وٌجود
ناصح! گمانمبر که نصیحت کنمقبول، من گوشِاستماع ندارم لمن تقول؟
انقدر دوستشدارم که پین میمونه اینجا
وٌجود
دوشینه به پدر میگفتم "چیست اینآدمیزاد؟" که تا وقتی احساس میکند کسی او را دوستدارد خجستهسیما و ماهروی تر است، طنینِ زندگی خوشآواز تر است، زندگی رایحهی بارانِ تازه برخاک، بوی نانِ گرمِ سحرگاه و چایِ داغ در عصرِ بارانی را دارد.
اما آن هنگام که ثانیهای سایهٔ بیمهری بر دلش میافتد، زندگی طعم غبارِ غروب و بوی برگهای مرده پاییز را دارد، لبخند از لبش کوچ میکند، طنینِ زندگی خشدار میشود و تلخ که هستیِ آدم، اینچُنین بر بادِ لحظهها استوار است.
-
روحاء نوشت/ ء.