مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #سیاستهای زنانه مادربزرگ مادر بزرگ من همیشه میگفت . . . .
سهم زن از مال شوهرش و خونه اش.
همونه کهمی خوره ومی پوشه ومیگرده.
بقیه اش حمالیه که گردنشه
مادربزرگهمیشه می گفت.
نونت رو واسه دل خودت می خوری.
أمالباستو واسه دل مردم می پوشی.
یعنی که توی خونه ات ممکنه نون خالی بخوری.
ولی کسی نمی بینه .
أما لباست رو همه می بینن.
پس خوب و تمیز و مرتب بپوش.
مادربزرگمیگفت :
دستی رو که نمیتونی گاز بگیری ببوسش.
یعنی وقتی کسی آزارت داد .
و زورت بهش نرسيد .
بهجای جنگ و دعوا .
با خوبی و سیاست باهاش رفتار کن.
.اگه میخوای مردخونت هواتوداشته باشه.
توبایدهواستبهآشپزخونهأتباشه.
مادربزرگ خدابیامرزمن همیشه بهمون میگفت :
دلتون براکسی ازته دلتون نسوزه.
وخیلی عمیق ناراحتنشید.
چون همون بلاسرخودتون میاد .
دلیلشهماینه که خداقهرش میگیره .
چون ماهرچقدرهم مهربون باشیم .
بازم به پای مهربونی خدانمیرسیم .
همیشه بهم میگفت.
به هیچکس بینوانگو.
چون خودت بینوامیشی.
پسدلسوزی مفرطممنوع
مادر بزرگ من .
تو روز عروسی دوستم.
بغل گوشش بهش توصیه کردکه.
هیچوقت تعریف هیچ زنی رو جلوی شوهرت نکن.
چون باعث میشه .
شوهرت به زنهای اطرافش دقت کنه و.
عادتش بشه
مادر بزرگ منمیگفت:
شبها هيچ وقت باشوهرت.
جدا از هم نخوابید.
حتي اگر قهرباشید.
شايد شب يه دفعه پاتون به هم گير كرد.
مادر بزرگ من میگفت .
هیچ وقت نون و تخم مرغرا.
نزاریدتو خونه تون تمومبشه.
أگهمهمانسرزده بیاد خونه تون .
أزتونتوقعچلوکبابنداره.
أگهآبگوشتنباشهکهآبشزیادبشه.
حداقل میتونید.
یه نمیرو بزارید جلوش.
مادربزرگ همیشه میگفت.
حرف دلتو به فرش خونت بگو.
أما به جاریتنگو.
میگفتأگه نیازمندی در خونتوزد.
هرگززززز دست خالی ردش نکن.
مادربزرگ میگفت.
اگه شوهرت دوستت باشه.
دنیا دشمنت باشه خیالت راحت باشه .
ولی اگه دنیا دوستت باشه.
شوهرت دشمنت باشه فایده نداره.
ﻣﺎﺩﺭ بزرگ ﻣﻦ .
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻧﻲ ﺭﻭ میدید.
ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺭﻩ.
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﮕفت.
ﻧﻨﻪ وقتیتوی ﻛﺸﺘﻲ ﻫﺴﺘﻲ.
ﺑﺎ ﻧﺎﺧﺪا ﺳﺘﻴﺰﻩ ﻧﻜﻦ.
مادربزرگمیگفت.
جاری جاریو زرنگ میکنه...
وهوو هوو رو خوشگل.
یعنی هووها از نظر قیافه باهم رقابت میکنن...
وجاریها تو کارو تلاش از هم پیشی میگیرن.
اگه دقت کنید واقعا راسته.
مادربزرگهمیشهمیگفت.
زنباید نصفشوبه شوهرشنشون بده .
ونصفدیگشونشون نده .
أمامن همیشه میگفتم.
چهجوری میشه نصفو نشون داد.
و نصفدیگهرا نه !
بعدها فهمیدم.
منظورش اینه همه چیزتو به شوهرت نگو.
یه چیز دیگه هم میگفت.
میگفتهمیشه پوستتنتوبشکاف.
پولتو بزار توش.
یعنی همیشه برای خودت.
پس انداز مخفی داشته باش
مادر بزرگم میگفت.
تعریف 2 نفر رو تو جمع نکنید.
یکی بچه یکی همشوهر.
زود چشم میخورند
مامان بزرگ من میگفت.
اول و آخر زندگیت فقط شوهرت برات میمونه،
نه بچه هات،
نه پدر ومادرت...
نهخواهروبرادرت.
پس همیشه هوای شوهرت رو داشته باش!!
مامان بزرگ من می گفت .
عاشقی باج دادن داره .
مواظب باش شوهرت نفهمه .
تو عاشقشی که اون وقت باید بااااااااااج بدی.
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام دوستان چند نکته که خودم تجربه داشتم و لمس کردم و نکتهایی که لازم میدونم بگم
، وقتی میری خونه کسی چه پدر یا فامیل یا غریبه ، درمورد هیچی نظر نده
در مورد خونهش نظر نده
درمورد دکور نظر نده
درمورد بچهاش نظر نده
درمورد غذاش نظر نده
درمورد اسم بچها نظر نده
درمورد کار و حقوقش نظر نده
درمورد رفتارش با بچهاش نظر نده
در مورد سبک زندگیش نظر نده
سوال بی جا نپرسید
سوال تحقیری نپرسید
نگو چرا دخترت یا زنت پوشش اینطوریه،
اسم بچه کسیو خراب نکن و لقب نزار
با طعنه صحبت نکنید
کنایه نزنید
نگو بچت لاغره یا چاغه
از بدبختی هات نگو همه مشکل دارن
از نداریت نگو وقتی طرف مقابلت هم دستش تنگه
چشمت دنبال مال مردم هم نباشه،
درکل آسه بیا آسه برو سرتم تو زندگی خودت باشه رو اعصاب و آرامش کسی پا نذار وگرنه خدا میذاره تو کاست...
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 باسلام به ماهی خانوم وبچه های گل کانال اگه امکان داره براتون سوال منم بزارین ممنون .من ۳
شاید تعجب کنین ولی این اخلاق خوبه شوهرم مارو بیچاره کرده ۱۴ساله ازدواج کردیم ودوتا بچه دارم شوهرم خیلی کارمیکنه ۱۲ماهه سال کارمیکنه ولی چون با کسی که براش کارمیکنه زود دوست میشه از اخلاقش سوع استفاده میکنن و پولشو نمیدن شوهرمم نمیتونه بگیره حقشو چند ساله همین وضع وداریم هرچی بهش میگم تو روی طرف نخند باهاش دعوا کن حقتوبگیر گوش نمیده تا زنگ میزنه برا پول تو رودربایستی میمونه نمیتونه بگه پولمو بدین دیگه اونقدربی پول میشیم که یخچالمون خالی میشه تا مجبورمیشه مثلا از ۱۰میلیون ۲میلونشو میتونه بگیره تواین چندسال هیچی نتونستیم اضافه کنیم فقط درحد خوراکمون بوده درحالی که اگه طلب هاشو میگرفت الان کلی سرمایه داشتیم ازبس حرص خوردم عصبی شدم دیگه کلی پول پیش این اون داره ولی نمیگیره نه ماشین نه طلا نه هیچی نداریم دیگه نمیدونم چیکارش کنم شرمنده طولانی شد ...
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
جواب خانمی که ۲۷ سالشه و ی دختر ۷ ساله و ی پسر ۶ ساله داره
اصلا به حرفش گوش نده من میدونم زندگی با آدمی که تریاک میکشه چیه و چ وضعیه، بهش بگو اگه میخوای جبران و خوشحالمون کنی کمبود هایی که برامون گذاشتی رو جبران کن، هی بچه بیاری که چی بشه، بچه آینده میخواد پول میخواد بچه ای که تو فقیری و نداری بزرگ بشه فردا که چند تا از خودش بهترون رو دید شاکی میشه که چرا ب دنیا آوردینم،پس با این وضع به همون دوتا بچه قناعت کنید و بهش بگو پدر خوبی براشون باش، شایدم میخواد هی تعداد بچه رو زیاد کنه و تورو پایند خودش و زندگی 🤷♀
دلارام خردادماهی❤️
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سال دوم دبیرستان، عاشق دختری به اسم مهتاب شدم... از بچگی باهم هم محله ای بودیم، اما تازگی ه
یادمه وقتی بچه بودیم، چون کسی حاضر نبود باهام فوتبال بازی کنه، مهتاب به جای خاله بازی و لی لی می اومد با من فوتبال بازی میکرد! منم همیشه بهش میگفتم خوش به حال شوهرت!
همیشه ام از مامانش به خاطر اینکار کتک میخورد... حالا دیگه مهتاب بزرگ و خانوم شده...
اسه میرفت، اسه می اومد... دیگه نمیتونستیم باهم فوتبال بازی کنیم! همیشه احساس میکردم مهتاب هم دوسم داره... شاید از همون بچگی میدونستم اگه بخوام برم خواستگاریش، نه نمیگه! بعد اینکه سربازی رفتم و کنکور دادم، مامانمو فرستادم بره برام خواستگاری... به خاطر اینکه فوتبال کار میکردم، چند سال باید میرفتم یه شهر دیگه... پدرش تا فهمید، مخالفت کرد! سه سال تموم رفتم و اومدم... وقتی دیدم مهتاب واقعا داره آسیب میبینه، یه روز بی خبر ساکمو جمع کردم و با تیم رفتم یه شهر دیگه...
شاید سال های زیادی طول نکشید تا بشم یه فوتبالیست موفق!
یه روز که تو خونه نشسته بودم، خبر رسید شهرمون زلزله اومده... میگفتن کلی کشته داده...
وقتی مطمئن شدم خانوادم سالمن، بعد چند روز
دلم طاقت نیاورد و رفتم شهرمون برای کمک...
نه برای اینکه بگم ادم خوبیم، انگار دلم رو توی اون شهر جا گذاشتم...!
یه هفته ای موندگار شدم... روز اخر که میخواستم بیام، خبر شنیدم که اینجا یکی هست که دیوونه شده!
میگفتن شوهرش زیر آوار مونده صبح تا شب... تنهایی میخواد آوارو برداره تا شوهرش رو پیدا کنه!
محلی های اونجا میگفتن ۳۰ روزه که مدام آواز میخونه تا شوهرش جوابش رو بده...
چون رسم داشتن زن برای شوهر آواز میخوند و شوهر هم جواب میداد! اگر شوهر یا زن موقع آواز خوندن سکوت میکردن و ادامه نمیدادن، یعنی قهر کردن با همسرشون!
البته همه میدونستن شوهرش مُرده، ولی اون نمیخواست باور کنه...
من از سر کنجکاوی با دوستام رفتم کمک تا بتونیم شوهرشو از زیر آوار نجات بدیم...
امداد رسان های اونجا میگفتن احتمال زنده موندنش صفره!
از دور زن عاشق پیشه رو که دیدم، همونجا ایستادم!
داشتم با بهت نگاهش میکردم... زن عاشق پیشه ی شهر، مهتاب بود! انقدر لاغر و نحیف شده بود، که به سختی میشد از اون دختر سرزنده، تشخیصش داد...
سرگردون میرفت و برمیگشت... آواز بلندی سر میداد... میگفت اگه شوهرش زنده باشه، قطعا جوابشو میداد! چون عادت نداشتن باهم قهر کنن...
نمیدونم چقدر گذشت که داشتم به زن عاشق پیشه نگاه میکردم... ولی بالاخره بعد ۳۴ روز تلاش، شوهرشو از زیر آوار مُرده کشیدن بیرون!
همچنان از دور داشتم به مهتاب نگاه میکردم... وقتی شوهرش رو روبه روش گذاشتن، نگاه مهتاب برای همیشه خاموش شد و دست از آواز خوندن کشید!
برگشتم، چون نمیخواستم غمشو بیشتر از این ببینم...
انگار غمش کل سلول های بدنم رو درگیر کرده بود!
چند سال از اون ماجرا گذشت... محلی های اونجا میگفتن هنوز صدای مهتاب میاد که برای شوهرش آواز میخونه تا شاید جوابش رو بده...
ما تغییر کردیم، بزرگ شدیم، قسمت هم نشدیم، ولی هنوز سر حرفم هستم...
‹خوش به حال شوهرت که تورو داشت...› :)!🖤'📎
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔰سوتی روز عقد💋😋🙈
دوران نامزدی همیشه دووس داشتم نامزدم دستمو بگیر یا حرف عاشقانه بزنه ولی نامزدم از اونجایی که خیلی مذهبیه میگفت تا محرم نشدیم به هم دست نمی زنیم.
اون روزا من دانشجو بودم و خوابگاهی. نامزدم دو هفته ای یه بار می اومدم پیشم . یه بار که با هم بودیم برف اومده بود منم مثل خنگا کفش پاشنه بلند پوشیده بودم. روی برف ها لیز خوردم در حال زمین خوردن بودم که دستمو گرفتم سمتش تا من تعادلمو حفظ کنم که زمین نخورم اونم دستشو کشید. منم به یه بهونه ای باهاش قهر کردم برگشتم خوابگاه. زنگ میزد پیام میداد من باهاش سرد برخورد می کردم. خلاصه دو سه روز بعد از لیز خوردن من روی برف ها زنگ زد گفت میخام عقد کنیم(منم تو دلم عروسی بود) بهش گفتم نمیدونم هر کاری که دوس داری بکن. مقدمات عقد فراهم شد و تو خونه ی ما مراسم عقد برگزار شد. ولی روز عقد من برای یه کاری رفتم اتاقم وقتی وارد اتاقم شدم چند دقیقه بعد یکی دیگه هم وارد شد گفتم حتما نامزدمه پشت همونجوری که داشت میومد داخل چشمامو بستم و لپشو بوسیدم گفتم ببخشید عشقمممم دیدم جواب نمیده چشمامو باز کردم ببینم کیه که خشکم زد هیچی نفهمیدم
https://eitaa.com/joinchat/2489647217C691c790e6a
وای خدا نصیب نکنه😐