«تا وقتی که یادت بیاید» 🌙
چون هم به جدایی دوران کودکی میخورد و هم بعدها با موضوع فراموشی ارتباط عمیقی پیدا میکند.
پارت اول | یک دوستی کوچک
سئول، کره جنوبی
بهار بود و حیاط کوچک خانهها پر از صدای خندهی بچهها.
دختر کوچکی با موهای مشکی و دو گیرهی رنگی کنار درخت نشسته بود و با دقت به گربهی کوچکی که پایش زخمی شده بود نگاه میکرد.
اسمش هان سو هیون بود.
پنج سال بیشتر نداشت، اما برخلاف بیشتر بچههای همسنش، از حیوانات نمیترسید.
آرام دستش را روی سر گربه کشید و گفت:
— نترس... درست میشی.
صدای پسری از پشت سرش آمد:
— سو هیون!
دختر برگشت.
پسربچهای با موهای مشکی و صورتی که از بازی سرخ شده بود، روبهرویش ایستاده بود.
کانگ جیهون.
بهترین دوست سو هیون.
جیهون نفسنفسزنان گفت:
— مامانم گفت بیا خونه!
سو هیون به گربه اشاره کرد.
— نمیتونم. این کوچولو زخمیه.
جیهون کنار او نشست.
— پس منم میمونم.
سو هیون لبخند زد.
— تو که از گربهها میترسی.
جیهون سریع جواب داد:
— نمیترسم!
گربه ناگهان میو کرد.
جیهون یک قدم عقب رفت.
سو هیون خندید.
— دیدی؟
— فقط... یکم غافلگیر شدم!
هر دو شروع به خندیدن کردند.
آن روز، دو کودک کنار همان درخت کوچک نشستند و برای گربهای که هیچکدام نمیشناختند، اسم گذاشتند.
سو هیون گفت:
— اسمش رو بذاریم «بوری».
جیهون پرسید:
— چرا بوری؟
دختر شانه بالا انداخت.
— چون قشنگه.
جیهون لبخند زد.
— پس قشنگه.
آنها هنوز نمیدانستند بعضی آدمها از همان کودکی وارد زندگیمان میشوند و بعدها تبدیل به مهمترین قسمت یک خاطره میشوند.
آن روز، سو هیون دستش را جلو آورد.
— قول میدی همیشه دوست من بمونی؟
جیهون بدون مکث دست کوچکش را در دست او گذاشت.
— قول میدم.
و هیچکدام نمیدانستند که سالها بعد، همین قول قرار است سختترین قول زندگیشان شود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت دوم | روزی که رفت
شش سال گذشت.
سو هیون حالا یازده ساله بود و جیهون هم دوازده سال داشت.
هنوز با هم بودند.
هر روز مدرسه میرفتند، با هم برمیگشتند و بیشتر عصرها کنار همان درخت قدیمی مینشستند.
اما چند ماهی بود که جیهون دیگر مثل قبل نمیخندید.
یک روز سو هیون متوجه شد.
کنارش نشست و پرسید:
— جیهون، چی شده؟
پسر جواب نداد.
— با من حرف نمیزنی؟
— حرف میزنم.
— نه، نمیزنی.
جیهون سرش را پایین انداخت.
بعد از چند لحظه گفت:
— ممکنه مجبور بشیم بریم.
سو هیون متوجه نشد.
— کجا؟
— نمیدونم.
— چرا؟
پسر سکوت کرد.
خانوادهی جیهون مدتی بود با مشکلات مالی شدیدی روبهرو شده بودند. شرکت پدرش شکست خورده بود و بدهیهای زیادی به وجود آمده بود.
قرار بود از سئول بروند.
خیلی دور.
سو هیون با شنیدن حرفهایش، آرام پرسید:
— کی برمیگردی؟
جیهون جواب نداد.
— جیهون؟
پسر بالاخره گفت:
— نمیدونم.
چشمهای سو هیون پر از اشک شد.
— ولی تو قول داده بودی.
جیهون به دستهای کوچک خودش نگاه کرد.
همان دستی که سالها قبل قول داده بود همیشه دوستش بماند.
— هنوز سر قولم هستم.
— پس نرو...
صدای دختر لرزید.
جیهون چیزی نگفت.
چند روز بعد، ماشین خانوادهاش جلوی خانه ایستاد.
سو هیون با عجله خودش را به آنجا رساند.
جیهون داخل ماشین نشسته بود.
وقتی چشمش به سو هیون افتاد، شیشه را پایین کشید.
سو هیون نفسنفسزنان گفت:
— جیهون!
پسر نگاهش کرد.
— مراقب خودت باش.
— تو هم همینطور.
ماشین آرام حرکت کرد.
سو هیون تا جایی که میتوانست دنبالش دوید.
اما ماشین دور و دورتر شد.
و سرانجام ناپدید شد.
سو هیون همانجا ایستاد.
دستش را روی گردنبندی گذاشت که جیهون سالها قبل به او داده بود.
آرام زمزمه کرد:
— من منتظرت میمونم...
اما سالها گذشت.
و هیچکدام نمیدانستند وقتی دوباره روبهروی هم قرار میگیرند، هیچچیز مثل گذشته نخواهد بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت سوم | دختری که دیگر نمیخواند
دو سال گذشت.
دو سالی که مثل دو قرن گذشت.
سو هیون حالا سیزده ساله شده بود.
دختری که قبلاً هر روز صبح با ذوق از تختش میپرید، حالا به سختی چشمانش را باز میکرد. دختری که قبلاً با دفتر و مداد رنگیهایش به مدرسه میرفت و همهی زنگهای تفریح را با خنده میگذراند، حالا فقط به دیوار نگاه میکرد و منتظر بود روز تمام شود.
کتابهایش گوشهی اتاق، زیر لایهای از خاک، فراموش شده بودند.
دفترهایش نیمهخالی مانده بودند. بعضی صفحهها فقط یک اسم داشتند. اسمی که سو هیون بارها و بارها نوشته بود. جیهون. جیهون. جیهون. و بعد خط خطی کرده بود.
معلمها میپرسیدند:
— سو هیون، چرا تکالیفت رو انجام نمیدی؟
او فقط شانه بالا میانداخت.
— حوصله ندارم.
— چرا توی کلاس حواست نیست؟
— حواسم هست.
— پس چرا نمرههات اینقدر افت کرده؟
— نمیدونم.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
حقیقت این بود که از وقتی جیهون رفته بود، هیچچیز دیگر مثل قبل شیرین نبود.
درس خواندن بیمعنی شده بود. بازی کردن بیمعنی شده بود. حتی خندیدن هم بیمعنی شده بود. سو هیون بعضی شبها به سقف نگاه میکرد و فکر میکرد شاید اگر خوب درس نخواند، شاید اگر مریض شود، شاید اگر کاری کند، کسی خبرش را به جیهون بدهد. شاید جیهون برگردد.
اما جیهون برنگشت.
مادرش یک شب کنار تختش نشست.
— دخترم، نمرههات افتضاح شده. اینطوری نمیشه. تو باید به فکر آیندهات باشی.
سو هیون به سقف نگاه کرد.
— مامان...
— بله؟
— به نظرت جیهون الان کجاست؟
مادر سکوت کرد.
— به نظرت هنوز منو یادش هست؟
مادر دستش را روی موهای دخترش کشید.
— مطمئنم هست.
اما صدایش آنقدر محکم نبود که سو هیون باور کند.
— مامان، اگه یادش بود، چرا هیچوقت زنگ نزد؟ چرا هیچوقت نامه نداد؟
— شاید... شاید نمیتونه.
— چرا نمیتونه؟
مادر جوابی نداشت.
آن سال سو هیون چند بار مریض شد.
سرماخوردگیهای طولانی که هفتهها طول میکشید.
سردردهای مدام که هیچ قرصی آرامش نمیکرد.
و یک بار هم ضعف شدید که او را چند روز در بیمارستان نگه داشت.
دکترها میگفتند:
— آزمایشهاش خوبه. چیزی نیست.
اما هیچکس نمیفهمید که بیماری اصلی او دلتنگی بود، نه میکروب.
دلتنگی چیزی بود که در آزمایش خون پیدا نمیشد.
روزی که کارنامهاش را گرفتند، مادرش با ناراحتی به آن نگاه کرد.
سو هیون فقط گفت:
— مهم نیست.
— چطور مهم نیست؟ این آیندهی توئه!
— آیندهای که توش جیهون نیست، چه فرقی داره؟
مادرش ساکت شد.
اما مهم بود.
برای همه مهم بود، جز خودش
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهارم | بستهای از آنسوی دنیا
پنج سال بعد.
سو هیون هجده ساله شده بود.
دختری با موهای مشکی بلند و نگاهی که انگار سالها پیرترش کرده بود. نگاهی که خیلی چیزها را دیده بود، اما خیلی چیزها را هم از دست داده بود. نگاهی که در آن، خندههای کودکی جای خود را به سکوتی سنگین داده بود.
امروز روز فارغالتحصیلیاش بود.
دبیرستان تمام شده بود. سالهایی که قرار بود پر از خاطره باشند، پر از دوست، پر از لحظههای شیرین... اما برای سو هیون، فقط گذشتند. مثل آب از رودخانه. بیصدا. بیرنگ.
سو هیون با لباس فارغالتحصیلی روبهروی آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد.
چیزی در چهرهاش نبود که بگوید خوشحال است. نه لبخندی، نه برقی در چشمهایش. فقط سکوت. فقط خستگی. فقط دختری که انگار سالها منتظر چیزی بوده که هرگز نیامده.
مادرش از پشت در صدا زد:
— سو هیون، آمادهای؟ دیر میشه!
— دارم میام.
مراسم در سالن بزرگ مدرسه برگزار میشد.
همهی دانشآموزان، خانوادهها، معلمها... همه بودند. سالن پر از صدای خنده و گریهی شادی بود. دخترها با گل و عکس، پسرها با کراوات و لبخند.
سو هیون بین جمعیت نشسته بود و به سخنرانی مدیر گوش میداد، اما ذهنش جای دیگری بود.
به همان درخت قدیمی.
به همان قول کوچک.
به پسری که دیگر هیچ خبری از او نداشت. نه نامهای. نه پیامی. نه زنگی. هیچ.
بعد از مراسم، همه برای عکس یادگاری به حیاط مدرسه رفتند. خنده، شادی، عکس، گل...
سو هیون گوشهای ایستاده بود. تنها. به درختهای حیاط نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چرا این لحظهها برای بقیه اینقدر شیرین است و برای او اینقدر تلخ.
ناگهان یکی از همکلاسیهایش داد زد:
— سو هیون! بیا اینجا! یه چیزی برات آوردن!
سو هیون سرش را برگرداند.
پستچی پیری از در حیاط وارد شد. لباس فرمش را پوشیده بود و کیف چرمی قدیمیاش را روی دوشش انداخته بود.
به سمت سو هیون آمد و با صدایی خسته گفت:
— شما هان سو هیون هستید؟
سو هیون اخم کرد.
— بله...؟
پستچی بستهای کوچک از کیفش بیرون آورد. بستهای که با کاغذ کرمرنگ پیچیده شده بود و رویش تمبرهای خارجی داشت.
— این رو امروز صبح برای شما آوردن. گفتن فقط به خودتون بدید. فقط به هان سو هیون. گفتن اینجا ارسال کنم.
سو هیون بسته را گرفت.
سبک بود. اما دستش میلرزید. نمیدانست چرا.
— از... از کجا اومده؟
پستچی به تمبرهای روی بسته نگاه کرد.
— از خارج. از یه کشور دور. فرستنده گفته بود هیچی نگم. فقط گفت اینجا رو پیدا کردم. گفتن این بسته باید به دست سو هیون برسه.
سو هیون نفسش بند آمد.
— کی... کی فرستاده؟
پستچی شانه بالا انداخت.
— نمیدونم. اسمی روی بسته نبود. فقط آدرس اینجا بود. ولی... یه چیزی گفتن.
— چی؟
— گفتن این بسته خیلی وقته که نوشته شده. سالها. فقط... فقط تازه رسیده.
سو هیون بسته را در دستش فشار داد.
پستچی کلاهش را برداشت، تعظیمی کرد و رفت.
سو هیون به بسته نگاه کرد.
مادرش کنارش آمد.
— سو هیون، چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
سو هیون با انگشتهای لرزان بسته را باز کرد.
داخل بسته، یک دسته گل سفید بود.
گلهای کوچک و ظریف. با روبان نقرهای.
و لای گلها...
چیزی برق میزد.
سو هیون گلها را کنار زد.
یک گردنبند بود.
نه هر گردنبندی.
همان گردنبندی که جیهون سالها پیش به او داده بود.
جفت همان.
سو هیون نفسش بند آمد.
— این... این...
مادرش به گردنبند نگاه کرد.
— سو هیون، این...
سو هیون گردنبند را در دستش فشار داد.
— مامان... این همون گردنبندیه که جیهون بهم داده بود.
— مطمئنی؟
— جفتش. من یکی رو دارم. این یکی رو... این یکی رو اون داشت. این همونیه. این همونیه که...
صدایش لرزید.
— این همونیه که گم شده بود.
سو هیون بدون اینکه منتظر بماند، دوید.
از حیاط مدرسه بیرون زد.
به خیابان رسید.
به اطراف نگاه کرد.
— جیهون!
کسی نبود.
— جیهون، کجایی؟!
فقط صدای ماشینها و بوق بود.
سو هیون چند قدم جلوتر رفت.
ناگهان چشمش به خیابان روبهرو افتاد.
وسط خیابان، چیزی افتاده بود.
یک گل.
از همان دسته گل.
سفید.
کوچک.
تنها.
سو هیون بدون فکر کردن به ماشینها، به سمت خیابان دوید.
— جیهون!
صدای ترمز.
صدای بوق.
صدای فریاد.
و بعد...
سکوت.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪ 𓂃 ࣪ ִֶָ