبافت.بهرام مهره اسبش را تکانی داد و گفت: «پری؟» گفتم:«بله» «اسب چطور حرکت میکنه؟» خندیدم و گفتم:«خب معلوم است دیگر با اِل» گفت:«منظورم اسب واقعی است.» لبهایم را جمع کردم و گفتم:«با پا» پوزخندی زد و گفت:«تو باعث شدی که اسب من نتواند مسابقه بدهد.» به چشمش خیره شدم ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:«عنکبوتهای خودت باعث شدند.» بعد مهره دیگر حرکت داد و گفت:«من تلافی اسبم را درآوردم.» با صدای بلند خندیدم و گفتم:«این یکی را دیگر نتوانستی.کاملا مواظب خودم لباسهایم شامپو و جزوه هایم حتی پاهایم و چشمم بودم.» سرش را پایین انداخت و بعد نگاهی به مادرم انداخت.مطمئن شد که حواسش به بافتنی است و به حدی فاصله دارد که صدای مارا نمیشنود. بعد زیر لب گفت:«مواظب مدیرتان هم بودی؟» «چی؟» سکوت کرد. دوباره پرسیدم:«چی گفتی؟» باز سکوت کرد.یک دفعه زدم زیر صفحه شطرنج و بلند شدم.«پس کار تو بود.تو؟...بهرام؟» میخواستم با دندانهایم تکه پاره اش کنم که صدای مادرم بلند شد:«وای!باز که شما دونفر باهم نساختید.بابا نمیخواد بازی کنید.» و دوباره مشغول بافتن شد.صدایم را پایین آوردم ولی هنوز عصبانی بودم.به خونش تشنه بودم.از لای دندانهایم که به یکدیگر فشارشان میدادم گفتم:
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
صدیقه نیم نگاهی به من انداخت و با لحن مهربونی گفت : ناراحت نشو زبیده خانوم . این دختر الان ناراحته . بلاخره تازه مادر شده دلش می خواد از بچه ش محافظت کنه ! حالا پاش پیچ خورده یا نخورده مهم نیست ! مهم اینه که بچه ش الان صحیح و سالمه . زبیده نگاه چپ چپی بهم انداخت و کنایه وار گفت : خدا رو شکر ! حالا اگر فرمایش دیگه ای ندارید من برم به مطبخ سر بزنم . صدیقه بفرمایی گفت و زبیده با قدم های پر حرصی از اتاق بیرون رفت . با بیرون رفتن زبیده ، صدیقه خودش رو جلو کشید و گفت : می دونم یه دردی به دلت هست که از وقتی چشم باز کردی می گی این زن هولت داده دختر جان ! اما اگر از من می شنوی حالا که بچه ت سالمه ، پی این ماجرا رو نگیر . مخصوصا این که ، این طور که من متوجه شدم ، هیچ کس از حاملگیت خبر نداشته ! درسته تا به حال ندیده بودمت اما حکایت ها ازت شنیدم ! از بد یمنی و بد قدمیت بگیر تا این ماجرای جنونت که تو عمارت به گوشم رسیده ! ببین دختر جان ، تو یه دختر کم سن و سال شهری هستی که سکینه رو خوب نمی شناسی ! اگر زرنگ نباشی تو این بازی فقط تو کم میاری و می بازی ها ! ببینم تو مستوره ، خواهر حاج مراد رو می شناسی ! غمگین و مغموم سری به نشونه ی نه تکون دادم . صدیقه نفس بلندی کشید و گفت : مستوره هم چیزی از سکینه کم نداره ! منتهی اون وقتی که برادر سکینه دخترش رو بی ع.فت کرد و سر دعوای نام.وسی که پیش اومد زد و پسرش رو کشت ! سکینه با حقه و نیرنگ کاری کرد که خواهر حاج مراد یه چیزی هم بهشون بدهکار شد ! دعوای بین حاج مراد و ایل و تبار سکینه هم از این همین جا شروع شد و گرنه خواهر زاده ی سکینه ناف بریده ی بهادر بود ولی سر ماجرای همین دعوا ، حاج مراد پاش رو کرد تو یه کفش که آسمون به زمین بیاد دختر معصومه رو برای بهادر نمی گیره که همین کار رو هم کرد ! الان تو باید به جای این که دنبال مقصر بگردی ، دو تا چشم داری چهارتا دیگه هم قرض کنی و خودت رو بپایی که چیزی به خوردت ندن یا بلایی سرت نیارن ، که بتونی بارت رو صحیح و سالم زمین بگذاری ! هر چند تازه متوجه شده بودم این کینه و کدورت بین ایل و تبار سکینه و حاج مراد از کجا نشأت گرفته اما حق با صدیقه خانوم بود ! حالا که سکینه فهمیده بود باردارم هیچ بعید دوباره برام نقشه بکشه و کار دستم بده ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤