گفت:کار من بود.زیر لب ناله میکردم:«چیکار تو بود؟کدام کار؟»
مادرم پرسید:«با کس هستی؟»
گفتم:«با خودم.»فکر کرد هذیان میگویم.برایم دارو آورد و دوباره تبم پایین آمد.آخر شب بود.آهسته از پله ها پایین رفتم.همه خواب بودند جز بهرام و مادرم.بهرام داشت تلویزیون تماشا میکرد و ماردم ظرفها را میشست.بهرام کنار شومینه نشسته بود.از نم موهایش متوجه شدم تازه آمده است.مادر از آشپزخانه گفت:
«شامت را گرم کردم صبر کن الان میارم.»خودم را روی یک مبل راحتی پرت کردم و مشغول دیدن برنامه تلویزیون شدم.فیلم سینمایی بود.من هم مثل بهرام جذب فیلم شدم.خصوصا لحظه های آخرش که مادرشوهری از روی دشمنی با عروسش شلنگ ترمز اتومبیل را قطع کرد و عروس بیچاره هنگام رانندگی وقتی پایش را روی ترمز گذاشت متوجه شد ترمز خالی است و با آن سرعتی که داشت به دره سرازیر شد.بهرام بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد.
گفتم:«بهرام کجا غیببت زد؟من که نفهمیدم چی گفتی منظورت از این که گفتی کار من بود چی...»
حرفم را قطع کرد و گفت:«شطرنج بازی میکنی؟»
شانه هایم را بالا انداختم:«بدم نمیاد.»
بعد هردو به سوی جعبه شطرنج رفتیم.مهره ها را چیدم و بازی را شروع کردیم.مادرم گوشه ای نشسته بود و بافتنی میبافت.بهرام مهره اسبش را تکانی داد و گفت:
«پری؟»
گفتم:«بله»
«اسب چطور حرکت میکنه؟»
خندیدم و گفتم:«خب معلوم است دیگر با اِل»
گفت:«منظورم اسب واقعی است.»
لبهایم را جمع کردم و گفتم:«با پا»
پوزخندی زد و گفت:«تو باعث شدی که اسب من نتواند مسابقه بدهد.»
به چشمش خیره شدم ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:«عنکبوتهای خودت باعث شدند.»
بعد مهره دیگر حرکت داد و گفت:«من تلافی اسبم را درآوردم.»
با صدای بلند خندیدم و گفتم:«این یکی را دیگر نتوانستی.کاملا مواظب خودم لباسهایم شامپو و جزوه هایم حتی پاهایم و چشمم بودم.»
سرش را پایین انداخت و بعد نگاهی به مادرم انداخت.مطمئن شد که حواسش به بافتنی است و به حدی فاصله دارد که صدای مارا نمیشنود.
بعد زیر لب گفت:«مواظب مدیرتان هم بودی؟»
«چی؟»
سکوت کرد.
دوباره پرسیدم:«چی گفتی؟»
باز سکوت کرد.یک دفعه زدم زیر صفحه شطرنج و بلند شدم.«پس کار تو بود.تو؟...بهرام؟»
میخواستم با دندانهایم تکه پاره اش کنم که صدای مادرم بلند شد:«وای!باز که شما دونفر باهم نساختید.بابا نمیخواد بازی کنید.»
و دوباره مشغول بافتن شد.صدایم را پایین آوردم ولی هنوز عصبانی بودم.به خونش تشنه بودم.از لای دندانهایم که به یکدیگر فشارشان میدادم گفتم:
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
صدیقه نیم نگاهی به من انداخت و با لحن مهربونی گفت : ناراحت نشو زبیده خانوم . این دختر الان ناراحته . بلاخره تازه مادر شده دلش می خواد از بچه ش محافظت کنه ! حالا پاش پیچ خورده یا نخورده مهم نیست ! مهم اینه که بچه ش الان صحیح و سالمه .
زبیده نگاه چپ چپی بهم انداخت و کنایه وار گفت : خدا رو شکر ! حالا اگر فرمایش دیگه ای ندارید من برم به مطبخ سر بزنم .
صدیقه بفرمایی گفت و زبیده با قدم های پر حرصی از اتاق بیرون رفت .
با بیرون رفتن زبیده ، صدیقه خودش رو جلو کشید و گفت : می دونم یه دردی به دلت هست که از وقتی چشم باز کردی می گی این زن هولت داده دختر جان ! اما اگر از من می شنوی حالا که بچه ت سالمه ، پی این ماجرا رو نگیر . مخصوصا این که ، این طور که من متوجه شدم ، هیچ کس از حاملگیت خبر نداشته ! درسته تا به حال ندیده بودمت اما حکایت ها ازت شنیدم ! از بد یمنی و بد قدمیت بگیر تا این ماجرای جنونت که تو عمارت به گوشم رسیده ! ببین دختر جان ، تو یه دختر کم سن و سال شهری هستی که سکینه رو خوب نمی شناسی ! اگر زرنگ نباشی تو این بازی فقط تو کم میاری و می بازی ها !
ببینم تو مستوره ، خواهر حاج مراد رو می شناسی !
غمگین و مغموم سری به نشونه ی نه تکون دادم .
صدیقه نفس بلندی کشید و گفت : مستوره هم چیزی از سکینه کم نداره ! منتهی اون وقتی که برادر سکینه دخترش رو بی ع.فت کرد و سر دعوای نام.وسی که پیش اومد زد و پسرش رو کشت ! سکینه با حقه و نیرنگ کاری کرد که خواهر حاج مراد یه چیزی هم بهشون بدهکار شد ! دعوای بین حاج مراد و ایل و تبار سکینه هم از این همین جا شروع شد و گرنه خواهر زاده ی سکینه ناف بریده ی بهادر بود ولی سر ماجرای همین دعوا ، حاج مراد پاش رو کرد تو یه کفش که آسمون به زمین بیاد دختر معصومه رو برای بهادر نمی گیره که همین کار رو هم کرد !
الان تو باید به جای این که دنبال مقصر بگردی ، دو تا چشم داری چهارتا دیگه هم قرض کنی و خودت رو بپایی که چیزی به خوردت ندن یا بلایی سرت نیارن ، که بتونی بارت رو صحیح و سالم زمین بگذاری !
هر چند تازه متوجه شده بودم این کینه و کدورت بین ایل و تبار سکینه و حاج مراد از کجا نشأت گرفته اما حق با صدیقه خانوم بود ! حالا که سکینه فهمیده بود باردارم هیچ بعید دوباره برام نقشه بکشه و کار دستم بده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🌸
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و سوم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۷ روز دوشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد حـاج نـادر حـمـیـد، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
هدیه ویژه رهبری (رهبر شهید)🥺🕊
🌷شـهـیـد حـاج نـادر حـمـیـد🌷
تاریخ تولد: ۲ /۷ /۱۳۶۳
تاریخ شهادت: ۲۶ /۷ /۱۳۹۴
محل تولد: اهواز
محل شهادت: سوریه،قنیطره
مزار: ویس
راوی←قبل از اعزام جمعی از رزمندگان مدافع حرم، آنها به دیدار رهبر انقلاب رفتند😍پس از پایان دیدار و موقع خداحافظی، مسئولان بیت صدا زدند و گفتند: حضرت آقا شما را خواسته است؛لطفاً برگردید، همه تعجب کردند❗️اهوازیان در آن هنگام به یاد ماجرای حضرت یوسف(ع) و برادرانش افتاد و به همرزمانش با مزاح گفت:) کسی انگشتر، تسبیح و مهر آقا را برنداشته است؟!😅بالاخره آن جمع دوباره به محضر رهبر انقلاب شرفیاب شدند🌙رهبر فرمودند: به عکاس بگویید بیاید📷 سردار اهوازیان بعد از فرمایش رهبر انقلاب طاقت نیاورد و پرسید: عکس ما را برای چه میخواهید⁉️فرمودند: جمع شما بوی شهادت میدهد🕊دو نفر در این جمع بودند که حاج قاسم به اسم صدایشان کرد و دو انگشتر هدیه رهبر را به سردار هادی کجباف و نادر حمید داد و دستانشان را بوسید🌙این دو نفر پس از گرفتن هدیه به شدت گریه کردند😭 این جمع عازم دفاع از حرم شدند و در مدتی بعد سردار هادی کجباف و نادر حمید به شیوه بسیار عجیبی به شهادت رسیدند🥀شهید نادر حمید از مداحان اهلبیت(ع) با نام جهادی محسن🌱او که در یکی از بیمارستانهای کشور سوریه به دلیل اصابت گلوله به ستون فقرات بستری و در حالت کما به سر میبرد، یک هفته بعد در تاریخ ۲۶ مهرماه ۱۳۹۴ شهد شیرین شهادت را نوشید و به دوستان شهیدش پیوست🥀زمان شهادتش، دخترش امالبنین سه سال داشت و پسرش محمدحسین فقط ۲۰ روزه بود که پدرش به شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
با صدای خفه ای گفت
+من حالم خوبه.... ستاره هم نوه ی منه، خودم تصميم میگیرم... ازتون خواهش میکنم هرچیزی که دیدید و شنیدید رو همینجا چال کنید، ما خانواده ی آبروداری هستیم، دو تا از پسرهای من تو همین شهر زندگی میکنن و اسم و رسمی دارن... این ماجرا اگر دهن به دهن بچرخه از غی.رت دق میکنن...
بعدم اشاره ای به من کرد و گفت
+بریم... زود...
به اجبار همراهش رفتم. قبل بیرون رفتن دکتر صدام زد و کاغذی بهم داد و گفت
+این دارو رو هر شب بهش بدید، اگر میتونید هر شب بدنش رو تمیز بشورید و لباس نخی تنش کنید و پمادی که براتون نوشتم رو براش استفاده کنید، خواهش میکنم از کنار این ماجرا راحت نگذرید، کسی که این بلا رو سر این طفل معصوم آورده شاید سر خیلی های دیگه هم همچین بلایی بیاره...
اینو که گفت لرز افتاد به جونم، درست هم میگفت! اون دو نفر وقتی این کارو کرده بودن معلوم نبود چند نفر دیگه رو بیچاره کرده بودن!
همراه بلقیس خانم از مطب بیرون زدیم، دست ستاره رو گرفتم و وارد خیابون شدم، خان کمی دورتر از مطب منتظرمون بود، بلقیس خانم با حالی خراب دستم رو گرفت و گفت
+زرتاج، تو رو جون پسرات قسم میدم نذار خان بفهمه... بفهمه نابود میشه
با اعتراض گفتم
+مادرجون نشنیدید دکتر چی گفت؟ اگر اون دو نفر این بلا رو سر آدم های دیگه ای بیارن ما مسئولیم!
بلقیس خانم با اطمینان گفت
+من حلش میکنم، خودم جفتشون رو ادب میکنم، کاری میکنم تا عمر دارن طرف این کارا نرن، فقط نذار فرج بفهمه. دارو رو هم خودت برو بگیر
باشه ای گفتم و ستاره رو بهش سپردم و به سمت داروخونهی کنار مطب رفتم
قبول کرده بودم به خان حرفی نزنم اما دنبال فرصتی بودم تا ماجرا رو براش بگم، بلایی که سر ستاره اومده بود اتفاق ساده ای نبود که بشه ازش گذشت
تا رسیدن به ده بلقیس خانم یک لحظه هم چشم هاش رو باز نکرد، میدونستم بیداره اما نمیخواست چشم باز کنه و حرفی بزنه، حتی وقتی خان پیشنهاد داد به دیدن پسرهاش بره بلقیس خانم خستگی رو بهونه کرد و راضی نشد
به شدت نگرانش بودم، دکتر تو مطب فشارش رو گرفته بود و فشارش به شدت بالا بود و هنوزم صورتش قرمز و برآشفته بود
خان با صدای آرومی گفت
+چی شد؟ دکتر چی گفت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..