hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و دوم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۶ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد آرمان علیوردی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
↶
غریب گیر آوردنت...🥺🥀
🌷شهید آرمان علی وِردی🌷
تاریخ تولد: ۱۳ / ۴ / ۱۳۸۰
تاریخ شهادت: ۶ / ۸ / ۱۴۰۱
محل تولد: تهران
محل شهادت: تهران،اکباتان
آرمان طلبه بسیجی دهه هشتادی، که از سوی برخی اغتشاشگران در نا آرامیهای پاییز سال ۱۴۰۱ به بدترین شکل💔با چاقو با سنگ با کتک زدن شکنجه شد🥀و دو روز بعد بر اثر خونریزی و شدت جراحات وارده در ۶ آبان ۱۴۰۱ به شهادت رسید🕊هربار آرمان میرفت بهشت زهرا میرفت سرقبر شهید زبرجدی،چون این شهید رو خیلی دوست داشت🌱بالای قبر شهید زبرجدی قطعه ۵۰ یه قبرخالی بود،یه روز گفت ای کاش منو اینجا خاکمکنن، شهید که شد درست همونجایی که دوست داشت دفن شد.🌙یک دختر خانوم ایرانی مقیم انگلیس وقتی فیلم نحوه شهادت آرمان در صفحه دختران انقلاب را میبیند🥀خانوادهاش را از انگلیس رها میکند و به ایران میآید و سراغ دختران انقلاب میرود❗️به اتفاق دختران انقلاب و با بی تابی و اشک چشم به ملاقات مادر آرمان میرود😭وقتی مادر آرمان برایش از ناراحتی آرمان به خاطر شنیدن خبر چادر کشیدن میگوید،تصمیم میگیرد موهایش را کامل بپوشاند🌱و به حمدالله در هیأت دختران انقلاب در مقتل شهید به دست خانواده شهید آرمان علی وردی چادری میشود🫠اغتشاشگران آنقدر آرمان را در خیابان شکنجه دادند که بخشهایی از مغز آرمان را در دهانش پیدا کردند🥺دوستان امنیتی میگفتند که ما فیلمهای شهید آرمان را نمیتوانیم پخش کنیم چون به صورتی ناجوانمردانه به شهادت رسید🥀مادر آرمان توی معراج میگفت: آرمان یادته همیشه مداحی غریب گیر آوردنت رو گوش میکردی؟ دیدی آخرش غریب گیر آوردنت مامان🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
عباس تشری بهش زد و گفت
+چرا گریه میکنی؟ درست حرف بزن ببینم....
محمود آقا با صدای گرفته ای گفت
+خاک بر سر شدیم آقا... خاک بر سرشدیم... من صبح رفته بودم سمت زمین های زرتاج خانم، میخواستم از چاه آب بکشم... نزدیک چاه که شدم دیدم اطراف چاه خ.ون ریخته شده، حتی روی دیواره های چاه هم رد خ.ون بود... شنیده بودم خان گم شده و همه دنبالشن... نور انداختم تو چاه و...
اینو گفت و روی زمین زانو زد و دوباره گریه رو از سر گرفت، سرم نبض میزد و کل تنم یخ کرده بود، دست به دیوار گرفتم و به سختی گفتم
+چی شده آقا محمود؟ تو چاه چی دیدی؟
+رفتم چند تا از اهالی رو صدا زدم بیان کمک... به سختی تونستیم جسم بی جون خان رو بیرون بکشیم
اینو که گفت خجسته جیغ وحشتناکی کشید و محکم زمین افتاد، با گریه به سمتش رفتم و زیر بازوش رو گرفتم، باورم نمیشد... در عرض کمتر از ده روز بلقیس خانم و خان رو از دست داده بودیم و من حس میکردم تنهاترین آدم روی زمینم
از صدای جیغ و شیون خجسته خواهرای خان بیرون دویدند، عباس همراه محمود آقا به سمت زمین های من رفته بود تا ببینه واقعا جسم بی جونی که تو چاه افتاده متعلق به خان بوده یا نه.
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به سایه جان وهمه زنهای صبوروعزیزسرزمین ایران عزیز من یه زن 44 ساله هستم که 27 ساله که ازدواج کردم خیلی کم خوشی داشتم
باسه فرزند که به خاطربچه هام این زندگی روتحمل میکنم شوهرم خیلی به
من خی.انت کرده من بهش گفتم واون قولداده تکرارنکنه ولی روزازنووروزی ازنو بعدازعیدفهمیدم
باکسی درراب.طه ست ولی نمیدونستم درحدرابطه جنسی بوده طرف حامله شده من وقتی فهمیدم که کارازکارگذشته یه دعوای حسابی کردم
وکتک زیادی خوردم که زانوم اسیب فراوان دید رباط پام ومینیسک پاره
شدن والان هم درگیر زانوم هستم که شوهرم میگه پشیمونه ازکارش ولی زنه
آبروشو پیش خواهرش وبرادرش برد که من ازداداش شما باردارم چه
دردسرای کشیدم تازنه بچه روس.قط کردولی دست ازشوهرم برنمیداره خودم دلم باهاش اصلا صاف نمیشه نمیدونم
چیکارکنم ولی به خودم قول دادم اگه یه روزازعمرم باقی بمونه طلاق میگیرم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هر چند توی حرف های مادرم هنوز هم رنگی از محبت نبود و هر چی بود ترحم بود و ترحم ! اما همین که کسی این وسط حال دلم رو فهمیده بود و می تونست غمی که دارم رو درک کنه برام کافی بود !
انگار تازه یه همدرد پیدا کرده بودم ! کسی که حجم غمی که تو دلم دارم رو درک کنه و بفهمه دارم چه زجری می کشم ! وسط یه جمعیت غریبه یه آشنا دیده بودم ! آشنایی که بعد از مدت ها اومده بود تا مرهم روی زخمم بشه !
ننه صدیقه که انگار ترسیده بود با دیدن اشک های مادرم جرأت بیشتری بگیرم نگاه چپ چپش رو بین من و مادرم چرخوند و گفت : این قدر لی لی به لا لای این دختر نگذار زن ! دخترت همین جوریش هم نزده می رقصه چه برسه به الان که تو هم داری قربون صدقه ش میری !
مادرم نگاه ترحم آمیزی به نوزاد انداخت و رو به ننه صدیقه گفت : چی کنم ننه ! جیگرم خونِ ! دلم داره آتیش میگیره . هیچ فکرش رو هم نمی کردم این بچه این شکلی باشه . دیدم بهادر دمقه ها . دیدم لام تا کام حرف نمیزنه ها اما منه گردن شکسته با خودم فکر کردم لابد چون بچه دختره پَکَر شده .
ننه صدیقه آه سردی کشيد و گفت : از دیروز دخترت یه ریز داره اشک می ریزه . میبینی که چیزی عوض نشده ! تو هم ناله زاری راه بندازی باز هم چیزی عوض نمی شه . به جای این کارها به دخترت بگو بچه ش رو شیر بده . از دیروز تا حالا این بچه با دو تا چیکه آب زنده ست .
با تموم شدن حرف ننه صدیقه مادرم نگاه چپ چپی بهم انداخت و گفت : بچه ت رو شیر ندادی ! چرا ؟! مگه شیر نداری ؟!
ننه صديقه زودتر از من به زبون اومد و گفت : داره ! هزارماشالا شیرش چکه می کنه اما نمی خواد بچه ش رو شیر بده ! این قدر دخترت نفهمه که فکر میکنه اگر بچه ش رو شیر نده می تونه از دستش خلاص شه ! یا خدا معجزه می کنه و میگه چون مهربانو خانوم از ریخت بچه ش خوشش نیومده ریخت و قیافه ی این بچه رو درست می کنم .
همین دیشب اگر من یکم دیرتر بیدار می شدم..... بعد هم حرفش رو برید و لا الله الا الله گویان از اتاق بیرون رفت !
مادرم بی توجه به حرف های ننه صدیقه نوزاد رو به سمتم گرفت و گفت : لجبازی نکن مهربانو . بیا بچه ت رو شیر بده . گناه داره این زبون بسته . این بچه که تقصیر نداره . خدا رو خوش نمیاد ها !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸