پارت سیوچهارم | چرا همیشه او؟
چند هفته گذشته بود.
رابطهی قراردادی جیهون و آن دختر بیشتر از قبل جلوی دیگران دیده میشد. آنها گاهی با هم به مراسمها میرفتند و دختر هم عمداً رفتار صمیمانهای با جیهون داشت.
سوهیون هر بار که آنها را کنار هم میدید، سعی میکرد بیتفاوت باشد.
اما نمیتوانست.
یک شب، سوهیون همراه شیائو به یک کافه رفت.
سوهیون حال خوبی نداشت.
شیائو پرسید:
— باز هم به جیهون فکر میکنی؟
سوهیون نگاهش را از پنجره گرفت.
— نمیدونم.
آن شب سوهیون چند نوشیدنی ال..کلی خورد و بهخاطر خستگی و فشار روحی حالش بههم ریخت.
وقتی از جایش بلند شد، سرش گیج رفت.
شیائو سریع بازویش را گرفت.
— سوهیون، حالت خوب نیست.
سوهیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— فکر کنم زیادی خستهام...
چند دقیقه بعد، حالش بدتر شد و شیائو مجبور شد او را به سرویس بهداشتی ببرد. سوهیون چند بار حالت ته..وع پیدا کرد.
شیائو نگران شد.
— باید به جیهون زنگ بزنم.
سوهیون آرام گفت:
— نه...
اما شیائو قبلاً گوشیاش را برداشته بود.
چند دقیقه بعد، تماس وصل شد.
— جیهون؟ سوهیون حالش خوب نیست. میتونی بیای؟
صدای جیهون جدی شد.
— الان کجایید؟
شیائو آدرس را گفت.
— دارم میام.
---
نیم ساعت بعد، جیهون با عجله وارد کافه شد.
وقتی سوهیون را دید، نگرانی در چهرهاش پیدا شد.
— حالش چطوره؟
شیائو گفت:
— خیلی خسته شده و حالش بههم ریخته.
جیهون کنار سوهیون نشست.
— سوهیون...
سوهیون آرام چشمهایش را باز کرد.
وقتی جیهون را دید، با صدای گرفته گفت:
— تو اومدی...
— معلومه که میام.
سوهیون چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
— پس چرا همیشه با اونی؟
جیهون ساکت شد.
سوهیون ادامه داد:
— چرا همیشه اون کنارت هست؟
شیائو با تعجب به آنها نگاه کرد.
سوهیون با ناراحتی گفت:
— پس من چی؟
جیهون برای چند ثانیه چیزی نگفت.
اما برخلاف انتظار، گوشه لبش کمی بالا رفت.
او بالاخره فهمیده بود این رفتار سوهیون از کجا میآید.
نه از بیتفاوتی...
بلکه از احساسی که خود سوهیون هنوز اسمش را نمیدانست.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارتت بزاررر خیلی دیر میزارییییی
___________
چشم الان یه پارت دیگه سعی میکنم بزارم
پارت سیوپنجم | چیزی که جیهون فهمید
جیهون آرام گفت:
— سوهیون، الان وقت فکر کردن به این چیزها نیست. اول باید حالت بهتر بشه.
سوهیون اخم کوچکی کرد.
— ولی من دوست ندارم...
— چی رو دوست نداری؟
سوهیون چند لحظه سکوت کرد.
— اینکه یکی دیگه همیشه کنارته.
جیهون نگاهش کرد.
این بار لبخندش را پنهان نکرد.
سوهیون متوجه شد.
— چرا میخندی؟
— هیچی.
— داری منو مسخره میکنی؟
— نه.
جیهون لیوان آب را به طرفش گرفت.
— فقط خوشحالم که بالاخره فهمیدی ناراحتیت از کجاست.
سوهیون با تعجب پرسید:
— از کجاست؟
جیهون جواب نداد.
شیائو که کنارشان ایستاده بود، لبخند کوچکی زد.
— فکر کنم خودش باید بفهمه.
جیهون به شیائو نگاه کرد و سر تکان داد.
بعد دوباره رو به سوهیون گفت:
— فعلاً استراحت کن. فردا درباره همهچیز حرف میزنیم.
سوهیون چشمهایش را بست.
— قول؟
— قول.
---
صبح روز بعد، سوهیون چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که احساس کرد، سنگینی و سردرد خفیف بود.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— آخ...
چند لحظه به سقف نگاه کرد.
بعد کمکم اتفاقات شب قبل یادش آمد.
شیائو...
جیهون...
حرفهایی که زده بود...
صورتش سرخ شد.
— نه...
بالش را روی صورتش گذاشت.
— من واقعاً اون حرفها رو زدم؟!
همان لحظه گوشیاش روشن شد.
یک پیام از جیهون آمده بود:
«صبح بخیر. حالت بهتره؟»
سوهیون چند ثانیه به پیام خیره ماند.
بعد با خودش گفت:
— حتی بعد از اون همه حرف هنوز پیام داده...
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنش را مشغول کرده بود، یک سؤال بود:
چرا وقتی جیهون کنار آن دختر بود، اینقدر ناراحت شده بود؟
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
https://eitaa.com/waitingbooks/148
چه بامزههه😂😍
گذاشتیی؟؟
____________________
ارهههههه، چون گفتی گذاشتم
پارت سیوششم | رقصی که همهچیز را تغییر داد
چند روز بعد، جیهون به سوهیون پیام داد.
«امشب یک مهمانی برگزار میشه. اگر وقت داری، دوست دارم همراه من بیای.»
سوهیون چند لحظه به پیام خیره ماند.
بعد جواب داد:
«باشه.»
شب، مقابل آینه ایستاده بود.
یک لباس زیبا و شیک انتخاب کرده بود؛ لباسی ظریف و متناسب با فضای مهمانی، با رنگی آرام و طراحی ساده اما چشمگیر.
موهای مشکیاش را مرتب کرد و چند تار مو را کنار صورتش گذاشت.
برای چند ثانیه به خودش در آینه نگاه کرد.
— چرا اینقدر استرس دارم؟
نمیدانست جوابش چیست.
---
وقتی به محل مهمانی رسید، صدای موسیقی در سالن پیچیده بود.
چراغهای گرم، میزهای مرتب و فضای شیک سالن، همهچیز را شبیه یک شب خاص کرده بود.
جیهون وقتی سوهیون را دید، برای لحظهای ساکت ماند.
— خیلی زیبا شدی.
سوهیون کمی خجالت کشید.
— ممنون.
دقایقی بعد موسیقی آرامتری پخش شد.
جیهون دستش را به سمت سوهیون دراز کرد.
— میرقصی؟
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
— من؟
— بله.
چند لحظه مکث کرد.
بعد دستش را در دست جیهون گذاشت.
آنها آرام وارد فضای رقص شدند.
دست جیهون با فاصلهای محترمانه روی دست او قرار گرفت و سوهیون قدمهایش را با ریتم موسیقی هماهنگ کرد.
اول کمی مضطرب بود.
اما کمکم آرام شد.
چشمهایش برای لحظهای به چشمهای جیهون افتاد.
قلبش ناگهان تندتر زد.
سوهیون تعجب کرد.
«چرا قلبم اینطوری میزنه؟»
سعی کرد حواسش را به موسیقی بدهد.
اما نمیتوانست.
هر بار که نگاهش با جیهون تلاقی میکرد، همان احساس عجیب دوباره برمیگشت.
گرمایی در سینهاش.
هیجانی که دلیلش را نمیفهمید.
و تپش قلبی که نمیتوانست نادیده بگیرد.
جیهون متوجه تغییر حالتش شد.
— خوبی؟
سوهیون سریع سر تکان داد.
— آره... فقط یکم گرممه.
جیهون لبخند کوچکی زد.
— مطمئنی؟
— آره.
اما خودش میدانست که مشکل گرمای سالن نبود.
وقتی موسیقی تمام شد، سوهیون آرام دستش را کنار کشید.
چند قدم عقب رفت و دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش هنوز تند میزد.
به جیهون نگاه کرد.
و برای اولین بار با خودش فکر کرد:
«نکنه این همون احساسی باشه که شیائو دربارهش حرف میزد؟»
اما هنوز نمیتوانست اسمش را بگذارد.
فقط میدانست چیزی درونش، هر روز بیشتر، به سمت جیهون کشیده میشد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪