🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهش میکنم پیام من را بگذارید داخل گروه تا اگه دوستان میتونند کمکم کنند چند وقت
دیگهعروسیه برادر شوهرمه ،تو اصفهان جایی را سراغ دارید که لباس مجلسی به قیمت مناسب داشته
باشند ؟کجاها برا دختر نوجوان و خودم میتونم لباس مناسب پیدا کنم ممنون میشم جواب بدید
سلام به همه اعضای گروه براعزیزی مینویسم که بارداره وحالت تهوع شدید داره دد وقتی بارداربود حالت تهوع
شدید داشت دکتر همین قرصاروبراش تجویز کردتا اخربارداریش استفاده کرد وهیج مشکلی پیش نیومد
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
«پری جان!بیا بنشین.چایت سرد میشه.»هنوز اندکی برف روی دستکشهایم باقی مانده بود.وقتی آنها را در میاوردم مادر پرسید:«باز که برف بازی کردی؟ فکر مریضیت هم باش.امیدمان به خانم بود که آنها هم رفتند.حالا اگر خدای نکرده دوباره بیافتی کی میخواهد تو را به دکتر و درمان برساند؟و با ناله ادامه داد:«من پیرزن علیل؟» مادر بیچاره ام چه میگفت و من فکر کجا را میکردم.دنبال فرصتی میگشتم که او پیش خانم بزرگ برود و من بتوانم نامه را بخوانم.این بود که پرسیدم:«خانم بزرگ تنها هستند؟»مادر دست برد و در قابلمه را برداشت و بعد از اینکه دنبه های آبگوشت را درآورد شروع به کوبیدن کرد.در حالی که میکوبید گفت:«امروز از صبح رفته خانه برادرش.یعنی نمیخواست بره آمدند دنبالش.گفتند:چند روزی میبریمش شهرستان.میگفتند:خواب دیدیم دلمان برایش شور میزند.»و مادر شروع کرد به تعریف:«پری زن برادر خانم بزرگ را دیدی؟»
جرعه آخر چای را هورت کشیدم و گفتم:«وقتی بچه بودم یک بار.»با آب و تاب گفت:«نمیدانی؟تازه از فرنگ برگشته.مثل خارجیها بود.دخترش اصلا نمیتوانست درست و حسابی فارسی حرف بزند.»گفتم:«کدام دخترش؟»
مادر تکانی به خودش داد و در همان حال که دنبه های کوبیده شده را دوباره در قابلمه میریخت گفت:«فرنوش بلا گرفته.چه قدر هم خوشگل شده یک کمی شکل بهرام شده.»بعد فتیله سماور را پایین کشید و گفت:«فکر کنم هم سن بهرام باشد.» با حواس پرتی گفتم:«کی؟» گفت:«فرنوش خانم پس یک ساعته از کی تعریف میکنم.همان چشم آبی و مو طلائیه که خانم بزرگ همیشه میگفت عروس خودم میشود.»اصلا انگار در این دنیا زندگی نمیکردم.شاید هم خواب بودم.اصلا نمیشنیدم و...دستی روی شانه ام تکانم داد:«پری؟سفره را پهن نمیکنی؟» گفتم:«چرا»و مثل مرده ای که از قبر بلند میشود خشک و بی حس رفتم و سفره را برداشتم.مثل ربات کار میکردم.سفره انداختم سبزی گذاشتم کاسه آوردم ترشی آوردم پارچ را آب کردم.
تازه وقتی نشستم و نان را تکه تکه کردم به خودم آمدم.فرنوش!همان دختر لوس و ننری که در آمریکا بزرگ شد و درس خواند برادرزاده خانم بزرگ برای چه آمدند خانم بزرگ را بردند؟چرا در این زمستان؟در این برف و یخبندان نکند خبری باشد؟نکند میخواهند فرنوش را برای بهرام....
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
خیلی نگذشته بود که ننه صدیقه هول زده از جا پرید و همون طور که من رو به سمت عقب هول می داد گفت : برو کنار ببینم ! چی کار می کنی حرمله !
دست هام به شدت می لرزید و حالا دیگه کنترلی روی صدام نداشتم . بی اراده بلند بلند زار می زدم و بی توجه به حرف های ننه صدیقه خدا رو صدا می زدم .
نمی دونم گناه من چی بود که یه آب خوش از گلوم پایین نمی رفت اما همین قدر می دونستم که اون بچه گناهی نداره و حقش نبود با این وضعیت به دنیا بیاد و همین بیشتر دلم رو می سوزوند .
ننه صدیقه به سختی نوزادی که از شدت نفس تنگی یا شاید هم سر و صدای ما به گریه افتاده بود رو ساکت کرد و رو به من گفت : تو آدمی اصلا ! از خدا نمی ترسی ! چه نونی سر سفره ی پدرت خوردی که این قدر ظالم و بی رحم شدی . از این طفل معصوم خجالت نمی کشی ! مگه این با پای خودش دنیا اومده که می خوای این طوری سر به نیستش کنی . والا بِلا من هزار تا بچه ی عیب و ایراد دار دیدم اما مادری به ظالمی و سنگدلی تو ندیدم !
ننه پوران که به نظر می رسید هنوز خوابش میاد و از سر و صدای بی موقع ما کلافه ست با همون چهره ی درهم و خواب آلودش گفت : می دونم توی دلت چی می گذره دختر جان اما صدیقه درست می گه ! از غضب خدا بترس . توبه کن . توبه کن بگذار خدا بهت رحم کنه .
نمی خواستم هیچی بشنوم ! هر کلمه ای که از دهان ننه صدیقه و پوران خانوم بیرون می اومد فقط و فقط درد من رو بیشتر می کرد و بیشتر عذابم می داد . با در موندگی زیر پتو خزیدم و اون قدر گریه کردم که نفهمیدم کی چشم هام گرم شد و خوابم برد .
نمی دونم چه قدر از روز گذشته بود که با شنیدن صدای گریه ی مادرم چشم هام رو باز کردم .
نوزاد رو بغلش گرفته بود و همون طور که اشک می ریخت آروم آروم قربون صدقه ش می رفت .
از ديدن مادرم اون هم با اون وضعیت خیلی تعجب کردم . طوری زار می زد انگار کسی مرده !
با گیجی خودم رو توی رختخوابم جا به جا کردم و بی رمق به دیوار تکیه زدم . مادرم که تازه متوجه شده بود من بیدار شدم ، با درموندگی نگاهی بهم انداخت و گفت : الهی دورت بگردم مهربانو . این چه بختیه که تو داری ! الهی مادرت بمیره . حالا می خوای چی کار کنی ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و دوم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۶ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد آرمان علیوردی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
↶
غریب گیر آوردنت...🥺🥀
🌷شهید آرمان علی وِردی🌷
تاریخ تولد: ۱۳ / ۴ / ۱۳۸۰
تاریخ شهادت: ۶ / ۸ / ۱۴۰۱
محل تولد: تهران
محل شهادت: تهران،اکباتان
آرمان طلبه بسیجی دهه هشتادی، که از سوی برخی اغتشاشگران در نا آرامیهای پاییز سال ۱۴۰۱ به بدترین شکل💔با چاقو با سنگ با کتک زدن شکنجه شد🥀و دو روز بعد بر اثر خونریزی و شدت جراحات وارده در ۶ آبان ۱۴۰۱ به شهادت رسید🕊هربار آرمان میرفت بهشت زهرا میرفت سرقبر شهید زبرجدی،چون این شهید رو خیلی دوست داشت🌱بالای قبر شهید زبرجدی قطعه ۵۰ یه قبرخالی بود،یه روز گفت ای کاش منو اینجا خاکمکنن، شهید که شد درست همونجایی که دوست داشت دفن شد.🌙یک دختر خانوم ایرانی مقیم انگلیس وقتی فیلم نحوه شهادت آرمان در صفحه دختران انقلاب را میبیند🥀خانوادهاش را از انگلیس رها میکند و به ایران میآید و سراغ دختران انقلاب میرود❗️به اتفاق دختران انقلاب و با بی تابی و اشک چشم به ملاقات مادر آرمان میرود😭وقتی مادر آرمان برایش از ناراحتی آرمان به خاطر شنیدن خبر چادر کشیدن میگوید،تصمیم میگیرد موهایش را کامل بپوشاند🌱و به حمدالله در هیأت دختران انقلاب در مقتل شهید به دست خانواده شهید آرمان علی وردی چادری میشود🫠اغتشاشگران آنقدر آرمان را در خیابان شکنجه دادند که بخشهایی از مغز آرمان را در دهانش پیدا کردند🥺دوستان امنیتی میگفتند که ما فیلمهای شهید آرمان را نمیتوانیم پخش کنیم چون به صورتی ناجوانمردانه به شهادت رسید🥀مادر آرمان توی معراج میگفت: آرمان یادته همیشه مداحی غریب گیر آوردنت رو گوش میکردی؟ دیدی آخرش غریب گیر آوردنت مامان🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾