🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام💖
برا دختر ۲۴ ساله که با یه خودشیفته ازدواج کرده و جدا شده
عزیزم در ادامه بگم ایشون یه متوهمه
با مقصر نشون دادنت میخواد عذاب وجدان بهت بده
اصلا نترس که دختر نیستی ، تو زن عقدی و حلالش بودی و لی نه اون روی اصلیش رو بهت نشون داد و نت تو اونو کامل میشناختی فقط ازت سو استفاده کرد اصلا و ابدا نگران نباش
اگه خواستگار اومد رو راست ماجرا رو بگو بهش ، همه که مثل شوهر عقدیت روانپریش متوهم نیستن یه مرد خوب و با ایمان هم پیدا میشه
فقط بهش فکر نکن اینم قسمتی از سرنوشتت بوده خودت رو نباز
باور کن خوب شد ازش جدا شدی وگرنه هم خانواده ات و کارت و هم تمام شوق و ذوق زندگی و در کل خودت رو از دست میدادی و اگه پای بچه ای هم وسط بود
جهنمت رو کامل می کرد
رو عزت و اعتماد بنفست کار کن و خودت رو دوست داشته باش و خودت رو ننداز زیر دست هر کسی خوشبخت باشی ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
جلوتر رفتم. كنار پنجره فريد، فريد شيشه را پايين كشيد و گفت: «سلام پري خانم. هوا سرد بود، فكر كردم...»
حرفش را قطع كردم و گفتم: «ببخشيد آقا فريد، من ... من» لحظه اي ساكت شدم و بعد گفتم: «عادت كردم، راه زيادي نيست، خيلي ممنون. خودم ميروم.» فرحناز خنديد و گفت: «تعارفي شدي پري! خب ما كه اين راه را ميریم، اين كه ناز كردن ندارد.»
گفتم: «ممنون فرحناز اين طوري راحتترم شما بفرماييد». سپس خداحافظي كردم و راه افتادم. فريد حركت كرد و دوباره كنارم ايستاد. تا خواست حرفي بزند، گفتم: «لطف كرديد تشريف آورديد، بفرماييد.»
بعد دوباره قدمهايم را در برفهاي انباشته شده برداشتم. انگار فريد خيال رفتن نداشت. من هم خجالت ميكشيدم بيشتر اصرار كنم.
او با شخصيت تر از آن بود كه من بتوانم لحنم را تند كنم. باز گفتم: «فرحناز جان موضوعي است كه بعداً تعريف ميكنم، حالا شما برويد.» بعد ... فرحناز چهره اش تغيير كرد. گويا از دستم ناراحت شد، حرفم را قطع كرد و گفت: «هر طور كه راحتي!» و نميدانم به فريد چه گفت كه فريد سرخ شد و حركت كرد.
از آن روز يك هفته گذشت و من فرحناز را نديدم. ديگر اهميتي به دوست، همكلاسي و ... نميدادم، فقط به بهرام فكر ميكردم به عشق او راه ميرفتم. اگر با كسي حرف ميزدم، به عشق بهرام بود. با عكس.هايش و خاطراتش زندگي ميكردم و براي اينكه خوشحال شود فقط درس ميخواندم. چون بهرام عاشق تحصيل و مدرك بالا بود. ظهر بود و خورشيد دامنش را روي برفهاي سفيد پهن كرده بود، عجب آفتاب دلچسبي. از دبيرستان خارج شدم. تنها به سوي خانه ميرفتم كه ناگهان اتومبيلي كنارم ايستاد و بوق زد. برگشتم، فريد بود. تنها. يكه خوردم. نكند براي فرحناز اتفاقي افتاده باشد؟ جلو رفتم، يك دفعه ياد حرف بهرام افتادم. دوست نداشت با نامحرم حرف بزنم. باز برگشتم و به راهم ادامه دادم. او هم آهسته حركت ميكرد ديگر نگاهش نكردم. بوق زد. ايستادم. نمي دانستم چیكار كنم. چه بگويم. فريد باز بوق زد. براي بار دوم جلو رفتم ولي حرفي نزدم. حتي سلام نكردم. گفت: «سلام پري خانم» جوابش را ندادم. در دلم گفتم: «بگذار فكر كند بي ادب هستم، آداب و معاشرت نميدانم. بهتر از اين است كه قسمم را بشكنم.» گفت: «پري خانم از دست من دلخوريد؟» بي آن كه حتي لحظه اي نگاهش كنم گفتم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بهرحال لجبازی سیکنه و بهادر به نفع من تموم شده بود و سکینه خیلی کاری به کار من نداشت مخصوصا این که با اتفاقی که افتاده بود بهادر خودمختار من رو به رفتن از چشمه معاف کرده بود و چون سکینه رو تهدید کرده بود ، سکینه هم سکوت کرده بود تا کمی آب ها از آسیاب بیافته .
ماه آخر بارداریم بود و دلتنگی و سختی بارداری طاقتم رو طاق کرده بود و صبر و حوصله م رو ازم گرفته بود . از این که مادرم تو اون چند ماه حتی یک بار سراغم رو نگرفته بود ، خیلی ناراحتم کرده بود و دلم رو می شکست . مخصوصا این که می دونستم مادرم می دونه من باردارم و تا اون لحظه هیچ وسیله ای برای بچه نفرستاده بود و سکینه تا چشمش به من می افتاد بهم زخم زبون و نیش و کنایه می زد .
تنها چیزی که تو اون روز ها دلخوشم کرده بود و من رو سر پا نگهداشته بود محبت عمیق بهادر بود که بهم دلگرمی داد و دوستی پنهونی زبیده و همصحبتی های شیرین پوران خانوم بود که من رو سر پا نگهداشته بود .
جای لگدی که ایوب به شکمم زده بود همچنان درد می کرد و از اون روز تا به حال درد های گاه و بیگاه امونم رو بریده بود و فقط منتظر بودم بارم رو به سلامتی زمین بگذارم بلکه از دست کمر درد و شکم دردی که راحتم نمی گذاشت خلاص شم .
یک روز که تازه از خواب بیدار شده بودم و به حیاط رفتم احساس کردم بین پاهام خیس شد . وحشت زده نگاهی به لباسم انداختم و با عجله به سمت اتاق پوران خانوم رفتم و هول زده چند باری صداش زدم .
خیلی طول نکشید که پوران خانوم در رو باز کرد و گفت : چی شده دختر جان ؟ خیر باشه اول صبحی ! نکنه دردت گرفته ؟
ترسیده نگاهی به لباسم انداختم و با صدای آرومی گفتم : درد رو که همیشه دارم ! اما نمی دونم چرا یهو لباسم خیس شد .
پوران خانوم نگاهی به سر تا پام انداخت و همون طور که دستم رو می گرفت گفت : طوری نیست دختر جان . لابد کیسه آبت پاره شده . بیا بریم دراز بکش تا رحمت رو بفرستم دنبال ننه صدیقه .
نمی دونم ترس از پاره شدن کیسه آب بود یا واقعا دردم گرفته بود که مدام درد عجیبی زیر دلم می پیچید و ولم می کرد . پوران خانوم آب داغ و ملافه آماده کرده بود و من توی اتاق از درد به خودم می پیچیدم اما خبری از ننه صدیقه نبود !
بی رمق نگاهی به پوران خانوم انداختم و بریده بریده گفتم : من دارم می میرم .
تو رو خدا یه نفر رو بفرست دنبال بهادر !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و نهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۳ روز یـکـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد قـربـانعـلـی گـرجـی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
بیتفاوتی به پیشنهادِ قاچاقچیها🥺
🌷شـهـیـد قـربـانعـلـی گـرجـی🌷
در «گرجیمحله» از توابع قرهطغان بهشهر، هشتم بهمن ۱۳۳۹ به دنیا آمد و در چهارم مهر ۱۳۵۹ در سرپلذهاب به شهادت رسید🕊
قربانعلی میگفت: جنگ ما نبرد بین اسلام و کفر است، ما ضمن مراقبت از جونمون باید برا انقلاب هم تا نهایت جان بجنگیم...🇮🇷 وقتی هم برا رفتن به منطقه، اسم قربانعلی از توی قرعهکشی در نیومد، با اصرار به فرماندهاش گفت: اگه منو به جبهه نفرستید، لباس پاسداریام رو در میارم و داوطلبانه میرم❗️
قربانعلی يه بار محمولهای از مواد مخدر رو به همراه اشياء و جواهرات گرانقيمت، با كمکِ نيروهای انقلابی كشف و ضبط كرد🚫قاچاقچیهای دستگیر شده، سعی میكردند با وعدهی چند ميليون پول و مقداری جواهرات راضیاش کنند که رهاشون کنه؛ اما قربانعلی زير بار چنین پیشنهاد وسوسهانگیزی نرفت و افراد دستگير شده رو به همراه محموله و امكانات مربوطه، به مقامات مسئول تحويل داد...
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾