eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
45 عکس
6 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت پنجم — بیمارستانی، دخترم. تصادف کردی. ولی الان خوبی. خدا رو شکر. سو هیون اخم کرد. — تصادف؟ — آره. دویدی وسط خیابون. ماشین... سو هیون حرفش را قطع کرد. — چرا... چرا منو صدا می‌زنید دخترم؟ مادرش رنگ پرید. — چی؟ — من... من اسم شما رو نمی‌دونم. سکوت. سنگین. مادرش دستش را روی دهانش گذاشت. — سو هیون... سو هیون با تعجب به او نگاه کرد. — سو هیون؟ — اسم خودته، دخترم. دختر به دست‌هایش نگاه کرد. به گردنبندی که دور گردنش بود. — من... من اسم خودم رو هم یادم نمیاد. مادرش شروع به گریه کرد. — دکتر! دکتر! دکترها آمدند. معاینه کردند. حرف زدند. کلماتی مثل «ضربه به سر»، «فراموشی»، «موقت یا دائم»... سو هیون فقط به سقف نگاه می‌کرد. هیچ‌چیز یادش نمی‌آمد. نه اسمش. نه خانه‌اش. نه مادرش. نه پدرش. نه مدرسه‌اش. نه دوستانش. هیچ‌چیز. ذهنش مثل یک اتاق خالی بود. سفید. بی‌پنجره. بی‌در. فقط... فقط یک چیز بود. یک حس. یک حس گنگ. مثل اینکه چیزی یا کسی را گم کرده باشد. اما نمی‌دانست چه. نمی‌دانست کی. نمی‌دانست چرا. چند روز بعد، دکتر به مادرش گفت: — متأسفانه حافظه‌اش آسیب دیده. ممکنه هیچ‌وقت کامل برنگرده. باید کم‌کم باهاش کار کنید. عکس نشون بدید. اسم‌ها رو تکرار کنید. مادرش با چشم‌های اشک‌آلود گفت: — پس چطور... چطور اسم خودش رو یادش بیاد؟ دکتر آهی کشید. — بعضی وقت‌ها، مغز راهی پیدا می‌کنه. یه محرک. یه احساس. یه خاطره. یه شیء. مادرش به گردنبند دور گردن سو هیون نگاه کرد. — این گردنبند... از کجاست؟ سو هیون دستش را روی گردنبند گذاشت. — نمی‌دونم. — ولی... سو هیون سکوت کرد. چند لحظه گذشت. بعد آرام گفت: — ولی وقتی بهش دست می‌زنم، یه چیزی توی قلبم می‌لرزه. مادرش پرسید: — چی؟ سو هیون چند لحظه سکوت کرد. به گردنبند نگاه کرد. به برق کوچکی که در نور بیمارستان می‌درخشید. بعد آرام گفت: — نمی‌دونم. — یعنی چی؟ — نمی‌دونم چیه. فقط... فقط یه حس. مثل اینکه یه چیزی هست. یه چیزی که باید یادم بیاد. ولی نمی‌تونم. هرچی تلاش می‌کنم، نمی‌تونم. مادرش پرسید: — یه اسم؟ یه چهره؟ سو هیون به گردنبند نگاه کرد. اشکی که نمی‌دانست چرا، از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد. — نمی‌دونم. — ولی گریه می‌کنی. — می‌دونم. ولی نمی‌دونم چرا. مادرش دستش را گرفت. — سو هیون، اسم منو یادت میاد؟ سو هیون به او نگاه کرد. چند لحظه. بعد سرش را پایین انداخت. — نه. — اسم پدرت؟ — نه. — اسم مدرسه‌ات؟ — نه. — اسم... اسم هیچ‌کس؟ سو هیون به گردنبند نگاه کرد. — فقط... فقط یه حس. یه حس که مال خودم نیست. مال قلبمه. ولی... ولی اسمی توش نیست. فقط... فقط یه لرزش. یه لرزش کوچیک. مادرش سکوت کرد. دخترش همه‌چیز را فراموش کرده بود. حتی اسم خودش را. اما قلبش... قلبش هنوز چیزی را به یاد داشت. چیزی که ذهنش فراموش کرده بود. و هیچ‌کس نمی‌دانست که سال‌ها بعد، همان قلب قرار است دوباره بلرزد. و همان دختر قرار است دوباره عاشق شود. اما این بار... این بار، او کسی بود که باید یادش می‌آمد. و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا یادش می‌آید یا نه. و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا این بار، قول آن‌ها دوام می‌آورد یا نه. فقط یک چیز مسلم بود. قلب. قلبی که حتی فراموشی هم نمی‌توانست پاکش کند. و این، تازه شروع ماجرا بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪ 𓂃 ࣪ ִֶָ
917.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ __- ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪ 𓂃 ࣪ ִֶָ
پارت ششم | شیائو سه سال بعد. سو هیون بیست و یک ساله شده بود. دختری با موهای مشکی که همیشه بسته بود، نگاهی مصمم و قدم‌هایی محکم. دیگر آن دختر شکننده‌ی کودکی نبود که گوشه‌ی اتاق بنشیند و به دیوار خیره شود. دیگر آن دختری نبود که صبح‌ها به سختی از تخت بلند شود. او حالا مستقل بود. خودش بود. و خودش را ساخته بود. از صفر. از هیچ. بعد از تصادف، ماه‌ها طول کشید تا کم‌کم با دنیای اطرافش آشتی کند. اسم‌ها را حفظ کرد. چهره‌ها را به خاطر سپرد. مادرش هر روز عکس نشانش می‌داد. پدرش هر شب اسم‌ها را تکرار می‌کرد. و سو هیون، مثل کودکی که دوباره متولد شده باشد، همه‌چیز را از نو یاد گرفت. اما یک چیز را هیچ‌وقت یاد نگرفت. آن حس گنگ. آن لرزش قلبی که هر وقت گردنبند را لمس می‌کرد، می‌آمد. و هیچ‌کس نمی‌دانست چرا. دکترها گفتند: — ممکنه هیچ‌وقت یادش نیاد. ممکنه یه بخشی از حافظه‌اش برای همیشه پاک شده باشه. سو هیون هم قبول کرد. — مهم نیست. اما مهم بود. فقط خودش نمی‌دانست. آن سال، سو هیون تصمیم گرفت. تصمیمی که همه را غافلگیر کرد. — می‌خوام دامپزشکی بخونم. مادرش پرسید: — چرا دامپزشکی؟ سو هیون شانه بالا انداخت. — نمی‌دونم. فقط... فقط حس می‌کنم باید این کار رو بکنم. و دروغ نمی‌گفت. از وقتی یادش می‌آمد، یک کشش عجیب به حیوانات داشت. به گربه‌ها. به سگ‌ها. به هر موجود کوچکی که زخم داشت. دستش خودش می‌رفت سمتشان. قلبش خودش می‌لرزید. انگار چیزی در گذشته‌اش بود. چیزی که فراموش کرده بود. اما بدنش یادش بود. پس درس خواند. سخت. شب‌ها بیدار ماند. کتاب‌ها را زیر نور کم‌سو خواند. تست زد. تمرین کرد. و سرانجام، در رشته‌ی تجربی قبول شد. دانشگاه. روزی که وارد دانشگاه شد، احساس غریبی داشت. مثل اینکه وارد دنیای جدیدی شده باشد. دنیایی پر از آدم‌های جدید. پر از چهره‌های ناشناس. پر از اسم‌هایی که باید یاد بگیرد. و بین همه‌ی آن‌ها، یک نفر بود. دختری با موهای کوتاه و چشمانی که همیشه می‌خندیدند. اسمش شیائو بود. شیائو لین. دختری از یک شهر دور. با لهجه‌ای شیرین و قلبی مهربان. او هم دامپزشکی می‌خواند. او هم عاشق حیوانات بود. روز اول، وقتی سو هیون در راهروی دانشکده ایستاده بود و دنبال کلاسش می‌گشت، شیائو به سمتش آمد. — هی! تو هم ترم اولی؟ سو هیون سرش را برگرداند. — بله...؟ شیائو لبخند زد. — منم همین‌طور! اسمت چیه؟ — سو هیون. هان سو هیون. — خوشبختم! من شیائو‌ام. شیائو لین. و از همان روز، همه‌چیز شروع شد. آن دو، مثل دو تکه‌ی یک پازل، در هم جا گرفتند. شیائو پرحرف بود. سو هیون کم‌حرف. شیائو زودجوش بود. سو هیون آرام. شیائو عاشق خنده بود. سو هیون عاشق سکوت. اما با هم، کامل بودند. با هم می‌رفتند. با هم می‌آمدند. با هم درس می‌خواندند. با هم در کتابخانه می‌خوابیدند. با هم برای گربه‌های خیابانی غذا می‌بردند. و شیائو، تنها کسی بود که سو هیون درباره‌ی گذشته‌اش چیزی گفته بود. یک شب، وقتی کنار هم روی نیمکت حیاط دانشگاه نشسته بودند، شیائو پرسید: — سو هیون، چرا هیچ‌وقت از خانواده‌ات حرف نمی‌زنی؟ سو هیون به آسمان نگاه کرد. — حرف می‌زنم. — نه، منظورم اینه که... هیچ‌وقت از گذشته‌ات حرف نمی‌زنی. سو هیون سکوت کرد. — من... من گذشته‌ام رو یادم نمیاد. شیائو خشک شد. — چی؟ سو هیون دستش را روی گردنبندش گذاشت. — چند سال پیش تصادف کردم. حافظه‌ام... خیلی چیزها رو پاک کرده. شیائو با چشم‌های گرد نگاهش کرد. — یعنی... یعنی اسم منو هم یادت نمیاد؟ سو هیون لبخند تلخی زد. — اسم تو رو یادم میاد. چون بعد از تصادف باهات آشنا شدم. — پس چی رو یادت نمیاد؟ سو هیون به گردنبند نگاه کرد. — همه‌چیز. اسم خودم رو هم اول یادم نمی‌آمد. مادرم یادم داد. پدرم یادم داد. ولی... یه چیزی هست که هیچ‌وقت یادم نیومده. — چی؟ سو هیون چند لحظه سکوت کرد. — نمی‌دونم. فقط... فقط یه حس. هر وقت این گردنبند رو لمس می‌کنم، قلبم می‌لرزه. ولی نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم مال کیه. نمی‌دونم از کجا اومده. فقط... فقط می‌دونم که مهمه. شیائو به گردنبند نگاه کرد. — می‌تونم ببینمش؟ سو هیون گردنبند را از گردنش درآورد و به او داد. شیائو آن را در دستش گرفت. به آن نگاه کرد. به برق کوچکی که در نور چراغ‌های حیاط می‌درخشید. — قشنگه. — آره. — کسی بهت داده؟ سو هیون شانه بالا انداخت. — نمی‌دونم. ولی... ولی فکر می‌کنم یه روزی، یه کسی بهم داده. یه کسی که برام مهم بوده. شیائو گردنبند را به او برگرداند. — پس چرا دنبالش نمی‌گردی؟ سو هیون گردنبند را دور گردنش انداخت. — چون نمی‌دونم دنبال کی بگردم. شیائو دستش را روی شانه‌ی سو هیون گذاشت. — یه روز پیداش می‌کنی. — فکر نمی‌کنم. — چرا؟ سو هیون به آسمان نگاه کرد. — چون حتی اسمش رو هم نمی‌دونم. شیائو سکوت کرد. بعد ارام گفت: 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀
— ولی قلبت می‌دونه. سو هیون به او نگاه کرد. شیائو ادامه داد: — قلبت می‌دونه. حتی اگه ذهنت یادش نیاد. سو هیون لبخند تلخی زد. — شاید. و آن شب، وقتی کنار هم به آسمان نگاه می‌کردند، هیچ‌کدام نمی‌دانستند که سال‌ها بعد، همان قلب قرار است دوباره بلرزد. و همان دختر قرار است دوباره عاشق شود. اما این بار... این بار، او کسی نبود که باید یادش می‌آمد. او کسی بود که باید یاد می‌داد. و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا موفق می‌شود یا نه. و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا فراموشی، این بار هم می‌تواند عشق را پاک کند یا نه. فقط یک چیز مسلم بود. شیائو کنارش بود. و شیائو هیچ‌وقت نمی‌گذاشت تنها بماند. حتی وقتی سو هیون خودش هم نمی‌دانست دنبال چه می‌گردد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ممبرهای گل دوستاتون هم دعوت کنید خوشحال میشم❤️🍓
پارت هفتم | باران و یک غریبه پاییز، سئول را به شهری خاکستری و بارانی تبدیل کرده بود. باران از صبح می‌بارید و خیابان‌ها پر از انعکاس نور چراغ‌ها روی آسفالت خیس بودند. هان سو هیون چترش را در یک دست گرفته بود و با دست دیگر، گربه‌ی کوچکی را که کنار خیابان پیدا کرده بود، آرام در آغوش نگه داشته بود. گربه خیس و ترسیده بود و یکی از پاهایش آسیب دیده بود. سو هیون کنار خیابان زانو زد. — آروم باش... چیزی نیست. می‌برمت یه جای گرم. صدای موتور ماشینی از پشت سرش آمد. یک خودروی مشکی و لوکس در خیابان حرکت می‌کرد. چرخ ماشین وارد گودال بزرگی از آب شد. در یک لحظه، آب و گل با شدت روی سو هیون پاشید. لباس‌هایش خیس و گل‌آلود شدند. چتر از دستش افتاد. چند ثانیه فقط همان‌جا ایستاد و به لباس‌هایش خیره شد. بعد سرش را بالا آورد. ماشین کمی جلوتر توقف کرده بود. سو هیون با عصبانیت به سمتش رفت. — حواستون کجاست؟! نگاه کنید با من چه کار کردید! در صندلی عقب، مرد جوانی با کت تیره نشسته بود. بادیگاردش پشت فرمان بود. مرد چند لحظه به دختر خیره ماند. بعد آرام گفت: — نگه دار. بادیگارد ماشین را متوقف کرد. شیشه‌ی عقب پایین رفت. مرد از داخل ماشین نگاهی به سو هیون انداخت. سو هیون هنوز عصبانی بود. — واقعاً نمی‌شد کمی آهسته‌تر رانندگی کنید؟ بادیگارد گفت: — خانم، من راننده بودم. واقعاً عذر می‌خوام. سو هیون با تعجب به او نگاه کرد. — پس ایشون راننده نیستند؟ بادیگارد سرش را تکان داد. — نه. سو هیون دوباره به مرد داخل ماشین نگاه کرد. مرد آرام گفت: — بابت اتفاقی که افتاد، متأسفم. سو هیون اخم کرد. — فقط همین؟ مرد چند لحظه سکوت کرد. — اگر خسارتی وارد شده، جبران می‌کنم. سو هیون به لباس‌های گل‌آلودش نگاه کرد و گفت: — لباسه، درست می‌شه. بعد گربه را که هنوز در آغوشش بود، محکم‌تر گرفت. نگاه مرد داخل ماشین روی گربه ثابت ماند. — زخمیه؟ سو هیون کمی آرام‌تر جواب داد: — آره. کنار خیابون پیداش کردم . — می‌خواید ببریدش بیمارستان؟ — کلینیک دامپزشکی. مرد نگاه کوتاهی به او انداخت. — دامپزشک هستید؟ — دانشجو هستم. چند لحظه سکوت میانشان برقرار شد. باران همچنان روی سقف ماشین می‌بارید. مرد از پشت شیشه به دختری نگاه می‌کرد که هیچ شباهتی به یک آدم آشنا در رفتار خود نشان نمی‌داد. سو هیون اما فقط یک غریبه را می‌دید. چترش را برداشت و گفت: — من باید برم. مرد آرام گفت: — مراقب خودتون باشید. سو هیون سرش را تکان داد. — شما هم دفعه بعد مراقب باشید. بعد برگشت و در حالی که گربه را در آغوش داشت، در خیابان خیس دور شد. شیشه‌ی ماشین آرام بالا رفت. مرد همچنان از پشت شیشه‌ی باران‌گرفته، رفتن او را تماشا کرد. بادیگارد چیزی نگفت. چند لحظه بعد ماشین دوباره حرکت کرد. و آن دختر، بدون اینکه بداند مرد داخل آن ماشین چه چیزی را در دلش پنهان کرده، راهش را ادامه داد. برای او، آن دیدار فقط برخوردی کوتاه با یک غریبه در یک روز بارانی بود. اما برای مرد داخل ماشین... آن روز، بعد از سال‌ها، چیزی در زندگی‌اش دوباره شروع شده بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت هشتم | یک روز معمولی چند روز از آن روز بارانی گذشته بود. هوای سئول هنوز خنک بود و برگ‌های زرد و نارنجی خیابان‌ها را پر کرده بودند. هان سو هیون آن روز همراه شیائو برای خرید از دانشگاه بیرون آمده بود. سو هیون برخلاف روزهای شلوغ دانشگاه، آن روز استایل ساده اما بسیار شیکی داشت؛ یک کت کوتاه کرم‌رنگ روی بافت یقه‌اسکی سفید، شلوار پارچه‌ای مشکی و کفش‌های چرمی ساده. موهای مشکی‌اش را مرتب پشت سرش بسته بود و کیف کوچکی روی شانه‌اش انداخته بود. شیائو وقتی به او نگاه کرد، لبخند زد. — امروز خیلی شیک شدی! سو هیون خندید. — فقط چون بالاخره مجبور نیستم لباس دانشگاه بپوشم. شیائو دستش را گرفت. — بیا، اول بریم اون فروشگاه. بعد هم یه چیزی می‌خوریم. آن دو چند ساعت را با خرید و قدم زدن در خیابان گذراندند. سو هیون گاهی ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کرد و شیائو مدام درباره چیزهایی که می‌خواست بخرد حرف می‌زد. بعد از مدتی، سو هیون ناگهان کمی مکث کرد. شیائو متوجه شد. — خوبی؟ سو هیون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. — آره... فقط یه کم سرم سنگین شد. شیائو با نگرانی نگاهش کرد. — به خاطر همون آمپلیه که دکتر گفته بود؟ سو هیون آهسته سر تکان داد. — شاید. از زمان حادثه، پزشکان برای بررسی و درمان وضعیت حافظه‌اش برنامه‌ای را دنبال می‌کردند و یکی از مراحلش دریافت یک واکسن/تزریق پزشکی بود که باید طبق برنامه انجام می‌شد. شیائو گفت: — بهتره امروز خیلی خودتو خسته نکنی. سو هیون لبخند کوچکی زد. — باشه. چند دقیقه بعد، آن دو جلوی یک کافه ایستادند. شیائو ناگهان چشمش به بستنی‌فروشی روبه‌رو افتاد. — وای! بستنی! سو هیون خندید. — تو هیچ‌وقت از بستنی خسته نمی‌شی؟ — نه! شیائو کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد. — تو همین‌جا وایسا. من می‌رم دو تا بستنی بگیرم. سو هیون کنار پیاده‌رو ایستاد. — باشه. شیائو از خیابان عبور کرد و وارد بستنی‌فروشی شد. سو هیون چند لحظه منتظر ماند. اما ناگهان دوباره همان حالت عجیب به سراغش آمد. صدای اطراف برای چند ثانیه دور شد. نور خیابان در مقابل چشمانش کمی تار شد. سو هیون دستش را به دیوار گرفت. — چرا دوباره... نفس عمیقی کشید. خواست چند قدم جلو برود. اما پاهایش برای لحظه‌ای سست شدند. در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از خیابان بلند شد. سو هیون سرش را بالا آورد. یک ماشین با سرعت به سمت تقاطع نزدیک می‌شد. او یک قدم به عقب برداشت، اما تعادلش را از دست داد و نزدیک بود وارد مسیر ماشین شود. همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. یک دست محکم بازویش را گرفت. — صبر کنید! سو هیون با شوک برگشت. و... یک قدم با ماشین فاصله داشت. مردی که او را گرفته بود، هنوز بازویش را رها نکرده بود. سو هیون با تعجب به او نگاه کرد. او همان مردی بود که چند روز قبل، در آن روز بارانی، داخل ماشین دیده بود. اما برای سو هیون... باز هم فقط یک غریبه بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
اینم از دو پارت جدید❤️
پارت هشتم | یک روز معمولی چند روز از آن روز بارانی گذشته بود. هوای سئول هنوز خنک بود و برگ‌های زرد و نارنجی خیابان‌ها را پر کرده بودند. هان سو هیون آن روز همراه شیائو برای خرید از دانشگاه بیرون آمده بود. سو هیون برخلاف روزهای شلوغ دانشگاه، آن روز استایل ساده اما بسیار شیکی داشت؛ یک کت کوتاه کرم‌رنگ روی بافت یقه‌اسکی سفید، شلوار پارچه‌ای مشکی و کفش‌های چرمی ساده. موهای مشکی‌اش را مرتب پشت سرش بسته بود و کیف کوچکی روی شانه‌اش انداخته بود. شیائو وقتی به او نگاه کرد، لبخند زد. — امروز خیلی شیک شدی! سو هیون خندید. — فقط چون بالاخره مجبور نیستم لباس دانشگاه بپوشم. شیائو دستش را گرفت. — بیا، اول بریم اون فروشگاه. بعد هم یه چیزی می‌خوریم. آن دو چند ساعت را با خرید و قدم زدن در خیابان گذراندند. سو هیون گاهی ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کرد و شیائو مدام درباره چیزهایی که می‌خواست بخرد حرف می‌زد. بعد از مدتی، سو هیون ناگهان کمی مکث کرد. شیائو متوجه شد. — خوبی؟ سو هیون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. — آره... فقط یه کم سرم سنگین شد. شیائو با نگرانی نگاهش کرد. — به خاطر همون آمپلیه که دکتر گفته بود؟ سو هیون آهسته سر تکان داد. — شاید. از زمان حادثه، پزشکان برای بررسی و درمان وضعیت حافظه‌اش برنامه‌ای را دنبال می‌کردند و یکی از مراحلش دریافت یک واکسن/تزریق پزشکی بود که باید طبق برنامه انجام می‌شد. شیائو گفت: — بهتره امروز خیلی خودتو خسته نکنی. سو هیون لبخند کوچکی زد. — باشه. چند دقیقه بعد، آن دو جلوی یک کافه ایستادند. شیائو ناگهان چشمش به بستنی‌فروشی روبه‌رو افتاد. — وای! بستنی! سو هیون خندید. — تو هیچ‌وقت از بستنی خسته نمی‌شی؟ — نه! شیائو کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد. — تو همین‌جا وایسا. من می‌رم دو تا بستنی بگیرم. سو هیون کنار پیاده‌رو ایستاد. — باشه. شیائو از خیابان عبور کرد و وارد بستنی‌فروشی شد. سو هیون چند لحظه منتظر ماند. اما ناگهان دوباره همان حالت عجیب به سراغش آمد. صدای اطراف برای چند ثانیه دور شد. نور خیابان در مقابل چشمانش کمی تار شد. سو هیون دستش را به دیوار گرفت. — چرا دوباره... نفس عمیقی کشید. خواست چند قدم جلو برود. اما پاهایش برای لحظه‌ای سست شدند. در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از خیابان بلند شد. سو هیون سرش را بالا آورد. یک ماشین با سرعت به سمت تقاطع نزدیک می‌شد. او یک قدم به عقب برداشت، اما تعادلش را از دست داد و نزدیک بود وارد مسیر ماشین شود. همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. یک دست محکم بازویش را گرفت. — صبر کنید! سو هیون با شوک برگشت. و... یک قدم با ماشین فاصله داشت. مردی که او را گرفته بود، هنوز بازویش را رها نکرده بود. سو هیون با تعجب به او نگاه کرد. او همان مردی بود که چند روز قبل، در آن روز بارانی، داخل ماشین دیده بود. اما برای سو هیون... باز هم فقط یک غریبه بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
چالشمون برای پس فردا هست تا اون موقع منتظر نظرات قشنگتون هستم🤍🖇
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪