گفت:« بیچاره فرید، اگر بشنوه دیوانه میشه»
گفتم:« تو که گفتی دیوانه شده.» برگشت و مانند کسی که قصد حمله داشت گفت:« مسخره میکنی؟ این بود جواب آن همه زحمتهای فرید؟ ای بی چشم و رو.»
«آهای فرحناز حرف دهنت را بفهم. کدام زحمت ها، همۀ کارهایم را بهرام درست کرد.»
نگاه تنفرآمیزی کرد و بعد رفت. من هم عکس و نامه را لای کتابم گذاشتم و مخالف مسیر او به راه افتادم. یخبندان بود و آهسته قدم برمیداشتم. چند قدم که رفتم صدای فرحناز را از پشت سرم شنیدم:« پری؟!»
ایستادم و بی آن که نگاهش کنم گفتم:«بگو»
گفت:« مطمئن باش ...» مکثی کرد و ادامه داد:« چشم فرید همیشه دنبالت است. مطمئن باش خوشبخت نمیشی.»
گفتم:«این دیگر به خودم مربوط است خانم غیب گو!»
و با عجله به آن سوی خیابان رفتم.
داد زد:«نفرین میکنیم.»
زیر لب خندیدم و پیش خودم گفتم:«از حسودی داره منفجر میشه داغ بهرام روی دلش ماند فرید را بهانه میکند.»
آن روز هیچ چیز از درس نفهمیدم. تمام فرمولها را یادداشت کردم تا وقتی به خانه برگردم بخوانم. هر خورشید از لا به لای ابرها گاهی میتابید.
بچه ها میگفتند:«فردا مدارس تعطبل میشوند. امشب برف زیادی میبارد.»
شوق برگشتن به خانه را داشتم.
میخواستم در جایی ساکت و گرم جایی که مزاحم نداشته باشم بنشینم و در آرامش کامل چندین بار نامه بهرام را بخوانم. چون وقتی جمله های نوشته شده را میخواندم صدای خودش را میشنیدم. وقتی راه میرفتم انقدر به بهرام فکر میکردم که نمیفهمیدم کی و چه طور این همه راه را آمدم و به خانه رسیدم. در نیمه باز بود. وارد شدم. بابا علی راهی باریک در حیاط درست میکرد برفها را کنار میزد و هر طرف انباشته هایی از برفهای گل آلود بود. برف روب از پشت بام ساختمان خانم بزرگ را صدا کرد:«تمام شد جای دیگری نیست.» و باباعلی انگشتش را به بام خانه ما نشانه کرد و جواب داد:«چرا بیا پایین.»
انگشتهایم از شدت سرما سر شده بودند. نوک پاهایم درد میکرد. جلوی در اتاق رفتم. به سختی پوتین هایم را از پا درآوردم. جورابم کاملا خیس شده بود. آنها را هم درآوردم. مادر کنار چراغ نشسته بود. بوی آبگوشت مشامم را پر کرد. سبزی خوردن و تربچه های نقلی کنار نان سنگک چشمک میزدند و اشتهایم را دو برابر کردند. وقتی گرمای اطاق به صورتم زد وقتی مادر برایم چای داغ ریخت برای لحظه ای خوشبختی واقعی را در همان اطاق تیر و چوب با پنجره های چوبی که رنگ آبی داشتند و همان فرش نخ نما دیدم. همان قابلمه کوچکی که خاطرات پدرم را برایم زنده نگه میداشت..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هنوز حرفم تموم نشده بود که ننه صدیقه با حرص از جا بلند شد و گفت : والا بلاِ تو آدم نیستی دختر .
خجالت نمی کشی تو چشم من نگاه می کنی و این حرف ها رو می زنی . تو مادری یا هند جگرخوار ! پناه بر خدا . آدم چه چیزها که نمی شنوه ! شوهرت تا اومدن ننه ت تو و این بچه رو به من سپرده ، صبر کن شوهرت رو صدا بزنم بیاد بهش بگم چه فکر و خیالی توی سرت داری ! فردا پس فردا که بلایی سر این بچه اومد از چشم من نبینه .
با درموندگی توی جام نیم خیز شدم و دست ننه صدیقه رو گرفتم و گفتم : تو رو خدا بشین ننه . اصلا غلط کردم .
ننه صدیقه با غیظ ازم رو چرخوند و گفت : به من دست نزن خولی ! حیوون هم که حیوونه یه رحم و مروتی نسبت به بچه ی خودش داره ، اما تو از حیوون هم پست تری که دلت به بچه ی خودت نمی سوزه . بعد هم از جا بلند و شد و همون طور که سمت اون یکی اتاق می رفت گفت : هر وقت کاری داشتی صدام بزن .
حدود یک ساعتی گذشته بود و دوباره گریه ی نوزاد شروع شده بود . ننه صدیقه هر چند دقیقه یک بار بچه رو می آورد و ازم می خواست شیرش بدم اما من از مادرم شنیده بودم که وقتی مادر برای اولین بار بچه ش رو شیر می ده مهر اون بچه به دلش می افته و من نمی خواستم همچین اتفاقی بیافته !
برای همین هر چه قدر ننه صدیقه اصرار می کرد و ازم می خواست بچه رو شیر بدم من توجهی به حرفش نداشتم و اهمیتی بهش نمی دادم .
با تاریک شدن هوا پوران خانوم برام کمی غذا و کاچی آورد تا به قول خودش بخورم و جون بگیرم ، بعد هم به ننه صديقه کمک کرد و با هر ضرب و زوری بود نوزاد رو خوابوندن و دوباره مشغول نصیحت کردن من شدند .
تو اون چند ساعت اون قدر نصیحت شنیده بودم که گوشم از حرف هاشون پر بود و سرم درد گرفته بود .
از قهر و غضب خدا بگیر تا کم شدن روزی از زندگیمون و بلاهایی که خدا بر سرمون نازل می کرد .
مطمئنم اگر این بچه ، بچه ی هر کدوم از اون ها بود حال من رو داشتند و دلشون نمی خواست شیرش بدن !
حالا این که درد مال من بود نصیحت کردن براشون بهترین و راحت ترین راه بود و می خواستند هر طور شده من رو راضی کنن که بچه رو شیر بدم .
به اصرار پوران خانوم چند تا قاشق غذا خوردم و خودم رو به خواب زدم تا کمتر نصیحتم کنن .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خجسته با خشم گفت
+سمت ایل چرا؟ اونجا چیکار داشته؟ چی رو دارید از من مخفی میکنید؟ چرا دیشب نگفتید خان گم شده؟ عباس... خانم این عمارت منم، میفهمی؟ حقیقت رو به من میگی یا پرتت کنم از اینجا بیرون؟ با این زن چه سَر و سری داری؟خان رو شما دو تا سر به نیست کردید!
عباس با خشم گفت:
+احترامتون واجبه، اما بخوایید تهمت بیخود بزنید من ساکت نمیمونم، اجازه بدید به جای بحث و جدل دنبال خان بگردیم... به ده های اطراف هم خبر فرستادم، هرکسی بتونه رد و نشونی از خان پیدا کنه پنجاه هزار تومن مژدگانی بهش میدم. اینجوری مردم با دل و جون....
حرفش هنوز تموم نشده بود که از دور چشمم به محمود آقا و زنش افتاد(مردی که زرتاج زمینش رو بهش اجاره داده بود)
هر دو سراسیمه داشتند به سمت ما میدویدند، عباس رد نگاهم رو دنبال کرد و به سرعت به سمتشون رفت. من و خجسته هم پشت سرش رفتیم.
آقا محمود با دیدن ما زد زیر گریه. بین گریه یک سری کلمات نامعلوم میگفت که فقط ما رو کلافه میکرد، زنشم داشت گریه میکرد... عباس تشری بهش زد و گفت
+چرا گریه میکنی؟ درست حرف بزن ببینم....
محمود آقا با صدای گرفته ای گفت ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
حدود یکی دوساعتی گذشته بود و ننه صدیقه و پوران خانوم بعد از سیر کردن شکم نوزاد با قند داغ به سختی خوابوندنش و رختخواب خودشون رو هم با فاصله ی کمی کنار من پهن کردند و همون طور که در مورد من و گناهی که داشتم مرتکب می شدم حرف می زدند کم کم چشم هاشون گرم شد و خوابشون برد .
با ساکت شدن اون دو تا توی جام نیم خیز شدم و نگاهی به نوزاد انداختم . ننه صدیقه تقریبا اون رو بین من و خودش گذاشته بود و پشتش به نوزاد بود .
زیر چشمی نگاهی به نوزاد انداختم . با این که دیگه گریه نمی کرد و آروم خوابیده بود اما باز هم به نظرم همون قدر زشت و وحشتناک بود و احساس می کردم هیچ محبتی توی دلم نسبت بهش ندارم .
حالا که همه خواب بودند بهتر می تونستم فکر کنم و تصمیم بگیرم .
درستش هم همین بود ! باید خودم و اون بچه رو از فلاکت و بدبختی نجات می دادم . موندن اون بچه چیزی جز درد و رنج براش نداشت و ظاهرش براش مشکلات و بدبختی های زیادی به ارمغان می آورد .
تو اون لحظه یادم اومد که ننه صدیقه گفته بود دستش هم ایراد داره . کمی نوزاد رو جلو کشیدم تا نگاهی هم به دستش بندازم . برای همین آروم قنداق رو باز کردم و دستش رو بیرون آوردم . دست راستش سالم بود اما مچ دست چپش برعکس بود . راستش از دیدن حال و روزی که داشت دلم براش سوخت و گریه م گرفت .
قبل از اون به حال خودم اشک می ریختم و حالا دلم برای نوزادی که با این وضعیت به دنیا اومده بود می سوخت .
با دیدن دستش انگیزه م برای تصمیمی که گرفته بودم بیشتر شد .
برای همین آروم بالشت رو برداشتم و به صورت کوچیکش نزدیک کردم . می دونستم کاری که می خوام انجام بدم گناه بزرگیه اما همین که اون بچه رو از شنیدن حرف و حدیث مردم و نگاه های سنگینشون خلاص می کردم بهترین کار بود و مطمئنم خودش هم بعدا ازم تشکر می کرد .
بغضم گرفته بود و هر چی بالشت رو به صورت نوزاد نزدیک تر می کردم دل شوره و دل آشوبه ای که وجودم رو گرفته بود بیشتر و بیشتر می شد . بالشت که به صورتش رسید بغضم ترکید و بی صدا شروع کردم به هق هق کردن و از خدا می خواستم که من رو ببخشه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
#آموزش_انواع👇😉
شنیــــون 🧞♀
بافت افریقایی🧜♀
بافت فرانسوی😻
بافت ابشاری🧞♀
بافت تیغ ماهی👧
ترفندای ارایشی🧚♀
دیزاین وطراحی ناخن💅
کشیدن خط چشم گرافیکی👁
https://eitaa.com/joinchat/3229679961Cfee7aa2211
تنبلی نکن بیاضرر نمیکنی😉😉