AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خجسته با خشم گفت
+سمت ایل چرا؟ اونجا چیکار داشته؟ چی رو دارید از من مخفی میکنید؟ چرا دیشب نگفتید خان گم شده؟ عباس... خانم این عمارت منم، میفهمی؟ حقیقت رو به من میگی یا پرتت کنم از اینجا بیرون؟ با این زن چه سَر و سری داری؟خان رو شما دو تا سر به نیست کردید!
عباس با خشم گفت:
+احترامتون واجبه، اما بخوایید تهمت بیخود بزنید من ساکت نمیمونم، اجازه بدید به جای بحث و جدل دنبال خان بگردیم... به ده های اطراف هم خبر فرستادم، هرکسی بتونه رد و نشونی از خان پیدا کنه پنجاه هزار تومن مژدگانی بهش میدم. اینجوری مردم با دل و جون....
حرفش هنوز تموم نشده بود که از دور چشمم به محمود آقا و زنش افتاد(مردی که زرتاج زمینش رو بهش اجاره داده بود)
هر دو سراسیمه داشتند به سمت ما میدویدند، عباس رد نگاهم رو دنبال کرد و به سرعت به سمتشون رفت. من و خجسته هم پشت سرش رفتیم.
آقا محمود با دیدن ما زد زیر گریه. بین گریه یک سری کلمات نامعلوم میگفت که فقط ما رو کلافه میکرد، زنشم داشت گریه میکرد... عباس تشری بهش زد و گفت
+چرا گریه میکنی؟ درست حرف بزن ببینم....
محمود آقا با صدای گرفته ای گفت ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
حدود یکی دوساعتی گذشته بود و ننه صدیقه و پوران خانوم بعد از سیر کردن شکم نوزاد با قند داغ به سختی خوابوندنش و رختخواب خودشون رو هم با فاصله ی کمی کنار من پهن کردند و همون طور که در مورد من و گناهی که داشتم مرتکب می شدم حرف می زدند کم کم چشم هاشون گرم شد و خوابشون برد .
با ساکت شدن اون دو تا توی جام نیم خیز شدم و نگاهی به نوزاد انداختم . ننه صدیقه تقریبا اون رو بین من و خودش گذاشته بود و پشتش به نوزاد بود .
زیر چشمی نگاهی به نوزاد انداختم . با این که دیگه گریه نمی کرد و آروم خوابیده بود اما باز هم به نظرم همون قدر زشت و وحشتناک بود و احساس می کردم هیچ محبتی توی دلم نسبت بهش ندارم .
حالا که همه خواب بودند بهتر می تونستم فکر کنم و تصمیم بگیرم .
درستش هم همین بود ! باید خودم و اون بچه رو از فلاکت و بدبختی نجات می دادم . موندن اون بچه چیزی جز درد و رنج براش نداشت و ظاهرش براش مشکلات و بدبختی های زیادی به ارمغان می آورد .
تو اون لحظه یادم اومد که ننه صدیقه گفته بود دستش هم ایراد داره . کمی نوزاد رو جلو کشیدم تا نگاهی هم به دستش بندازم . برای همین آروم قنداق رو باز کردم و دستش رو بیرون آوردم . دست راستش سالم بود اما مچ دست چپش برعکس بود . راستش از دیدن حال و روزی که داشت دلم براش سوخت و گریه م گرفت .
قبل از اون به حال خودم اشک می ریختم و حالا دلم برای نوزادی که با این وضعیت به دنیا اومده بود می سوخت .
با دیدن دستش انگیزه م برای تصمیمی که گرفته بودم بیشتر شد .
برای همین آروم بالشت رو برداشتم و به صورت کوچیکش نزدیک کردم . می دونستم کاری که می خوام انجام بدم گناه بزرگیه اما همین که اون بچه رو از شنیدن حرف و حدیث مردم و نگاه های سنگینشون خلاص می کردم بهترین کار بود و مطمئنم خودش هم بعدا ازم تشکر می کرد .
بغضم گرفته بود و هر چی بالشت رو به صورت نوزاد نزدیک تر می کردم دل شوره و دل آشوبه ای که وجودم رو گرفته بود بیشتر و بیشتر می شد . بالشت که به صورتش رسید بغضم ترکید و بی صدا شروع کردم به هق هق کردن و از خدا می خواستم که من رو ببخشه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
#آموزش_انواع👇😉
شنیــــون 🧞♀
بافت افریقایی🧜♀
بافت فرانسوی😻
بافت ابشاری🧞♀
بافت تیغ ماهی👧
ترفندای ارایشی🧚♀
دیزاین وطراحی ناخن💅
کشیدن خط چشم گرافیکی👁
https://eitaa.com/joinchat/3229679961Cfee7aa2211
تنبلی نکن بیاضرر نمیکنی😉😉
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
این اتفاق برای خالهم افتاده و هر وقت ایام فاطمیه میشه، با یه بغض شیرین برام تعریفش میکنه...
خالهم وقتی دختر جوونی بوده، یه دوست صمیمی داشته که از بچگی با هم بزرگ شده بودن. همسایه بودن، با هم مدرسه میرفتن و تقریباً همه رازهای همدیگه رو میدونستن. اما بعد از ازدواج دوستش، خانوادهشون از اون محله رفتن و ارتباطشون کمکم قطع شد. اون زمان نه گوشی درستوحسابی بود، نه شبکههای اجتماعی که آدم بتونه راحت از کسی خبر بگیره.
سالها گذشت و خالهم ازدواج کرد، بچهدار شد و زندگی خودش رو داشت. با این حال، هر وقت از کوچه قدیمیشون رد میشد، یاد دوستش میافتاد و دلش میگرفت.
یه سال توی ایام فاطمیه، خالهم نذر کرده بود برای حضرت زهرا (س) شلهزرد درست کنه. از صبح مشغول پختن بود و هر بار که زعفرون رو به قابلمه اضافه میکرد، زیر لب صلوات میفرستاد. وسط کار یهو یاد دوست قدیمیش افتاد و با خودش گفت: «کاش میدونستم کجاست و حالش چطوره.»
نذری رو آماده کرد و بین همسایهها پخش کرد. چند روز بعد، زنی در خونهشون رو زد. خالهم اول نشناختش، اما وقتی زن لبخند زد و گفت اسمش چیه، خالهم ماتش برد!
همون دوست قدیمی بود؛ بعد از این همه سال، اتفاقی آدرس خالهم رو از یکی از آشناهای مشترکشون پیدا کرده بود. وقتی همدیگه رو بغل کردن، هر دو گریهشون گرفت. کلی خاطره گفتن و خندیدن و از روزهایی حرف زدن که فکر میکردن دیگه هیچوقت تکرار نمیشن.
دوستش تعریف کرد که چند روز قبل، خواب خالهم رو دیده و دلش افتاده که پیداش کنه. نمیدونست خالهم همون روزها توی نذر حضرت زهرا (س)، به یادش افتاده بوده.
خالهم همیشه میگه: «نمیدونم این دیدار بعد از اون همه سال چه حکمتی داشت، ولی برای من یکی از شیرینترین اتفاقهای زندگیم بود.»
از اون سال به بعد، هر وقت نذری درست میکنه، یه ظرف هم برای آدمهایی کنار میذاره که مدتهاست ازشون بیخبره. میگه بعضی آدمها از زندگیمون دور میشن، اما خاطرهشون یه گوشه قلبمون میمونه؛ تا یه روز، یه اتفاق ساده دوباره ما رو به هم برسونه.
🖤 خدایا، به حرمت حضرت زهرا (س)، دلهای دورافتاده رو به خیر به هم نزدیک کن و دیدار دوباره عزیزهایی رو که سالهاست چشمانتظارشون هستیم، نصیبمون کن. 🤲🏻🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من و همکلاسیم ترم ۶ دانشگاهیم و از یه مدتیه که به هم علاقهمند شدیم. رابطمون کمکم جدی شد و به هم قول ازدواج دادیم. قرارمون اینه که هر وقت شرایطش جور شد، بیاد خواستگاریم و رسماً با هم ازدواج کنیم. مشکل اینجاست که اون فعلاً نه کار درستوحسابی داره، نه شرایط مالی مناسبی که بتونه خانوادهش رو بفرسته جلو. منم نمیتونم ازش بخوام یه شبه همهچی رو درست کنه، چون میدونم خودش هم از این وضعیت ناراحته.
با این حال، هنوز منتظر همدیگهایم و هر بار که با هم حرف میزنیم، بهم امید میدیم که بالاخره یه روز به هم میرسیم. من به قولی که به هم دادیم پایبندم و اصلاً دلم نمیخواد با کسی غیر از اون ازدواج کنم.
اما چند وقته یه خواستگار برام اومده که از نظر خانوادهم خیلی خوبه. خانوادهم ازش راضیان، میگن پسر خوبیه، خانوادهدار و آبروداره و آیندهاش هم مشخصه. هر بار حرفش میشه، مامانم با ذوق ازش تعریف میکنه و بابام میگه چنین فرصتی رو نباید راحت از دست بدم.
منم فقط سکوت میکنم، چون نمیتونم بهشون بگم دلم پیش یکی دیگهست؛ یکی که شاید هنوز نتونه بیاد خواستگاریم، ولی تمام فکر و خیال من با اونه. از یه طرف میترسم اگه به خانوادهم بگم، مخالفت کنن و دیگه نذارن باهاش در ارتباط باشم؛ از یه طرف هم میترسم این انتظار طولانی بشه و آخرش به هم نرسیم.
گاهی با خودم میگم تا کی باید منتظر بمونم؟ اگه یه روز خانوادهم اصرار کنن جواب این خواستگار رو بدم، چی بگم؟ من که نمیتونم فقط به خاطر اینکه یه نفر شرایط مالی خوبی داره، قبول کنم باهاش ازدواج کنم، وقتی قلبم جای دیگهست.
از اون طرف، دلم نمیاد به عشقم فشار بیارم یا بهش بگم زودتر همهچی رو درست کن، چون میدونم تلاشش رو میکنه. ولی منم آینده دارم و نمیتونم تا هر وقت که شد، بدون هیچ زمان مشخصی منتظر بمونم.
واقعاً موندم چه تصمیمی بگیرم. نه میخوام عشقم رو از دست بدم، نه میخوام با پنهون کردن حقیقت از خانوادهم، یه روز خودم رو توی زندگیای ببینم که از اول هم دلم باهاش نبوده. فعلاً همهچی رو توی دلم نگه داشتم و هر روز با نگرانی بیشتری زندگی میکنم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7