- حرف های دیگران برایش اهمیتی نداشتند. فارغ از مشکلات و دراما های روزمره اش، موسیقی مورد علاقه اش را پخش میکرد و با ریتم آن، شاد میرقصید. او تنها بود و از تنهایی متنفر بود اما اهمیت نمیداد و با دوستان خیالی اش وقت میگذراند. بعضی اوقات در کافه های مختلف شهر با یک نوشیدنی شیرین و سرد و کتاب خواندن و گوش دادن به موسیقی روزهایش را شب میکرد و گاهی اوقات هم با قدم زدن و رقصیدن زیر باران و پریدن در چاله های آب ایجاد شده پس از باران همانند بچه ها. حتی افسرده ترین انسان ها با دیدن او و آشنا شدن با روح با طراوتش غم را فراموش کرده و شاداب و با امید به زندگی ادامه میدهند. او کسی بود که در اعماق دریای افکارش زندگی میکرد اما سعی میکرد خاطرات بدش را در گوشه ای از ذهنش به خاک بسپارد. او سعی میکرد خاطراتش را به کل نادیده بگیرد و فقط با استفاده از تجربه هایش در لحظه زندگی ای با لبخند گرانبها را تجربه کند. این روزا ها برای او تکرار نشدنی بود. بعضی وقت ها دوچرخه سواری در طبیعت او را از افکارش بیرون میکشید و در خنده هایش غوطه ور میکرد. چه دلنشین بود صدای خنده های او. چه زیباست وقت هایی که از اعماق قلبش جوری لبخند میزند که دندان هایش به جلوه در میآیند و گونه هایش بالا میرود و چشمانش اندکی بسته میشود. چه زیبا است وقتی در کنار ساحل دریا در حال دویدن به دور خود میچرخد و میخندد. و چه زیباست حس امیدی که شاید فقط در چشمان او نهان است.
شاید روزی روزگاری در جایی دیگر، در زمانهای که کمتر بینوا و بدبخت بودیم؛ دوباره همدیگر را ببینیم.
Blue star.
دلتنگیهایمان را زیر همین سقف جا میگذاریم. دیلیترین و خالصترین حرفهای دل. یک آرامش کوتاه برای روزهای شلوغ.
@sometimes1