eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
762 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
صدیقه نیم نگاهی به من انداخت و با لحن مهربونی گفت : ناراحت نشو زبیده خانوم . این دختر الان ناراحته . بلاخره تازه مادر شده دلش می خواد از بچه ش محافظت کنه ! حالا پاش پیچ خورده یا نخورده مهم نیست ! مهم اینه که بچه ش الان صحیح و سالمه . زبیده نگاه چپ چپی بهم انداخت و کنایه وار گفت : خدا رو شکر ! حالا اگر فرمایش دیگه ای ندارید من برم به مطبخ سر بزنم . صدیقه بفرمایی گفت و زبیده با قدم های پر حرصی از اتاق بیرون رفت . با بیرون رفتن زبیده ، صدیقه خودش رو جلو کشید و گفت : می دونم یه دردی به دلت هست که از وقتی چشم باز کردی می گی این زن هولت داده دختر جان ! اما اگر از من می شنوی حالا که بچه ت سالمه ، پی این ماجرا رو نگیر . مخصوصا این که ، این طور که من متوجه شدم ، هیچ کس از حاملگیت خبر نداشته ! درسته تا به حال ندیده بودمت اما حکایت ها ازت شنیدم ! از بد یمنی و بد قدمیت بگیر تا این ماجرای جنونت که تو عمارت به گوشم رسیده ! ببین دختر جان ، تو یه دختر کم سن و سال شهری هستی که سکینه رو خوب نمی شناسی ! اگر زرنگ نباشی تو این بازی فقط تو کم میاری و می بازی ها ! ببینم تو مستوره ، خواهر حاج مراد رو می شناسی ! غمگین و مغموم سری به نشونه ی نه تکون دادم . صدیقه نفس بلندی کشید و گفت : مستوره هم چیزی از سکینه کم نداره ! منتهی اون وقتی که برادر سکینه دخترش رو بی ع.فت کرد و سر دعوای نام.وسی که پیش اومد زد و پسرش رو کشت ! سکینه با حقه و نیرنگ کاری کرد که خواهر حاج مراد یه چیزی هم بهشون بدهکار شد ! دعوای بین حاج مراد و ایل و تبار سکینه هم از این همین جا شروع شد و گرنه خواهر زاده ی سکینه ناف بریده ی بهادر بود ولی سر ماجرای همین دعوا ، حاج مراد پاش رو کرد تو یه کفش که آسمون به زمین بیاد دختر معصومه رو برای بهادر نمی گیره که همین کار رو هم کرد ! الان تو باید به جای این که دنبال مقصر بگردی ، دو تا چشم داری چهارتا دیگه هم قرض کنی و خودت رو بپایی که چیزی به خوردت ندن یا بلایی سرت نیارن ، که بتونی بارت رو صحیح و سالم زمین بگذاری ! هر چند تازه متوجه شده بودم این کینه و کدورت بین ایل و تبار سکینه و حاج مراد از کجا نشأت گرفته اما حق با صدیقه خانوم بود ! حالا که سکینه فهمیده بود باردارم هیچ بعید دوباره برام نقشه بکشه و کار دستم بده ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🌸 هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و سوم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۷ روز دوشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حـاج نـادر حـمـیـد، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
هدیه ویژه رهبری (رهبر شهید)🥺🕊 🌷شـهـیـد حـاج نـادر حـمـیـد🌷 تاریخ تولد: ۲ /۷ /۱۳۶۳ تاریخ شهادت: ۲۶ /۷ /۱۳۹۴ محل تولد: اهواز محل شهادت: سوریه،قنیطره مزار: ویس راوی←قبل از اعزام جمعی از رزمندگان مدافع حرم، آنها به دیدار رهبر انقلاب رفتند😍پس از پایان دیدار و موقع خداحافظی، مسئولان بیت صدا زدند و گفتند: حضرت آقا شما را خواسته است؛لطفاً برگردید، همه تعجب کردند❗️اهوازیان در آن هنگام به یاد ماجرای حضرت یوسف(ع) و برادرانش افتاد و به همرزمانش با مزاح گفت:) کسی انگشتر، تسبیح و مهر آقا را برنداشته است؟!😅بالاخره آن جمع دوباره به محضر رهبر انقلاب شرفیاب شدند🌙رهبر فرمودند: به عکاس بگویید بیاید📷 سردار اهوازیان بعد از فرمایش رهبر انقلاب طاقت نیاورد و پرسید: عکس ما را برای چه می‌خواهید⁉️فرمودند: جمع شما بوی شهادت میدهد🕊دو نفر در این جمع بودند که حاج قاسم به اسم صدایشان کرد و دو انگشتر هدیه رهبر را به سردار هادی کجباف و نادر حمید داد و دستانشان را بوسید🌙این دو نفر پس از گرفتن هدیه‌ به شدت گریه کردند😭 این جمع عازم دفاع از حرم شدند و در مدتی بعد سردار هادی کجباف و نادر حمید به شیوه‌ بسیار عجیبی به شهادت رسیدند🥀شهید نادر حمید از مداحان اهلبیت(ع) با نام جهادی محسن🌱او که در یکی از بیمارستان‌های کشور سوریه به دلیل اصابت گلوله به ستون فقرات بستری و در حالت کما به سر می‌برد، یک هفته بعد در تاریخ ۲۶ مهرماه ۱۳۹۴ شهد شیرین شهادت را نوشید و به دوستان شهیدش پیوست🥀زمان شهادتش، دخترش ام‌البنین سه سال داشت و پسرش محمدحسین فقط ۲۰ روزه بود که پدرش به شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
با صدای خفه ای گفت +من حالم خوبه.... ستاره هم نوه ی منه، خودم تصميم میگیرم... ازتون خواهش میکنم هرچیزی که دیدید و شنیدید رو همینجا چال کنید، ما خانواده ی آبروداری هستیم، دو تا از پسرهای من تو همین شهر زندگی میکنن و اسم و رسمی دارن... این ماجرا اگر دهن به دهن بچرخه از غی.رت دق میکنن... بعدم اشاره ای به من کرد و گفت +بریم... زود... به اجبار همراهش رفتم. قبل بیرون رفتن دکتر صدام زد و کاغذی بهم داد و گفت +این دارو رو هر شب بهش بدید، اگر میتونید هر شب بدنش رو تمیز بشورید و لباس نخی تنش کنید و  پمادی که براتون نوشتم رو براش استفاده کنید، خواهش میکنم از کنار این ماجرا راحت نگذرید، کسی که این بلا رو سر این طفل معصوم آورده شاید سر خیلی های دیگه هم همچین بلایی بیاره... اینو که گفت لرز افتاد به جونم، درست هم میگفت! اون دو نفر وقتی این کارو کرده بودن معلوم نبود چند نفر دیگه رو بیچاره کرده بودن!
همراه بلقیس خانم از مطب بیرون زدیم، دست ستاره رو گرفتم و وارد خیابون شدم، خان کمی دورتر از مطب منتظرمون بود، بلقیس خانم با حالی خراب دستم رو گرفت و گفت +زرتاج، تو رو جون پسرات قسم میدم نذار خان بفهمه... بفهمه نابود میشه با اعتراض گفتم +مادرجون نشنیدید دکتر چی گفت؟ اگر اون دو نفر این بلا رو سر آدم های دیگه ای بیارن ما مسئولیم! بلقیس خانم با اطمینان گفت +من حلش میکنم، خودم جفتشون رو ادب میکنم، کاری میکنم تا عمر دارن طرف این کارا نرن، فقط نذار فرج بفهمه. دارو رو هم خودت برو بگیر باشه ای گفتم و ستاره رو بهش سپردم و به سمت داروخونه‌ی کنار مطب رفتم قبول کرده بودم به خان حرفی نزنم اما دنبال فرصتی بودم تا ماجرا رو براش بگم، بلایی که سر ستاره اومده بود اتفاق ساده ای نبود که بشه ازش گذشت تا رسیدن به ده بلقیس خانم یک لحظه هم چشم هاش رو باز نکرد، میدونستم بیداره اما نمیخواست چشم باز کنه و حرفی بزنه، حتی وقتی خان پیشنهاد داد به دیدن پسرهاش بره بلقیس خانم خستگی رو بهونه کرد و راضی نشد به شدت نگرانش بودم، دکتر تو مطب فشارش رو گرفته بود و فشارش به شدت بالا بود و هنوزم صورتش قرمز و برآشفته بود خان با صدای آرومی گفت +چی شد؟ دکتر چی گفت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
دم دمای غروب بود که بهادر به عمارت برگشت ، ظاهرا به محض ورود با سکینه سر بی خبری از ماجرای بارداری من حسابی جر و بحث کرده بودند که این قدر بهم ریخته و ناراحت بود . وارد اتاق که شد لبخند تلخی زد و رو به صدیقه خانوم گفت : زن و بچه ی ما صحیح و سالمن دیگه صدیقه خانوم ؟! صدیقه خانوم خنده ی بلندی کرد و همون طور که از جا بلند می شد گفت : آره پسرم ! سالم و قبراق . اما از من می شنوی این دختر رو ببر خونه ی ننه ش ، تا بار‌ش رو زمین بگذاره . چون این جا هر چی که باشه خونه ی مادر شوهره ! تنبلی کردن برای عروس حتی اگر باردار باشه یا وضعیتش یه جوری باشه که نیاز به استراحت داشته باشه هیچ معنایی نداره ! به نظرم حتی اگر سکینه هم با بخور و بخواب عروسش کنار بیاد ، این وسط چهار تا آدم فضول پیدا می شن موش بدونن و آتیش بسوزونن تا ما بین این دو نفر شکر آب شه ! بهادر نگاه مشکوکش رو بین من و صدیقه چرخوند و گفت : مگه اتفاقی افتاده صدیقه خانوم ! تو رو خدا اگر چیزی شده به من بگید ! صدیقه نگاه معناداری به من انداخت و گفت : نه پسر جان چه اتفاقی ! محض اطمینان گفتم . بعد هم از اتاق بیرون رفت . وقتی که تنها شدیم هول زده خودم رو جلو کشیدم و رو به بهادر گفتم : شنيدی صدیقه خانوم چی گفت ! اون هم می دونه بقیه نمی گذارن بچه ی من صحیح و سالم به دنیا بیاد ! امروز خانوم بزرگ یه جوری نگاهم می کرد انگار تازه فهمیده بود حامله م ! اصلا برای همین بهونه ی صندوقچه رو گرفت و من رو فرستاد تا به زبیده کمک کنم ! داشتم از پله ها پایین می رفتم که زبیده هولم داد و گرنه من این قدر دست و پا چلفتی نیستم که چهارتا پله رو نتونم درست و حسابی پایین برم . هنوز حرفم تموم نشده بود که در باز شد و سکینه با حرص وارد اتاق شد و گفت : خوشم باشه . چیزهای جدید می بینم و می شنوم ! خوبه والا ! تا یه خلوتی گیرت میاد پشت سر من در گوش پسرم وز وز می کنی ! آخه دختره ی غربتی تو اگر ریگی به کفشت نبود که حاملگیت رو از کسی قایم نمی کردی ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 مامان و بابام اوضاع مالیشون خوب نیس سنی ازشون گذشته منم یه شهر دیگه زندگی میکنم... 🍃