مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 پدرم از دبی برگشته بود..... داستان دختری که مثل فرشته ها بود.....
بابام از دبي برگشته بود کله میوه رنگ با رنگی و شرینی خوشمزه ک کلی خوردنی آورده بود کله محله به دیدن پدرم اومده بودن یادم اون زمان هیچ کس حیاط نداشتم ما در خونه کلی قالی و پتو پن کرده بودیم واسه مردم ک به دیدن پدرم میومدن و ازش میپرسیدن ک شهر چه شکلیه و پدرم با کلی شوق بهشون میگفت و بچها ک دور خودتی و میوه های رنگی و کله چیزهای خوشک جمع شده بودن اون زمان ما نمیدونستیم پرتقال چیه یا هندوانه چیه اون اون روز با کلی مهمون گذشت و شب شد
صدایی خنده مامان و بابام کله کوچه و خونه رو پر کرده بود بیخیال بازی شدم اومدم تو حال پیششون وقتی صدایی خنده هاشون میشنیدم تو دلم قند آب میشد با دامن گل گلی خوشکل و پیراهن رنگی بیشتر حس خوشبخت بودن رو میکردم صدای خنده داداشم ک بابام داشت باهاش بازی میکرد منم وسوسه بازی شدم رفتم حمله به بابام کردم اون جدا محکم بغلم میکرد و من و داداشم ک داشتیم سر به سر بابام میزاشتم کله خونه پر شده بود از سر صدای خنده مامانم،چقد این خوشبختی زیبا بود چون بابام خیلی محبت بیش از حد کم داشت اون شب با کلی خاطره های قشنگ تموم شد اون روزا کم کم داشتن با کلی خوشبختی میگذشت اون زمان ما یکی از سرمایه دار محله بودیم همه خونه ها گلی و سنگ بود ولی خونه ما خیلی شیک و سیمانی بود اون زمان یادمه یه زن بیوه بود کمیته امداد یه اتاق براش درست کرده بود از آجر ما به اون اتاق میگفتیم خونه شهری و کلی ذوقش میکردیم ،من تو خونواده ای ده نفره زندگی میکردم چهار خواهر بودیم و سه برادر و با مادر پدرم زندگی میکردیم بگذریم ک مادرم از دست مادر شوهر چیا میکشید، من کلاس اول بودم همش از مدرسه متفر بودم یه روز از مدرسه فرار کردم اومدم خونه معلم یکی بچهارو فرستاده بود خونمون دنبالم مادرم فهمید میخاست منو به زور ببره مدرسه من زدم بیرون از خونه اونم دنبالم کلی کوچه در کوچه دنبال میدوید ک منو بگیره ببره مدرسه ولی اینقد من تند میدویدم ک تو اون کوچه ها کمم کرده بود من به ذوق رفته بودم پشت اون خونه شهری کمیته کلی با اوت اجرا حرف میزدم ذوق میکردم ..کم کم اون روزا میگذش مادرم قالی بافی و پدرم کشاورزی میکردم شیش ماه هم تو شهر بود ..روز کشاورزی شروع شده بود کم کم محله مون یکی یکی به شهر میرفتن واسه کار ولی موقع کشاورزی همه میومدن ده چقد ما تو اون محله خوشبخت بودی و پدرمون واسمون همه چیز فراهم میکرد تنها چیزی ک بود بعضی وقتا بد اخلاقی بابام بود ک مادرم رو کتک میزد روز های آخر پاییز بود منو مادرم پشت بوم نشسته بودیم ازین پشم گوسفند مادرم داشت درست میکرد واسه قالی چقد آرزو داشتم مادرم یکم بده منم درست کنم صدایی بابا داشت از تو خونه میومد زیاد توجه نکردم فقد فکرم پیشه اون پیشمه بود مادم سری اونو گذاشت کنارم و رفت ببینه بابام چشه داره سر صدا میکنه منم کلی ذوق کردم سری برداشتم و سرگرم بازی شدم صدای مامان و بابام بالا گرفته بود هیچ کس تو خونه نبود جز دوتاشون یادمه اون موقع خواهرام خونه داییم بودن داداشم یادم نیست فقد تا جایی ک میدونم دوتاشون بودن از حرفای بابام فهمیدم ک رفته بود حموم آب سرد بود اون موقع با آتیش آب گرم میکردم پر قابلمه میکردیم تو یکی از اتاقا حموم میکردیم تا مادرم آب گرم کنه طول کشیده بود و پدرم عصبی شده بود و دعواشون بالا کشیده بود منم سری ول کردم رفتم پایین ببینم چخبره وقتی وارد شدم دیدم پدرم دارم مادم و میزنه و دست گذاشته دور گردنش با اون صحنه تمام بدنم به لرز افتاده بود سری خودمو به مادرم رسوندم با اون دستهای کوچلوم میخاستم کمکش کنم ولی زورم به هیچ جا نمیرسید سری از خونه اومدم بیرون دویدم سمته خونه دایی ولی با فکر اینکه بین راه تا بخام برم دیر میشه و میخاستم صداشون بزنم و هرکاری کردم از لرز بدنم تنونستم حرکتی کنم سعی کردم برگردم سمت خونه واقعا بد حسی داشتم دوست نداشتم مادرم ول کنم حرکت کردم سمت خونه جلو در خونه با چیزی ک روبه رو شدم خشکم زد
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بابام از دبي برگشته بود کله میوه رنگ با رنگی و شرینی خوشمزه ک کلی خوردنی آورده بود کله محله به دیدن
مادرم با آتیش دورش از خونه بیرون زد آری مادرم بود ک تو آتیش داشت میسوخت و هیچ کس نبود کمکش هیچ حرکتی نداشتم فقد چشام درو مادرم بود هر حرکتی داشت فقد خشک زده نگاه میکردم مگه میشه بچه هفت ساله بتونه اون لحظه کاری کنه با جیغ های مادرم کم کم همسایه ها جمع میشدن تا همسایه ها اومدن آتیش مادرم خاموش کردن کلی از تن جونش سوخته بود😭😭😭من هنوز تو شوک بودم ..کله محل جمع شده بودن تو اون جیغ داد بقیه فقد میتونستم نگاه کنم بعد چهار ساعت ک تونسته بودن زنگ بزنن ارژانس بیاد و مادرم به بیمارستان بستری کردن اون روزا من تازه متوجه شدم لباسم بو نفت میده همه دورم جمع شده بودن داشتن میپرسیدن چه اتفاقی افتاده بود ولی من تو شوک بودم و هیچ حرفی نمیزدم یادمه چن روز گذشت دختر عاموم اومد اون لباس از تنم در آورد و کلی نازم کرد اون موقع فقد محبت دحتر عاموم بود ک یکم بهم امید میداد بعد ۱۶ روز بستری بودن مادرم خبر آوردن ک نتونست تحمل کنه اون همه درد😭 هفته اش گذشت تازه ما فهمیده بودیم ک روزی ک مادرم آتیش گرفته پدرم گمش شده هرچی دنبالش گشتن دایی هام پیداش نکردن هنوز من تو شوک مونده بودم و هیچ کس از اون ماجرا خبر نداشتن و کله محله میگفتم پدرم مادرم و آتیش زدو فرار کرد این تهمت های محله بیشتر مارو میسوزوند روزای سخت داشت میگذشت کم کم ما بزرگ شدیم و هیچ خبری از پدرم نشد با کلی سختی من شدم ۱۲ سال یه روز با دختر داییم داشتم بازی میکردم ک اون گفت من میرم نون بیارم تو بمون تا بیام منم قبول کردم کفش هام در آوردم ک گذاشتم زیر سرم داشتم به آسمون نگاه میکردم همونجا خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم دیدم تو یه اتاق سفید یکم بیشتر هوشیار شدم فهمیدم تو بیمارستانم و یه خانوم لباس سفید کنارم و داره با هم تختی بقلی صبحت میکنه هواسش به من نبود با دیدن اون صحنه دوباره از هوش رفتم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
مادرم با آتیش دورش از خونه بیرون زد آری مادرم بود ک تو آتیش داشت میسوخت و هیچ کس نبود کمکش هیچ حرکتی
بعد فهمیدم ک ۸ روز بیهوش بود و از تشنج زیاد این جوری شدم اخرای تابستون بود بعد یه ماه بستری خواهر بزرگم پرستارم بود واقعه خسته کننده بود دلم واسه دوستام خونمون تنگ شده بود دلم واسه محله مون لک میزد بلاخره مرخص شدم خواهرم تو اون شهر غریب استرس داشت ک چطو از اون شهر ک ساعت ها دور بود به محله برگردیم نگرانی خواهرم منو اذیت میکرد اون روز رسید واسه مرخصی اون زمان داداشام بهمون محل نمیزاشتن کلا با خواهر بزرگم قهر بودن و هیچ حرف نمیزدن از خواهرم دوری میکردن چرا اینجوری میکردن نمیدونم روز مرخص خواهرم کارا انجام داد وسیله هارو جم کرد اومدیم دم درم بیمارستان ک یهو با دایی روبه رو شدیم کلی ذوق کردیم و داییم دستم گرفت و ماشین دربست کرد طرف محله نزدیک های ده بودیم تقریبا چهار دوساعت مونده بود به ده ولی راننده گفت ک جاده خرابه خطرناکه من دیه جلو تر نمیرم ماهم مجبور شدیم کلی وسیله و با این ک داییم کلی واسه خونش خرید کرده بود پیاده شدیم سر جاده موندیم تا شاید ماشینی رد بشه و محال بود تو اون گرما تابستون گذری کند یه ساعتی زیر یه درخت موندیم ول هیچ خبری نشد حتی پرنده ا ن ساعت ۲ ظهر پر نمیزد مجبور شدیم پیاده با کلی وسیله راهمون ادامه بدیم یه ساعت تو راه بودیم میگه میشد تونست گرما سوزان آفتاب تحمل کنی توان راه رفتن نداشتم و جرعت حرف زدن از تشنگی داشتم حلال میشدم ولی اون بیابون هیچیز نبود تا چشمه نزدیک روستا با پیاده حداقل سه ساعت راه بود مجبور شدم پا ب پاشون قدم بردارم کلی وسیله هم همراهمون بود بلاخره نزدیک چشمه شدیم و داییم جلوتر از ما رفته بود تا برامون آب بیاره ک از راه اصلی بریم بلاخره اون روز هم گذشت و من بخاطره مریضی دیه زیاد بهم گیر نمیدان اول راهنمایی بیشتر درس نخوندم من من شدم ۱۶ سال..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بعد فهمیدم ک ۸ روز بیهوش بود و از تشنج زیاد این جوری شدم اخرای تابستون بود بعد یه ماه بستری خواهر بز
تا من شدم ۱۶ سال .. یه دختر لاغر و با حجاب نماز خون دوتا خواهرای وسطیم درس میخوندن واسه مدرسه باید به شهر میرفتن شنبه میرفتن تا چهارشنبه تو مدرسه شون خوابگاه داشتن داداش هام دوتا بزرگه هم واسه کار میرفتن شهرهای مختلف فقط من و داداش کوچیکه م خواهر بزرگه ک شده بود مثه یه مادر همه جوره پا به پامون بود تا نون شبمون میورد اونم تو این چند سال قالی بافی میکرد خودش نون میپخت و درآمد از خودمون داشتیم، یه روز خبر دادن ک پسر خالم فوت کرد خالم یکیش تو شهر بود یکیش هم تو یکی دیه از روستا نزدیک خودمون زندگی میکرد وقتی همه واسه مراسم پسر خالم جمع شده بودن روستا اون روزا وقتی جوون میمرد کلی خود زنی میکردن غریبه بگیر تا خوده خانواده وقتی اون خالم ک شهر بود منو دید از بس لاغر بود گفت تورا با خودم میبرم شهر دکتری میکنم شاید دلیلی واسه این لاغری باشه ولی من میدونستم چیزی ک از بچگی واسم مونده فقد یه خاطره تلخ ک مدام شده بود کابوس شبام من هیچ وقت نتونسته بودم اون روزای بچگیم فراموش کنم خلاصه وقت رفتن به شهر بود من کلی ذوق داشتم و جمع جور کردم اون موقع ۱۶ تومن پول خواهرم بهم داد کلی خوشحال بودم این ک هم خرج دکتری بشه هم اینکه برم واسه خودم لباس بخرم بعد یه روز تورا کلی خسته شده بودیم ساعت ۵ صبح حرکت کردیم تا ده شب رسیده بودیم شلوغی شهر ادماهاش دیواره های ساختمون حتی چراغ هاش واسم عجیب قشنگ بودن چقد حس حالم خوب میشد وقتی شهرو میدیدم وارد خونه شدیم یه حال خیلی بزرگی داشتن با سه اتاق و آشپزخونه واقعا دلم قصه گرفت تو دلم گفتم خدایا چی میشد ماهم تو شهر زندگی میگردیم روزا داشتن میگذشت من بشدت وابسته یکی از پسر خاله هام شده بودم اون به شدت بهم محبت میکرد و خیلی توجه میکرد در کن کم روزا داشتن میگذشن بشدت دلم واسه محله مون تنگ میشد سه ماه از اومدن میگذشت اون زمان تلفون همرا نبود تو بخصوص خوانواده ما فقد میتونستم با دوتا خواهرام ک تو مدرسه شهر بودن تماس بگیرم اونم باید زنگ میزدم دفتر مدرسه تا بهشون تلفون میدانن صبحت میکردیم ک کلی پشت تلفن از شهر اونجا ک من بودم تعریف میکردم اونا هم فقد از بی پولی و نداری قصه میخوردن ..شد شش ماه من با خونه دایی و خاله و دختر دایی خلاصه میگذشت یه روز خونه داییم بودم دیدم زن داییم خیلی مشکوک میزنه ناراحته تلفون برمیداشت میرفت تو بالکن درو میبست صبحت میکرد تعجبم بود ک چرا میره اونجا بعد چند روز تو اتاق دختر داییم بودم داشتیم حرف میزدیم به بهانه آب خوردن اومدم پایین دیدم خالم با زن داییم تو آشپز خونه آن با دیدن خالم کلی تعجب کردم چرا به من نگفتن ک قراره بیاد سری خودمو جمع کردم پشت پرده تو پله ها قائم شدم داشت صبحت خواهر بزرگم میکردن این منو بیشتر وسوسه میکرد درست از حرفاشون متوجه نمیشدم یکی از دایی هام تو محله خودمون زدگی میکرد از حرفاشون متوجه شدم ک داداش و خواهرم با دایی جرو بحث کردن ولی صبحت بیمارستان هم بود خدا میدونه چه اتفاقی افتاده بود و داشتن از من قائم میکردن، سری برگشتم بالا کلی استرس گرفته بودم دختر داییم از حالم متوجه شد داشت از میپرسید ک چرا برگشتی چیشده انگار یه جوری ولی من هی میگفتم هیچی شک کرده بود اونم به بهانه آب خوردن گفت میرم پایین چند دیقه از رفتنش میگذشت ک صدام کرد گفت بیا ولی من فکرم خیلی درگیر بود ک چه اتفاقی افتاده بود ک زندایی چن روز ناراحت بود و از من مخفی میکرد
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
تا من شدم ۱۶ سال .. یه دختر لاغر و با حجاب نماز خون دوتا خواهرای وسطیم درس میخوندن واسه مدرسه باید ب
مجبور شدم خودم جمع جور کردم رفتم پایین خاله با دیدنم بغلم کرد قربون صدقه میرفت این رفتار خاله هم واسم عجیب بود خلاصه چیزی به روم نیاوردن و اون روز هم تموم کرد من با بهانه های مختلفی تو حال میموندم تا از کار زندایی متوجه میشدم چی شده به سه روز بلاخره زن دایی تلفون برد تو بالکن صبحت میکرد من دورم نگاه کردم کسی نبود رفتم تو آشپز خونه یواش وایسادم پشت در بالکن داشتم گوش میدادم ک میگفت غلام حسین نباید سنگ پرتاپ میکرد ....بعد میگفت خب خودت زنگ بزن بهشون .....با عجله و تو صداش کلی استرس داشت زنگ بزن بیمارستان با اسم خواهرم میورد صبحت کن وقتی اینو متوجه شدم فهمیدم داییم خواهر و برادرم زده اینقد ک به بیمارستان کشیده شده بودن با استرس از اون در فاصله گرفتم خدایا چه اتفاقی افتاده بود فقد رو یکی از سندلی های نهارخوری نشستم بغض کرده بودم ک دختر داییم اومد وقتی حال منو دیدی سری صدا مامانش زد جمع شده بودن دورم فقد داشتم گریه میکردم زنگ زدن حالم بعد نیم ساعت خالم هم اومد میگفتن چی شده ک داری گریه میکنی من گفتم زنگ زدم خواهرم ک تو مدرسه هست گفتن دایی دعوا درست کرده دیگه خودشون داشتن توضی میدادن با حرفاشون سرم سوت کشید اصلا گیج فقد داشتم نگاه شون میکردم شوکه شده بودم مگه میشه چقد آدم میتونه این حرفارو تحمل کنه اصلا کدومشو باید باور کنم نفهمیدم چیشد با آبی ک ریختن تو سورتم فهمیدم ک زنده ام خالم زن داییم کلی ترسیده بودن دختر داییم هم ک سه سال از کوچیکتر بود داشت گریه میکرد از حال روز من وقتی به خودم اومدم دیگه نتونستم جلو خودم بگیرم زار زدم به حال روز خودمو خانواده ام اون روز نحص تموم شد به شب رسید مدام حرفا های خاله زندایی تو گوشم میپیچید دایی هام بعد دو سال بابام پیدا کرده بودن و انداختن تو زندان هشت سال زندان بود و داداشام با رضایت یواشکی ک دایی هام نفهمه آزادش کرده بودن ولی دایی هام متوجه شده بودن ک بابام آزاده و کاره داداشم بوده و کلی دعوا را انداخته بودن تو محله مون و کلا فامیل مادرم دعوا راه انداخته بودن و فامیل پدرم هم جرات حرف زدن نداشتن و یه جوری قائم شده بودن فقد اون وسط داداش بزرگم بود ک تو دعوا کتک میخور و خواهر بزرگ ک کمکش کرده بود ودایی جا داداشم زده بود تو سر خواهرم و چن روز تو بیمارستان بستری بود این شوم کمی نبود تو زندگیمون از بی پدری مادری کمی درد نبود ..بعد چن روز قصد رفتن کردم دقیقا نو ماه بود ک من تو شهر بودم فقد دلم میخاست برم خونمون وقتی شوق اومدن شهر داشتم دوبرابر شوق برگشتن داشتم ولی ای ک خیال باطل یه روز راه بود مگه میشد بری خدا خدا میکردم یکی قصد رفتن کنه تا من باهاش برم نشد از حال خواهرم پیگیر میشدم بیچاره اون دوتا خواهرم قید درسو زده بودن تو خونه موندگار شدن خواهر بزرگم هم تو بیمارستان و من اینجا این حالم بدتر میکرد کاش پیششون بودم میفهمیدم چه اتفاقی داره میفته کم کم حال خواهرم خوب میشد یه ماهی از اون ماجرا میگذشت تا یه روز یکی از خونواده های محله قصد رفتن کردن منم جمع جور کردم آماده رفتن شدم داییم واسه خوشحال کردن من یه جفت گوشواره طلا واسم خریده بود اون روز کلی التماس میکرد ک برنگردم به بمونم خودش بیکار ک شد میبرم ولی من با هیچی راضی نبود فقد قصد رفتن داشتم حتی پیاده..
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
مجبور شدم خودم جمع جور کردم رفتم پایین خاله با دیدنم بغلم کرد قربون صدقه میرفت این رفتار خاله هم واس
از همه خداحافظی کردم نشستم تو ماشین چقد این لحظه رو دوست داشتم کلی با خودم لباس آورده بودم واسه خواهرام با لباسا میتونم خوشحالمون کنم ذوق دیدنشون داشتم دقیق یادمه ساعت ده بود ک رسیدیم من اصلا خسته نبودم وقتی از ماشین پیاده شدم بچهای پنج شیش ساله دور ماشین جمع شده بودن این حس حال عجیبی بهم دست داد برعکس وقتی وارد شهر شدم از شلوغی و دیوار چراغ های شهر چقد لذت میبرم ولی اینجا اصلا ازین چیزا خوشم نمیومد چراغا خیلی ضعیف به نظرم میرسید خونه ها دیوارهای سنگی حس بدی بهم میداد یاد گذشته منو این حس اذیت میکرد ترس از اون لحظه روبه رو شدن خونه مون داشتم ک چطوری از اون فکر شوم گذر کنم بیخیال فکر شدم و وارد خونه شدم واقعا از این خونه متنفر بودم تنها چیزی ک اذیتم میکرد همین بود کسی از اومدن من خبر نداشت وقتی یکی یکی خواهرام صدا میکردم و از اتاق بیرون اومدن با دیدن من کلی ذوق کردن دوتا داداشام و خواهر بزرگم نبودن اون شب با دوتا خواهرم و داداش کوچیکه گذشت فردا ک بیدار شدم آفتاب زده بود صدای خواهرام تو اتاق میشنیدم ک داشتن ذوق چیزی می دن وقتی وارد اتاق شدم با چیزی ک دیدم خندیدم اولین خنده ای بود ک به دلم مینشست با دیدن لباسهای ک آوردم ریختن تو اتاق داشتن سره یه پیراهن بحث میکردن اون میگفت مال من اون یکی میگفت ماله منه بیخیالشون شدم رفتم حال از بیرون خونه کنم چقد این بیابون قشنگ بود بویه خوبی میداد حس حال خوبی داشتم انگار زندان بودم آزاد شدم کله روستا سرسبز بود صدایی مردم و چیغ داد بچها سر صدای حیوان های ده حالم دوچندان خوب میکرد
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
از همه خداحافظی کردم نشستم تو ماشین چقد این لحظه رو دوست داشتم کلی با خودم لباس آورده بودم واسه خواه
کم کم خبر اومدن خواهر و برادر بزرگم بود خونه رو با خواهرم تمیز مرتب کردیم اطراف خونه رو جارو کردیم همه جا رو تمیز کردیم ک شب رسیدن و ما ترس این که دوباره دعوا با داییم بشه شب مون صبح میکردیم کم کم روزا داشت میگذشت چنتایی از خونه های ده حیاط داشتن وقتی از دوستام میپرسیدم میگفت کمیته واسشون زده مگه اونا بچه یتیم بودن میدم ک چه زندگی های دارن و کمیته کمک شون کردن ولی ما از نون شب میزنی واسه صبح مون، روزمون از شب بدتر ،دخترا از زیباییم حرف میزدن اینکه من چقد تعقیر کردم چقد زیبا شدم و منم از شهر بودنم واسشون میگفتم ،دیه مثله قدیما خونه فامیل مادرم نمیرفتیم یه جوری داییم تو اون ده مارو زندانی کرده بود کسی جرات اومدن پیش مون نداشت یه روز از یکی دوستام فهمیده بودم ک داییم قصد دا ه مارو از روستا بیرون کنه چقد این حرف واسم سنگین بود کمتر با دخترای ده آشنایی داشتم و این حرفاشون هم اذیتم میکردن سعی کردم با هیچ کس در ارتباط نباشم روزا عادی داشت میگذشت دوتا خواهرم به مدرسه میرفتن داداشم هم چند ماهی یه بار به روستا میومدن من موندم خواهر بزرگه و داداش کوچیکه ک چوپانی میکرد اون ۱۵ سال بود و من ۱۷ سال در کلا همه دوسال بینمون بود روزا به سختی گذر میکردن خیلی دوست داشتم خاله ای ک دوتا روستا درو تر بود برم ببینمش یه روز دخترای ده تصمیم رفتن به اون روستا کردن اونجا یه امامزاده بود ک میرفتن واسه زیارت منم آماده کردم باهاشون رفتم وقتی همو دیدیم کلی باهم گریه کردیم شب خونشون موندم دور هم جمع شدیم و خالم از خاطرات با مادرم تعریف میکرد چقد ک من اشک میریختم میگفت ک مادرم وصیعت کرده ک پسرم به عقد دخترش دربیارم حالا من چطو اینکارو کنم در مقابل کاری ک شما باما کردین آخرش عصبی شد و کلی منو دعوا کرد میگفت چرا رضایت دادیت پدرت آزاد کردین منم قسم میخوردم میگفتم خبر ندارم ولی باور نکرد گفت از رضایت همتون لازم بود تا اون آزاد بشه روز بعد برگشتم خونه تو ده ک دنبال کاری میرفتم یا از خونه بیرون میومدم خیره چشمی رو خودم حس میکردم ولی من اصلا روش فکر نمیکردم کم کم متوجه شدم ک یه پسر چن وقتی منو زیر نظر داره ولی من ازین رفتارش خوشم نیومد سعی کردم ازش دوری کنم ، بالاخر اون روز خوش اومد و خواهر بزرگم عقد پسر خالم در اومد اونم با کلی دعوا و بحث بین فامیلا کم کم متوجه شدیم ک داداشام وقتی میرن شهر با بابام درارتباطن ولی ما دخترا اصلا ازش خبر نداشتیم و هیچ وقت ندیدیمش بعدا فهمیدیم زن گرفته و یه پسر هم داره برامون اصلا مهم نبود بودنش یا نبودنش چون هردوش واسه ما خارا دردسر بود کلی پول به داداشام میداد ولی اصلا از ما دخترا خبری نمیگرفت این بیشتر نفرت میشد بین ما چهار دختر،وقتی خواهرم عقد کرد روزای بد من شروع شد دیگه محل به کار زندگی نمیداد و اون خواهرم هم خواستگار داشت تو محله مون ولی جرات اومدن جلو رو نداشتن از داییم میترسیدن،بعد یه مدت فهمیدیم ک پسر عمم هم رفته خواهر زن بابا رو گرفته و همونجا خونه کرایه کرده داره زندگی میکنه .اصلا ما با خانواده پدرم در ارتباط نبودیم کسی هم نبود یه مادربزرگ پیری داشتم و دوتا عمه .از عامو بی نصیب بودم.داداشم از شهر اومده بود خونمون سربه سر اون خواهرم میذاشت ک یه پسر خوب واست سراغ دارم و چقد از پول مال اون پسر تعریف میکرد و ما آرزو دیدن این اقارو داشتیم داداشم میرفت شهر و هفته ای یبار میومد و واسه راضی کردن خواهرام کلی تلاش کرد ولی ما ازدواج غریبه رو قبول نداشتیم ولی از داداشم اصرار از خواهرام انکار تا روزی ک قرارشد پسره به ده مون بیاد و با خواهرم حرف بزنه اون شب قرار بود خونه یکی از عمه هام همو ببینن با این ک ما مخالف بودیم ولی به اصرار داداشم راضی شدیم ک خواهرم آماده شد و رفت واسه دیدن پسره
باشی این عجیب بود واسه مطمئن بودم اون از دختراش خوش نداره ازین ک محل به دختراش نمیداد کله زندگیش پسراش بودن بیشتر اذیت میشدم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
کم کم خبر اومدن خواهر و برادر بزرگم بود خونه رو با خواهرم تمیز مرتب کردیم اطراف خونه رو جارو کردیم ه
وقتی برگشت کلی از پسره تعریف میکرد این ینی از پسره خوشش اومده ولی بشدت اون یکی خواهرم مخالف بود گفت غریبه نه بعد چن روز فهمیدیم این پسره داداش زن باباست این بدجور منو به شک انداخت حس بدی داشتم انگار من فقد تو این زندگی یه دوربین فیلم بردار بودم نه کاری بلد بودم نه زبونی داشتم فقد تماشای زندگی خانواده ام شده بودم این ازدواج باز مارو از فامیل دور میکرد باز شوم در آینده بود اگه فامیلای مادرم میفهمیدن صد درصد عقد پسر خالم بهم میزدن و زندگی اون خواهرم خراب میشد ما با اون ازدواج خواهر بزرگم ارتباط خوبی بین دایی ها و خاله برقرار کرده بودیم ولی این ازدواج همه چیزو بهم میریخت ولی داداشام کار خودشون کرده بودن تو ده پیچیده بود این موضوع پسر عمم بشدت عاشق خواهرم بود اون شب تنها کسی ک تلفن داشت خواهر بزرگم بود ک پسر عمم زنگ زد کلی گریه میکرد ک چرا جواب بله رو به اون پسر غریبه دادین خواهرم میگفت دروغه ما هنوز هیچ جوابی ندادیم ولی امان از داداشام ک بدون خبر از ما داشتن مراسم عقد آماده میکردن دوشب بعدشم اون خالم ک شهر بود زنگ زد واسه پسرش خاستگاری کرد واسه خواهرم ولی ماه میدونستیم ک پسره نمیخاد به زور خالم قبول کرده و اون شب خالم به خواهرم خواستگاری کرد گفت تو نامزد پسره منی دیگه خواهرم گفت میخام با پسرت حرف بزنم ولی پسر خالم حرف نزد اون موقع متوجه شدیم ک پسره راضی نیست خواهرام هم گفتن نه ما نمیتونیم اینجوری قبول کنیم و جواب خالم نه دادن بخاطره پسره ولی خالم زیر بار نرفت گفت فردا میرم واست طلا میگیرم و هروقت شد میام عقد میکنم واسه پسرم ولی خواهرم اصلا از پسر خالم خوشش نیومد و به شدت عاشق پسر عمم بود ولی زندگی نافش با برادر زن بابا دوخته بود بلاخره خواهرم عقد پسر غریبه در اومد این شده خراب شدن زندگی خواهرم و قطع شدن رابطه بین ماه دوباره برگشتیم همون پله اول تازه بدترش اون خواهرم از بین ما رفت خونه بابا یه مدت اونجا بمونه تا جمع جور بشه بعد دوماه عروسی بگیرن این خبر انگار یه تیری بود وسط مردم ک چقد تهمت به ما زدن و چقد میانه ما فامیلامون خراب میکردن..روز به روز اون پسره خیره داشت به من نزدیک میشه هرجا میرفتم جلوم بود هر کاری میکردم دید میزد من بشدت ازین رفتاراش متنفر بودم کلا دختری بودم ک وقتی یکی بهم توجه میکرد بخصوص پس ازش متنفر میشدم اون پسر انگار ول کن نبود تو اون شرایط زندگی و دوری اون خواهر و از هم پاشیدن زندگی خواهر و پسر خالم کلا بهم ریخته بودیم این وسط این پسره ا ن من خاستگاری کرده بود و من با رفتارام بهش نشون میدادم ک ازت متنفرم ولی این پسر بیخیال نمیشد یه روز ک تنها نشسته بودم کنار خونمون به لین فکر میکردم ک چرا کمیته باید واسه خیلیا حیاط بزنه ولی کمکی از ما نمیکنه بعد یاد حرف خواهرم افتادم ک گفت چقد کمیته امداد رفته بود واسه حتی یه کمکی واسمو کنن ک از بی نونی نمونیم ولی با بهانه این که پدرم زنده هست و دو تا داداش بزرگ کار کن داریم کمک نمیکنن به خودم ک فکر میکرم این خونه ها ک کمیته کمک کردن کلی جوون دارن و پدر مادر شون هم زنده هست کمک میکنن ولی به ما نه این فکر همش همرام بود ک بعد مدت فهمیدیم از حسود های محله مارو سرمایه دار ده معرفی کردن اونا فک میکنن ما پول داره محله هستیم و کمک نمیکنن ولی این مردم کلی پیشرفت کرده بودن ما روز به روز به فقر پی میبردیم و هیچ کس کمکمون نمیکرد ک چه شب های گشنه میخوابیدیم و چه شبای سرمارو سر میکردیم تو این فکرا بودم ک یکی صدام کرد از دخترای ده بود سلام کرد و نشست کنارم ازین ک دیدمش خوشحال شدم و از یه پسری واسم تعریف میکر میگفت پسر داییم عاشقته همش حرف از تو میزنه الان هم رو پشت بوم ماست خیلی وقته داره تورا نگاه میکنه و منو فرستاد تا حرف دلش بزنه منم ازین حرفش سری گفتم من چقد بهش بگم ک من ازش متنفرم برو بگو دیه دنبال من نباش گفت اشتباه گرفتی اون پسره نیست این پسر دایی منه نگاش کن با دیدین پسره یهو به خودم اومدم اون همون پسره ک پارسال خیره به من بود بعضی وقتا متوجه نگاه میشدم سکوت کردم چیزی نداشتم بگم هر روز اون دختر میومد پیشم با کلی از تعریف پسر داییش میکرد و میرفت دیگه واسه عادی شده بود ماه اولی زمستان بود سوز سرما مارو اذیت میکرد نزدیک به عروسی خواهرم شد ما داشتیم آماده رفتن به عروسی میکردیم بلاخره اون روز عروسی رسید و ما ماشین دربست کردی و کلا ده رو عودت کردی ک هر کس خواست بیاد ما کرایه ش حساب میکنیم ولی امان اون روز با سر صدای های دایی کسی جرات نکرد شرکت کنه و من خواهرم و دختر عمه با خوده عمه با چنتا رفیقای داداشم اومدن و اون روز عروسی به سر رسید و خواهرم عروس یه خونواده پولدار شده بود همه دخترا ده مون ازین دوماد پول دار حصرت میخوردن .اون روز عروسی پدرم بود ولی فقد از دور دیدمش فقد در حده یه دیقه بود اون از پشت اصلا هیچ حسی نداشتم بعد چند سال پدرت ببینی و هیچ حسی نداشته
مَــــــــنِ آرام💜✨
وقتی برگشت کلی از پسره تعریف میکرد این ینی از پسره خوشش اومده ولی بشدت اون یکی خواهرم مخالف بود گفت
بله خواهرم و پدرم و یکی از پسر عمم جزه این خانواده بودن عصر شد و ما برگشتیم محله مون از پرس جو های ک از همسایه ها میکردن ماهم کلی ذوق شوق تعریف میکردیم روزا داشتن به روال خودشون میگذشتن پی در پی اون روزا کلی سختی بود کلی کینه کنایه مردم ده کم کم فکرم درگیر اون پسره شده دختره هر روز میومد کنار خونمون منو صدا میکرد ساعت ها مینشست از پسر دایی تعریف میکرد یه روز ظهر تابستون خواب بودم ک صدای کسی جلو در خونه میومد میدونستم اون دخترست ولی اصلا حال بیرون رفتن تو اون گرما نداشتم ولی دختره ول کن نبود رفتم زیر یه درختی نشستیم باد سوزان گرما به صورت میخورد ولی با چیزی ک دختر جلوم گرفت از فکر سوز گرما بیرون اومدم یه برگه بود دختره شروع کرد حرف زدن این شماره مراد هست (همون پسر داییش) تو دلم یه به حال فکر این دوتا مسخره کرده بودم ک اینا چقد منو ساده فرض کردن با دست هولش دادم جلو خودش گفتم من نه گوشی دارم مه هم میخام با کسی در ارتباط باشم دختره گفت دیگه بیشتر دخترا ده گوشی دارن توم بخر گفتم من نمیتونم خوشم هم ازین چیزا نمیاد ولی نمیدونم چرا هیچ کس باور نمیکرد ک من گوشی ندارم با اینکه همه دخترا ده بیشتر باهام در ارتباط بودن و میدیدن من گوشی ندارم ،دوستم برگه رو گذاشت تو دستم گفت مراد گفت اگه قبول هم نکرد فقد بگو نگهش داره منم از ناچار چیزی نگفتم و برگه رو قبول کردم بعد یه ساعت از عشق مراد ک به من داشت صبحت میکرد ک چقد منو میخاد و بهم علاقه داره بعد رفتن دختره برگه رو باز کردم ک اول چیزی ک دیدم هر دختری بود قند تو دلش آب میشد دقیق منم همون حسو داشتم یه قلب خوش رنگ کشیده بود و تو اون قلب اسم من با انگلسی نوشته شد بود و دور قلب با کلمه جدا نوشته بود تو همیشه تو قلبم میمونی و پاش شمارهش بود و اول اسم خودش یه امضای هم کرده بود چقد من به این برگه حس خوبی داشتم بی اختیار این برگه رو رو قلبم گذاشتم رفتم تو خونه از خدا درخواست کمک کردم گفتم هیچ وقت من وسوسه شیطان نشم به این پسره زنگ بزنم سعی کردم به شماره داخل برگه توجه نکنم ک تو ذهنم بمونه و رفتم برگه رو وسط قرآن گذاشتم و به خود قرآن متصل شدم روزا رو در پی عشقم به پسره زیاد میشد ولی من همچنان بی محلی میکردم تا روزی به عشقم اطراف کردم به دختره گفتم منم به مراد علاقه مند شدم روزا اون از عشق مراد میگفت منم از عشقم به مراد....
تا روزی رسید داداش بزرگم نامزد کرد از دختره خیلی خوشمون اومد دختره خیلی دختره خوبی بود یکی دوماه گذشت خالم تصمیم گرفت پسرش راضی کنه هر جور شده با خواهرم عروسی کنن برن سر زندگیشون صبحتای میشد با مخالف دایی ها و حرفای بقیه ولی خالم ول کن نبو گفت وصیت خواهرمه باید انجام بدم و بلاخره جمع جور کردن واسه عروسی و و خواهر بزرگم بعد سه سال عقد ک هیچ رابطه با نامزدش نداشت و عقد کرده هم بودن ولی طی این مدت حتی پسر خالم جایه دیگه خواستگاری کرده بود ک نامزدی با خواهرم بهم بزنه ولی وقتی فهمیدن اون دختره داره بازی درمیاره و پس کشیدن ،خواهرم تو این مدت خیلی اذیت شد چه از فامیل چه از مسولیت خانواده چه هم از نامزد ولی سختی خواهرم گذشت دیگه داشت عروس میشد و اونجا ک سختی های من شروع میشد خواهرم عروس خالم شد و بهترین عروسی رو واسش گرفتن و رفت تو همون خونه پیش خالم زندگی رو ادامه بدن ، و منی موندم با داداش کوچیکه ک چوپون بود کلی دلم واسش میسوخت تو اون گرمه تو سرما سوز افتاد و سوز برف اون چوپانی میکرد اون خواهرم ک دوسال از من بزرگتر بود دنبال درست دانشگاه میرفت دوتا داداش بزرگترم هم ک تو شهر دور از ما کار میکردن و چند ماهی یبار میومدن و یه مدت کوتا میموندن و باز میرفتن .منی ک اصلا از کار خونه سردر نمیوردم منی ک اصلا نمیدونستم جارو چیه غذا چیه یا حتی لباس خودم به زور میشستم ولی یهو وارد یه زندگی و مسولیتی شدم ک این بد جور منو خورد میکرد توان این مسولیت و نداشتم ولی چاره چی بود باید انجام میدادم کار خونه زیاد بود من نمیرسیدم حتی آب بخورم هیچ کس نبود راهنمایم بکنه ک اون کاری ک تاحالا انجام ندادم و چطو انجام بدم .و عشقم به مراد روز به روز بیشتر شده بود اینقد ک اگه یه روز نمیدیمش دیوونه میشدم شب و با گریه صبح میکردم اون خوب بلد بود منو وابسته کنه چن روزی مرتب میرفتم لا قرآن باز میکردم و اون برگه مراد و در میوردم
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بله خواهرم و پدرم و یکی از پسر عمم جزه این خانواده بودن عصر شد و ما برگشتیم محله مون از پرس جو های ک
مردا روز به روز داشت کمتر بهم توجه میکرد روز سربازیش بود شش ماهی یبار میومد روستا ک هم از من فراری بود قصد دیدنم نداشت حتی از دور این خیلی منو اذیت میکرد و هروز تصمیم داشتم باهاش تماس بگیرم ولی بیخیال میشدم، روزا به سختی میگذشت باید یاد میگرفتم خودم نون میپختم ولی مگه میشد هر روز خمیر درست میکردم آتیش روشن میکردم با دم دستگاه شروع میکردم ولی هر بار خرابتر میکردم تمام تلاشم میکردم تا یاد بگیرم چون در طی این مدت یا همسایه ها نون میپختن واسمون یا نامزد داداشم روزا کارام سختر بودن واقعا وقت نون پختن هم نداشتم یه مدت بیخیالش شدم داداش کوچیکم هم قصد رفتن به سربازی کرد و آماده رفتن شد ک ت این مدت نامزدی داداش بزرگم بهم خورد این مثله خیلی اذیتمون میکرد دیگه فقد تنها آرزومون این بود ک داداشم زن بگیر حدودا ۳۲ شده بود اخلاق بدی داشت من موندم با داداش بزرگم ک کم کم رفیق باز شد اون رفیقای ناجا معتادش کردن عصرا میودن تو خونه ما تا دم صب قصد رفتن میکردن من تو اون خونه با اون سر صدا خیلی اذیت میشدم دیگه تاثیر اون دختر تپل و خوشکل نبود فقد شده بود یه دختر لاغر و زرنگ هر کاری میکردم تا فقد سرصدا داداشم بلند نشه و قر بزنه تو سرم ما زمین کشاورزی داشتیم باید همرا داداشم کاشت و برداشت میکردم هیچ درکی نداشت ک شاید کمرم از اون همه فشار کم بیارم صبح ساعت ۴ بیدار میشدم کله کارم ک در طی روز بود انجام میدادم ک شش اونو بیدار کنم و به برداشت جو و گندم میرفتیم تا ۶ عصر وقتی میومدم وقت آب خوردن نداشتم از فکر اینکه بشینم غم بغل کنم بهتره به کارام برسم شروع به ادامه کارام میکردم وقتی به ساعت نگاه میکردم از ۱۲ شب گذشته بود اون وقت فرست خوردت شام یا آب من بود دیگه از عشق به مراد نا امید شده بودم دیگه شک نداشتم ک قیام زده و منو نمیخاست ولی باید دلیلش میدونستم اون دختر ک خبر میورد هم با یه مرد غریبه ازدواج کرده رفته بود .یا گرفتم نون هم بپزم دیگه خوری بود ک واسه همسایه ها نون میپختم این کلی از وقت میگرفت ولی چاره ای نبود روزای ک نون باید میپختم اعصابم بهم میریخت از بقیه کارام میموندم ..با اخلاق دا اشم دیگه عادت کرده بودم دوستام هم یکی یکی داشتن ازدواج میکردن ولی من اصلا یبار هم نشد ک فکر ازدواج کنم چون واقعا احساس میکردم هنوز واسم زوده یه مدت همین جوری می گذشت و همچنان روزا هر روز تکرار...
به شدت با دختر عمو زاده و دختر داییم صمیمی شده بودیم یجوری ک کله حرفای عاشقونمون بهم میگفتیم اونا هم از عشقی ک من به مراد داشت با خبر بودن بهم پیشنهاد دادن ک باهاش تماس بگیرم ولی من گوشی نداشتم تصمیم گرفتیم از گوشی دختر عموزاده بهش زنگ بزنم خونه ما بودیم سه تایی ک با مراد تماس گرفتم ک با کلی استرس باهاش صبحت کردم گفتم من فلانی ام میخام بفهمم ک از عشقی ک بهم داشتی الان هم بهم علاقه داری یا نه گفت آره من هنوز هم بهم علاقه دارم گفتم پس چرا دیگه این مدت پیگیری نشدی گفت میخاستم تا خودت زنگم بزنی و شمارهت داشته باشم بهش گفتم الانم من شماره ندارم این از دختر عمه هست گفت بخر تا بیشتر در ارتباط باشیم و با شماره بقیه مجبور نشی به من زنگ بزنی ..اون روز با کی مسخره بازی دوستام گذشت تو ده منو به دختر زرنگ مثال میزدن به دختراشون واقعا یه دختر پر کار و حساس بودم از تمیزی رفیقای داداشم ک میومدن کلی تعریف کرده بودن
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
مردا روز به روز داشت کمتر بهم توجه میکرد روز سربازیش بود شش ماهی یبار میومد روستا ک هم از من فراری
تو روستا همه داشتن خونه هاشون نو میکردن دوباره میساختن خیلی کم پیدا بود ک خونه جدید نداشته باشه ما جز یکی از اونا بودیم فکر گذشته افتادم ک ما اون زمان تو محله بهترین ها بودیم ولی حالا چی شد ک خونمون حتی از چک کردن آب سقف خونه به ترک خوردن انداخته بود هر کس وقتی میومدن خونمون میدیدن میگفتن شبا خوب جرات خوابیدن تو این خونه دارین و نمیترسین آوار بشه رو سرتون ولی چاره چی بود باید تحمل میکردیم خواهرم ک دانشگاه بود کلی دنبال کمیته امداد رفته بود ولی امان ک هر دفع بهانه میاوردن انگار خدا هم نمیخواست ما یه شب با نون خوردن سر کنیم ولی هیچ وقت از خدا گلایه نکردیم شکر گذار هم بودیم خواهرم به سختی دانشگاه میرفت یادم یه روز پیشم گله میکرد میگفت دوتا پسر کفشام مسخره کردن منم دیه سعی میکردم یکم پول جمع کنم بهش بدم و کمکی از جرخیش بشه ..
داداشم ک تو خدمت بود داراش بزرگم ک هم بخاطره تنهای من مونده بود روستا .سعی کردم به بهانه های تنهای ک حوصلم سر میره یه گوشی بخرم ولی داداشام مخالف بودن ولی داداش کوچیکم ک خدمت بود به گوشی داشت موقع مرخصی اومده بود خونه گوشیش بهم داد گفت تو سربازی اجازه نمیدن گوشی ببرم این دستت باشه و کلی خوشحال شدم یه خط گرفتم و چن روز گذشت با مراد درارتباط بودم دوروز اول خیلی پیام عاشقانه میفرستاد ولی کم کم دیگه جوابم و نمیداد به بهانه های ک خواب بود یا شارژ نداشت رد میکرد تا یه ماه بعد بهم گفت ک من بیخیالش بشم و منو دیه نمیخاد این حرفش بدجور خوردم کرده بود باورم نمیشد پسری ک واسه اینکه من بهش توجه کنی گرما زیر آفتاب میموند تا از خونه بیرون بیام و منو ببینه حالا چطور تونست قلبم بشکنه نابودم کنه این حرفاش بدجور حالم بد کرد سعی کردم ازش دوری کنم ولی محال بود فراموشش کنم آری مقصر خودم بودم من به خدا اهد کردم ک به این پسر زنک نزنم ولی این اشتباه کردم با این گناهم کلی خودمو سرزنش کردم بعد سه ماه ک خبر نامزدی ش با یه دختره غریبه به گوشم رسید این واسه مردنم بس بود....
تمام نابودی منو کامل کرد خدمت شکوندم چون بعضی وقتا وسوسه تماس یا پیام بهش میشدم گوشیم هم دادم اون خواهرم ک دانشگاه بود یه مدت قید همه چیز زده بود دوستام هم ازدواج کرده بودن بهترین دوستم ک همسایمون بود هم نامزد داداش وسطی شده بود کلی هم دیگه رو دوست داشتن چن سال بود ک عاشق هم بودن و بلاخره بهم رسیدن گذشت روزهای سخت و یه شکست عشقی ک کلا نابودم کرده بود دیگه به هیچ پسری فکر نکرد و بعد سه سال تونستم یکم از فکرش دربیام و اونم بعد چند ماه نامزدیش بهم خورد و تو شهر کار میکرد کمتر تو روستا میومد یه روز ک من داشتم بزارو به بیابون میبردم بی هواسی مراد و از دور دیدم زیاد دور نبود ولی اونم خیره به من بود همونجا خشکم زد این چقد میتونست تو نابودی من کار کنه چقد داشت زجم میداد سری روم ازش گرفتم و سعی کردم خودمو جمع جور کنم و اصلا بهش توجه نکنم ولی محال بود دوباره خیرش شدم ک داره با سرش یه چیزی میگه احساس کردم داره میگه بیا پیشم ازین رفتارش متنفر شدم و اونجا رو سری ترک کردم و به خونه برگشتم
👇👇👇👇👇👇👇