eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
758 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🌸 هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و سوم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۷ روز دوشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حـاج نـادر حـمـیـد، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
هدیه ویژه رهبری (رهبر شهید)🥺🕊 🌷شـهـیـد حـاج نـادر حـمـیـد🌷 تاریخ تولد: ۲ /۷ /۱۳۶۳ تاریخ شهادت: ۲۶ /۷ /۱۳۹۴ محل تولد: اهواز محل شهادت: سوریه،قنیطره مزار: ویس راوی←قبل از اعزام جمعی از رزمندگان مدافع حرم، آنها به دیدار رهبر انقلاب رفتند😍پس از پایان دیدار و موقع خداحافظی، مسئولان بیت صدا زدند و گفتند: حضرت آقا شما را خواسته است؛لطفاً برگردید، همه تعجب کردند❗️اهوازیان در آن هنگام به یاد ماجرای حضرت یوسف(ع) و برادرانش افتاد و به همرزمانش با مزاح گفت:) کسی انگشتر، تسبیح و مهر آقا را برنداشته است؟!😅بالاخره آن جمع دوباره به محضر رهبر انقلاب شرفیاب شدند🌙رهبر فرمودند: به عکاس بگویید بیاید📷 سردار اهوازیان بعد از فرمایش رهبر انقلاب طاقت نیاورد و پرسید: عکس ما را برای چه می‌خواهید⁉️فرمودند: جمع شما بوی شهادت میدهد🕊دو نفر در این جمع بودند که حاج قاسم به اسم صدایشان کرد و دو انگشتر هدیه رهبر را به سردار هادی کجباف و نادر حمید داد و دستانشان را بوسید🌙این دو نفر پس از گرفتن هدیه‌ به شدت گریه کردند😭 این جمع عازم دفاع از حرم شدند و در مدتی بعد سردار هادی کجباف و نادر حمید به شیوه‌ بسیار عجیبی به شهادت رسیدند🥀شهید نادر حمید از مداحان اهلبیت(ع) با نام جهادی محسن🌱او که در یکی از بیمارستان‌های کشور سوریه به دلیل اصابت گلوله به ستون فقرات بستری و در حالت کما به سر می‌برد، یک هفته بعد در تاریخ ۲۶ مهرماه ۱۳۹۴ شهد شیرین شهادت را نوشید و به دوستان شهیدش پیوست🥀زمان شهادتش، دخترش ام‌البنین سه سال داشت و پسرش محمدحسین فقط ۲۰ روزه بود که پدرش به شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
با صدای خفه ای گفت +من حالم خوبه.... ستاره هم نوه ی منه، خودم تصميم میگیرم... ازتون خواهش میکنم هرچیزی که دیدید و شنیدید رو همینجا چال کنید، ما خانواده ی آبروداری هستیم، دو تا از پسرهای من تو همین شهر زندگی میکنن و اسم و رسمی دارن... این ماجرا اگر دهن به دهن بچرخه از غی.رت دق میکنن... بعدم اشاره ای به من کرد و گفت +بریم... زود... به اجبار همراهش رفتم. قبل بیرون رفتن دکتر صدام زد و کاغذی بهم داد و گفت +این دارو رو هر شب بهش بدید، اگر میتونید هر شب بدنش رو تمیز بشورید و لباس نخی تنش کنید و  پمادی که براتون نوشتم رو براش استفاده کنید، خواهش میکنم از کنار این ماجرا راحت نگذرید، کسی که این بلا رو سر این طفل معصوم آورده شاید سر خیلی های دیگه هم همچین بلایی بیاره... اینو که گفت لرز افتاد به جونم، درست هم میگفت! اون دو نفر وقتی این کارو کرده بودن معلوم نبود چند نفر دیگه رو بیچاره کرده بودن!
همراه بلقیس خانم از مطب بیرون زدیم، دست ستاره رو گرفتم و وارد خیابون شدم، خان کمی دورتر از مطب منتظرمون بود، بلقیس خانم با حالی خراب دستم رو گرفت و گفت +زرتاج، تو رو جون پسرات قسم میدم نذار خان بفهمه... بفهمه نابود میشه با اعتراض گفتم +مادرجون نشنیدید دکتر چی گفت؟ اگر اون دو نفر این بلا رو سر آدم های دیگه ای بیارن ما مسئولیم! بلقیس خانم با اطمینان گفت +من حلش میکنم، خودم جفتشون رو ادب میکنم، کاری میکنم تا عمر دارن طرف این کارا نرن، فقط نذار فرج بفهمه. دارو رو هم خودت برو بگیر باشه ای گفتم و ستاره رو بهش سپردم و به سمت داروخونه‌ی کنار مطب رفتم قبول کرده بودم به خان حرفی نزنم اما دنبال فرصتی بودم تا ماجرا رو براش بگم، بلایی که سر ستاره اومده بود اتفاق ساده ای نبود که بشه ازش گذشت تا رسیدن به ده بلقیس خانم یک لحظه هم چشم هاش رو باز نکرد، میدونستم بیداره اما نمیخواست چشم باز کنه و حرفی بزنه، حتی وقتی خان پیشنهاد داد به دیدن پسرهاش بره بلقیس خانم خستگی رو بهونه کرد و راضی نشد به شدت نگرانش بودم، دکتر تو مطب فشارش رو گرفته بود و فشارش به شدت بالا بود و هنوزم صورتش قرمز و برآشفته بود خان با صدای آرومی گفت +چی شد؟ دکتر چی گفت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
دم دمای غروب بود که بهادر به عمارت برگشت ، ظاهرا به محض ورود با سکینه سر بی خبری از ماجرای بارداری من حسابی جر و بحث کرده بودند که این قدر بهم ریخته و ناراحت بود . وارد اتاق که شد لبخند تلخی زد و رو به صدیقه خانوم گفت : زن و بچه ی ما صحیح و سالمن دیگه صدیقه خانوم ؟! صدیقه خانوم خنده ی بلندی کرد و همون طور که از جا بلند می شد گفت : آره پسرم ! سالم و قبراق . اما از من می شنوی این دختر رو ببر خونه ی ننه ش ، تا بار‌ش رو زمین بگذاره . چون این جا هر چی که باشه خونه ی مادر شوهره ! تنبلی کردن برای عروس حتی اگر باردار باشه یا وضعیتش یه جوری باشه که نیاز به استراحت داشته باشه هیچ معنایی نداره ! به نظرم حتی اگر سکینه هم با بخور و بخواب عروسش کنار بیاد ، این وسط چهار تا آدم فضول پیدا می شن موش بدونن و آتیش بسوزونن تا ما بین این دو نفر شکر آب شه ! بهادر نگاه مشکوکش رو بین من و صدیقه چرخوند و گفت : مگه اتفاقی افتاده صدیقه خانوم ! تو رو خدا اگر چیزی شده به من بگید ! صدیقه نگاه معناداری به من انداخت و گفت : نه پسر جان چه اتفاقی ! محض اطمینان گفتم . بعد هم از اتاق بیرون رفت . وقتی که تنها شدیم هول زده خودم رو جلو کشیدم و رو به بهادر گفتم : شنيدی صدیقه خانوم چی گفت ! اون هم می دونه بقیه نمی گذارن بچه ی من صحیح و سالم به دنیا بیاد ! امروز خانوم بزرگ یه جوری نگاهم می کرد انگار تازه فهمیده بود حامله م ! اصلا برای همین بهونه ی صندوقچه رو گرفت و من رو فرستاد تا به زبیده کمک کنم ! داشتم از پله ها پایین می رفتم که زبیده هولم داد و گرنه من این قدر دست و پا چلفتی نیستم که چهارتا پله رو نتونم درست و حسابی پایین برم . هنوز حرفم تموم نشده بود که در باز شد و سکینه با حرص وارد اتاق شد و گفت : خوشم باشه . چیزهای جدید می بینم و می شنوم ! خوبه والا ! تا یه خلوتی گیرت میاد پشت سر من در گوش پسرم وز وز می کنی ! آخه دختره ی غربتی تو اگر ریگی به کفشت نبود که حاملگیت رو از کسی قایم نمی کردی ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 مامان و بابام اوضاع مالیشون خوب نیس سنی ازشون گذشته منم یه شهر دیگه زندگی میکنم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام لطفا لطفا از پیامم ساده نگذرید خیلی مهمه برام🙏🙏 مامان و بابام اوضاع مالیشون خوب نیس سنی ازشون گذشته منم یه شهر دیگه زندگی میکنم مدتیه بهشون کمک میکردم پول واریز میکردم اونا فکر میکردن یکی از دوستاشونه جدیدا متوجه شدن که شماره کارتی که واریزی میزنه با قبلیا فرق میکنه میخوان برن بانک بپرسن من نمیخوام متوجه بشن که منم نمیخوام غرورشون بشکنه و احساس حقارت کنن😭😭😭 تو رو خدا یه راه حل بدید چیکار کنم اطرافم آدمی که اونا نشناسن و قابل اعتماد باشه ندارم که با کارت اون بریزم موندم چیکار کنم. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃