eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.6هزار عکس
682 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🎶♥️🎶 وقتی انتخابت از اول اشتباهه سلام ماهی جون من با همسرم داخل دانشگاه آشنا شدیم به اصرار که عاشق من با اینکه نه سربازی رفته بود نه کار داشت رضایت دادم خواستگاری بیاد خانوادم به شدت ناراضی بودن با کلی حرف که باباش به خانوادم زد که خودم پشتشونم ماهی اینقدر به دخترت پول میدم این حرفا کمی خانوادم راضی شدن
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 وقتی انتخابت از اول اشتباهه سلام ماهی جون من با همسرم داخل دانشگاه آشنا شدیم به اصرار که عاش
خانوادم گفتن نامزد بمونن تا سربازی تموم شه ولی با اصرار من قبول کردن عقد کنیم سه سال عقد بودیم اون دوران دعوا داشتیم سر مسائل مختلف اما زیاد مهم نبود سریع میومد از دلم در میورد ولی الان نزدیک یک ماه نشد رفتیم ماه عسل اومدیم سر خونه زندگی مون از این رو به اون رو شده همش دعوا راه می ندازه دوست داره کل کل کنه اصلا خونه خودمون نمیمون همش خانوادش دخالت میکنن میگن پاشو بیا پیش ما تو نبودی گریه میکردم بدون تو نمی تونیم برای چی موندید خونه بیاید اینجا تو این یک ماه ما دو هفته ام خونه خودمون نبودیم پدرش رفته مسافرت هر روز زنگ میزدن بیاید بیاید منم یه روز گفتم ما تازه چند روزم نیست رفتیم خونه خودمون باید خانواده ها عادت کنن که بچه ها رفتن با یه برخورد بد بمن گفت از سرت بیرون کن بتونی پسرمونو ازمون بگیری. مادرش محبت خیلی بیش از اندازه میکنه در صورتی که قبلا اصلا اینجوری نبود همش همسرم و بغل میکنه بوس میکنه همش گریه میکنه که آره لباست بغل میکنم بوس میکنم در صورتی که با خانوادش تو یه شهریم فاصله ایی نداریم بهش میگم من از خانوادم دورم خانوادم این رفتار و نمیکنن که مال تو اینجور میکنن همش هر وقت همسرم و میبینن بابات بدون تو دق میکنه اصلا باعث دعوا جرا و بحث الکی ما میشن هی زنگ میزنن که چی موندید خونه لازم نکرده خونه باشید بیاید اینجا بمونید بهش میگم اگه قرار این بود ازدواج کنم اینجوری بشه خوب خونه پدرم میموندم خانواده تو نمی ذارن ما مستقل بشیم همه دوست داشتنشون با زبون پسرشون یک سال بیکار من خودم تا الان هر لباس و خرجی بوده خانوادم دادن اما هیچ توجهی به ما ندارن همسر منم با زبون قربون صدقه اونا اون سمت خودشون کشیدن یجوری شده بمن اهمیت نمیده تا میگم خانوادت اینجوری سریع موضع میگیره منو بزن واقعا خستم کرد دعوا میکنیم سریع میگه بیا طلاق بگیریم خسته شدم چه خریتی کردم باید جدا شیم واقعا نمیدونم باهاش چکار کنم ؟؟☹️☹️ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 ⚡️ الان که ۲۸سالمه میخاستم در مورد اولین عشقم صحبت کنم که پسر خالم بود. اونم دوستم داشت ولی بخاطر مشکلات کمی که خانواده هامون داشتن ترسید . عشقی که برام خیلی مقدس بود.
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #ماندن_به_پای_عشق_نافرجام⚡️ الان که ۲۸سالمه میخاستم در مورد اولین عشقم صحبت کنم که پسر خالم
که وقتی می دیدمش صدای قلبمو می‌شنیدم. صدای تالوپ و تولوپ قلبم دیونم می‌کرد . صورتم قرمز می‌ شد و از خجالت می مردم. درسته دختر امروزی بودم ولی به پاکی عقیده داشتم. بخاطر همون نتونستم ابراز کنم از همونایی بودم که میترسیدم پرده حیا رو بزنم کنار ابراز عشق کنم. که اصلا درست نبود و این شد که پسر خاله م ازدواج کرد و من افسرده شدم. در حدی که تا نه یا ده سال به هیچ خواستگارم جواب مثبت ندادم. اوایل از ناراحتی از دست دادنش معده و دلم میسوخت که این شد برام زخم معده و گریه های شبانه. این اتفاق تبدیل شد به نفرت از مردا و تنهایی. می دیدم دخترا از پسری خوششون میومد تعجب میکردم چرا پس من این همه مرد دور و برم می بینم هیچ حسی ندارم. فکر میکردم نکنه مریضی خاصی دارم که هیچ حسی به جنس مخالفم پیدا نمیکنم. این همه خواستگاری چرا قلبم هيچ کسیو قبول نمیکنه. از خدا خواستم یه بار دیگه عاشق بشم یکی رو دوست داشته باشم. با کلی شجاعتی که به خودم دادم تونستم بعد هشت سال از یکی که تو فضای مجازی دیدم و خوشم اومد به عکسش یه قلب بزارم که این شد دوای دردم و خدا کمکم کرد تا تونستم. دوباره قلب از کار افادمو به کار بندازم❤️ که همین قلب شده الان آقای زندگیم. و الان سه ساله ازدواج کردم. و خدا رو شکر از زندگیم راضیم. به نظر من وقتی یکی با شرایط مناسبی تو شرایط مناسب زندگیتون خوشتون اومد ابراز کنین تا بعدا پشیمون نشین. حتی اگه جور نشه بعدا پشیمون نیستید. و اینکه تو زندگی کسی که تو هر شرایطی کنارته و باهات میمونه اون بهترین فرد زندگیه نه کسی که به خودش زحمت نمیده تا سختی نکشه. به قول پدرم کسی که تو رو بخواد با هر سنگی که جلو پاش بذاری و هر سختی هم باشه پات میمونه و برات ارزش قائله و دوستتون داره. از زندگی فعلی راضیم. ولی بخاطر زمانی که از دست دادم بخاطر فرد نامناسب ناراحتم. حیف عمری که بخاطر نادانیم گذشت و من آموختم برای چیزی که ارزش نداره وقت نذارم به امید خوشبختی 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 من خیلی تنهام و خیلی ناراحت...👇 سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه دختری ۱۶ ساله هستم که حالم بدتر از هر کسیه شبام شده گریه خوب برم سر اصل موضوع خوب موضوع از جایی شروع میشه که من تنهام انقدر تنهام که کمرم خم شده از درد بخدا الانم دارم با گریه مینویسم موقع مدرسه ام همه باهام دعوا میکردن و همش منو خراب میکردن خوب مدیر مدرسمون خیلی خوب بود کنار میومدم باهاش باهام حرف میزد و من رو وابسته خودش کرد و الان از وابستگی دارم میمیرم و تا چند روز پیش که حالشو میخواستم بپرسم بهم گفت پیام نده دیگه لطفا و اون موقع بود که حالم بد شد (تو مدرسه رفتار های عجیبی میکردم) مثلا دستامو با تیغ میزدم تا یکم بهم توجه کنه ولی بی فایده بود من واقعا خیلی دوسش دارم فکر میکنم از چشم همشون افتادم و من با خانواده ام خیلی مشکل دارم همش غر میزنن سرم حتی نشده ی بار آروم باهام حرف بزننن تا بتونم اعتماد کنم من فقط یک گوشی دارم که فقط تو گوشی ام آخه کار دیگه ای ندارم من حالم خیلی بده😭 باور کنین روانشناسای زیادی باهام حرف زدن ولی بی فایده بوده من اونو دوست دارم ولی باید چیکار کنم (چند بار هم خودکشی کردم) اما براشون مهم نیست من مرگ حقمه😭 (ناراحتی قلبی هم دارم وقتایی که زیاد گریه میکنم قلبم به شدت درد میگیره) من ازتون میخوام کمکم کنید چیکار کنم تا خوب شم😭😭😭😭😭😭 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 ... ترم آخر دانشگاه بودم که مادرم تماس گرفتن و گفتن: روزی که بیای شهرستان، قراره برات خواستگار بیاد. تازه تصمیم گرفته بودم برای کارشناسی بخونم (اخه رشته من کاردانی بود) بخاطر همین زیاد مراسمو جدی نگرفتم😅
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 #مراسم_رو_جدی_نگرفتم ... ترم آخر دانشگاه بودم که مادرم تماس گرفتن و گفتن: روزی که بیای شه
وقتی برگشتم شهرستان، به اصرار مادرم مراسم خواستگاری برگزار شد و بنده در همون نگاه اول، یه دل نه صد دل....بللله😊 پاسخ من مثبت بود. طولی نکشید که امتحانات دانشگاه تموم شد و ما عقد کردیم. همسرم در یکی از شهرستان های همجوار شاغل بودن و منم طرحمو در بیمارستان همون شهر تازه شروع کرده بودم‌. یه خونه اجاره کردیم و مطابق رسم و رسوم جهیزیه من آماده شد. چهارماه از مراسم عروسی و شروع زندگی مشترکمون گذشته بود که متوجه شدم باردارم. هم خودم هم همسرم خیلی خوشحال بودیم‌. با اینکه خونه اجاره ای بود و ماشین نداشتیم، ماه چهار بارداریم هم مسکن مهر ثبت نام کردیم (سال ۸۹) هم یک ماه بعد ماشین (پراید اون موقع ۷ میلیون تومن بود😊) خریدیم‌. من طرحم تموم شده بود که آزمون وزارت بهداشت برگزار شد. با اینکه ویار خیلی شدیدی داشتم، شب ها برای قبولی در آزمون درس میخوندم و به لطف خدا و فرزند توی شکمم، در آزمونی که ۱ نفر از رشته منو میخواست، از یازده نفر شرکت کننده، من انتخاب شدم😎 تو آسمون بودم از خوشحالی که متاسفانه بیمارستان اعلام کرد که از همین ماه ۹بارداری باید بیام سرکار و مرخصی زایمان بهم تعلق نمیگیره. دنیا رو سرم خراب شد و خیلی ناراحت شدم. مجبور شدم انصراف بدم ولی با خودم گفتم من باید یه روزی استخدام شم. پس نباید به این زودی ناامید میشدم. فرزند اولم بدنیا اومد، یه دختر شیرین و شیطون. هنوز ۵ ماهه نشده بود که مجدد آزمون استخدامی وزارت بهداشت برگزار شد و بازم موفق شدم رتبه قبولی رو بیارم. ولی بیمارستانی که من قبول شده بودم هنوز داخلش بنایی بود و افتتاح نشده بود😢 دخترم دوساله بود و من همچنان منتظر اعلام شروع بکار نیروهای بیمارستان در حال ساخت! دخترمو که از شیر گرفتم، هفته بعدش باردار شدم. خیلیا میپرسیدن که اخ اخ نکنه ناخواسته بوده؟ یا میگفتن چرا عجله کردی باید صبر میکردی تا بدنت استراحت کنه. بارداری و شیردهی دوران سختیه و نباید برای فرزند دوم اینقدر زود اقدام میکردی. ولی من و همسرم خوشحال بودیم. بارداری نسبتا سختی داشتم ولی فروش مسکن مهر و خرید یه خونه مستقل و بزرگتر حالمو خوب کرد طوری که ویار رو فراموش کردم😁 فورا اسباب کشی کردیم و خونه جدید رو برای تولد فرزند دومم آماده کردیم‌. به خواست خدا، فرزند دومم یه پسر بازیگوش و مهربون در اردیبهشت سال ۹۳ متولد شد. یعنی دخترم دقیقا دو سال و ۹ماه از پسرم بزرگتر بود. همسرم از فرصت استفاده کرد و مدرک کارشناسیشو گرفت. (اخه ایشون هم کاردانی بود مثل من) پسرم یکسال و نیمه شد که از بیمارستان به ما زنگ زدن که بیاین سرکار که بیمارستان افتتاح میشه امروز فردا. برای مصاحبه مطالعه کردم و خداروشکر همه چی خوب پیش میرفت. چون بیمارستانی که استخدام شده بودم از شهری که همسرم در اونجا شاغل بود، ۳۵ کیلومتر فاصله داشت، یه خونه کوچیک تو شهر محل کار من اجاره کردیم و بعضی از اسباب های اصلی مثل یخچال و تلویزیون و فرش ها رو بردیم اونجا تا هم من نزدیک بچه ها باشم برای پاس شیر پسرم، هم همسرم بتونه صبح ها با ماشین بره سرکار و ظهر برگرده تا من مجبور نباشم رفت و آمد کنم. یه پرستار برای بچه ها گرفتم و در بیمارستان شروع بکار کردم. با واریز اولین حقوقم و اون احساس خوبی که آدم بعد از دریافت حقوق بخاطر شغلش داره، من و همسرم تصمیم گرفتیم خونه رو بفروشیم و یه زمین در یه موقعیت مکانی بهتر بخریم. بعد از کلی پرس و جو و تحقیق، یه زمین خوب خریدیم و طولی نکشید که با برداشتن یه وام کوچیک، تونستیم طبقه اول خونه رو بسازیم. حالا دخترم بزودی ۷ ساله میشد و پسرم ۴ سال و نیمه بود که اسباب کشی کردیم به شهر همسرم و به خونه ای که ساخته بودیم. یک سالی گذشت که با اصرار من، همسرم قبول کرد طبقه بالا رو بسازیم. چون پول به مقدار کافی نداشتیم من همه طلاهامو دادم و در عرض شش ماه طبقه بالا آماده شد و با یه مقدار صرفه جویی و پس انداز، کابینت ها و درها خریداری شد و ما شدیم صاحبخونه و یه خانم و آقا با دختر کوچیکشون شدن مستاجر ما. من همچنان به شهر محل کارم رفت و آمد میکردم. از اونجایی که خودم راننده بودم به همسرم پیشنهاد دادم که ماشینو عوض کنیم و یه ماشین خوب بخریم. با پول اجاره ای که مستاجر میداد و حقوق جفتمون، پراید رو فروختیم و سال ۹۸ یه ماشین بهتر خریدیم. همزمان هم کارشناسی میخوندم هم سرکار میرفتم، هم بچه هامو بزرگ میکردم 😊 ادامه 👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
وقتی برگشتم شهرستان، به اصرار مادرم مراسم خواستگاری برگزار شد و بنده در همون نگاه اول، یه دل نه صد د
ادامه 👇👇 .. از اونجایی که پدر و مادر من و همسرم توی یه شهرستان دیگه بودن و ما توی این شهر کسی رو نداشتیم، بارداری ها و زایمان های من همیشه برام سخت بود و کسی نبود که مراقبم باشه. برای ادامه تحصیل تصمیم گرفتم توی آزمون ارشد شرکت کنم و خداروشکر دانشگاه یکی از شهرستان های نزدیک قبول شدم‌ و بعد از دوسال تونستم مدرکم رو بگیرم. یه روز به همسرم گفتم خیلی دوست دارم توی شهر پدر و مادرم خونه داشته باشم که وقتی ایام مرخصی میریم اونجا، مزاحم اونا نشیم و یه خونه فسقلی و جمع و جور برای خودمون داشته باشیم. گفتنِ این خواسته، اول خنده دار بود ولی با یکم حساب و کتاب، خیلی راحت توی همون شهر خودمون یه خونه نیمه ساخت، خریدیم و شروع کردیم به تکمیل کردن خونه. هزینه ها بالا رفته بود. تا بتونیم خونه رو کامل کنیم از در و پنجره و برق کشی و شیرآلات و کابینت و کمددیواری... یک سال و نیم طول کشید. با کمک خدا خونه سوم هم آماده شد. مختصر وسایلی رو برای خونه خریدیم و با این اوصاف، تعطیلات آخر هفته و ایام عید رو تو خونه خودمون بودیم و مزاحم استراحت پدر و مادرامون نمیشدیم. آخه بچه ها بزرگتر شده بودن و حسابی شیطون بودن. سال ۱۴۰۱ شد که بعد از گذشت ۹ سال از تولد فرزند دومم، برای فرزند سوم اقدام کردیم و خدا یه کاکل پسر دیگه بهم هدیه داد. هنوز باردار بودم که انتقالیم به شهری که محل کار همسرم بود و خونه دوطبقه مون اونجا بود درست شد. (در اصل یه معجزه بود، چون ۹سال بود استخدام شده بودم ولی به من انتقالی نمیدادن. آخه نیروی جایگزین؛ هم رشته خودم نبود که بیاد به جای من. اسمشو گذاشتم معجزه چون مطمئنم اگه باردار نبودم این اتفاق نمیافتاد). خلاصه نه تنها انتقالیم درست شد، که توی یه واحد خیلی خوب توی اداره مشغول بکار شدم. هم از رفت و آمد راحت شده بودم، هم محل کارمو خیلی دوست داشتم و از همه مهمتر به بچه هام نزدیکتر بودم و لازم نبود برم یه شهرستان دیگه و ظهر برگردم خونه. دی ماه همون سال کیسه آب پاره شد و بعد از دو زایمان طبیعی، مجبور شدم برم اتاق عمل واسه سزارین! شب سختی بود. با کمک همسرم یکی دوماه اول رو با استراحت گذروندم. پسرم کولیک داشت و از غروب شروع میکرد گریه کردن. که خداروشکر با یکی دو قطره تجویزی توسط متخصص اطفال این مشکل برطرف شد. امروز که این سرگذشت رو براتون مینویسم پسرم سه ماهه هست و تازه از بخش جراحی مرخص شده. نگران نشید. برای عمل ختنه برده بودیمش بیمارستان. اینارو نوشتم که بهتون بگم من و همسرم بدون ماشین، بدون خونه و بدون پشتوانه مالی از طرف خانواده ها شروع کردیم و ایشون از ابتدا فقط کارمند بود. با کمک خدا و به لطف بارداری های پر خیر و برکت، هم من استخدام شدم، هم امروز بعد از گذشت یازده سال، صاحبِ خانه و ماشین هستیم. من نه جهیزیه م آنچنانی بود نه ازدواجمون توی فلان تالار و فلان باغ. ما ساده شروع کردیم. بچه ها زندگیمونو عوض کردن‌. اینو با پوست و گوشت و استخوونم لمس کردم که بچه ها نعمت ها و معجزه های خدا هستند و رزق و روزی شونو با خودشون میارن چه پسر چه دختر. من حالا ۳۴ سالمه و همسرم ۴۱. شاید اگه خدا بخواد دو سال دیگه برای بارداری چهارم اقدام کنیم. امیدوارم زندگیتون پر از خیر و برکت و خوشی و سلامتی باشه. التماس دعا روحمان شاد شد😍😍😍 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 😍💕 سلام ماهی گل عزیز وکانال خیلی خوبت واقعا تاثیر گذاری خیلی خوبی داره از ی طرف دلم برای اونایی ک ازدواج کردن و مشکلات دارن میسوزه از طرفی دلم واسه اون بدبخت هایی ک (البته جسارت به دوستان عزیزم نشه جهت مزاحم خودمم مجردم😅)یعنی ما دیگه😌)میسوزه ک درب در دنبال شوهریم و لامصب پیدا نمیشه نگرد نیست گشتم نبود بقول معروف 😂 میخام دعا وطلسم کنیم بیاد بقول شاعرخوشش بیاد خودش میاد هعیی😢 واین خانوم های متاهل دست ودلمون از ازدواج سیر کردن😂چتونه بابا ماهم دل داریم پیامایی شما رو می‌خونیم منصرف میشیم نکنید اینکارو حق الناسه به ما😂😂 از تجربیات خوبتون بگین کمال استفاده رو ببریم نه جنگ های معروفتون ک یاد بگیرم فردا سر زندگی پیادش کنیم 😁به شنبه بریم یکشنبه برگردیم نکنید اینکارو نکنید 🙈😂😂 🐬 منم مجردم که🥲😂 🍒🍒🍒🍒 و واسه اون دوستی ک گفتن بچه آم مشکل گفتارتکلم دارن دوست گل برادر خودم ۴سالشه همی جوری بوده همه میگفت خداناکرده لاله ونمیدونم شما بی عرضه ایی بچه رو نمیبرین دکتر گفتار درمانی واین حرفا وچرت پرت دیگه خودتون بهتر می دونین واینکه الان ۵ماه هست ک زبون دراورده ۴سال ویکماهشه به همه مون فوش میده 😂😂بهش میگم لال زبون دراززززز😁 زبون داره هاا نگران نباشین بهش✅ تخم کبوتر بدین ✅ما گرفتیم تا خواستیم بخورنمیش خودش زبون باز کرد وترس هم خیلی تاثیر داره سعی کنید نزنینش از چیزی ک می‌ترسه نزدیکش نکنید وهمینااا دیگه 🙈 ممنونم ازاینکه پیامم خوندین 👍👌هرجا هستین موفق و سلامت تندرست باشین❤️ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 برای خانم ۲۴ ساله که پسر۲/۵ساله دارن عزیزم هرآدمی نقاط ضعفی داره نباید با این چیزا از همسرتون زده بشید حتما شماهم نقاط ضعفی دارید همونطور که تونستین وابستگی به مادرشو کمتر کنید حتما میتونید در زمینه های دیگه هم کمکش کنید زن ومرد کنار همدیگه کامل میشن بامادرتون بااحترام وقاطع صحبت کنید بهش بگیدکه شوهرتون هرعیبی هم که داشته باشه شما قبولش داریدودوستش داری از اینکه بهش بی احترامی میکنه ناراحت میشید عزیزم شوهرت مرد خوبیه قدرشو بدون 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 دخترمون گله دارن از سلام ماهی گلی جان من قبلا بهتون پیام دادم الان یه مشکل بزرگ دارم راهنمایی کنید من خیلی به خدا اعتقاد دارم ولی توخواندن نماز کوتاهی میکنم حتی وقتی یک روز نمیخونم عذاب وجدان میگیرم وقتی نماز میخوانم خیلی آروم میشم فکر میکنم مشکلات زیاد زندگیم بخاطر فاصله ای که ازخدا گرفتم همش ناراحتم چرا خدا کمکم نمیکنه بگید چکار کنم که بیشتر به نماز خواندن اهمیت بدم ممنون ازکانال خوبتون دوستان راهنمایی کنید 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 دختر گلمون مشکل دیده نشدن دارن🥲 سلام نمیدونم چرا کسی با من احوالپرسی نمیکنه (فقط جلوی خواهر یا مادرم از روی سیاست )احوالپرسی میکنن ادما… یا مثلا جایی دعوت باشیم مثلا ی مهمونی بزرگ بیشتر اوقات یادشون میره ظرف منو بدن دستم به بغل دستیم میدن اما ب من نه و بقیه میگن این جامونده غذا ندادین دستش چیکار کنم عزیز بشم و دیده بشم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882