917.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــ __-
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪ 𓂃 ࣪ ִֶָ
پارت ششم | شیائو
سه سال بعد.
سو هیون بیست و یک ساله شده بود.
دختری با موهای مشکی که همیشه بسته بود، نگاهی مصمم و قدمهایی محکم. دیگر آن دختر شکنندهی کودکی نبود که گوشهی اتاق بنشیند و به دیوار خیره شود. دیگر آن دختری نبود که صبحها به سختی از تخت بلند شود.
او حالا مستقل بود.
خودش بود.
و خودش را ساخته بود.
از صفر.
از هیچ.
بعد از تصادف، ماهها طول کشید تا کمکم با دنیای اطرافش آشتی کند. اسمها را حفظ کرد. چهرهها را به خاطر سپرد. مادرش هر روز عکس نشانش میداد. پدرش هر شب اسمها را تکرار میکرد. و سو هیون، مثل کودکی که دوباره متولد شده باشد، همهچیز را از نو یاد گرفت.
اما یک چیز را هیچوقت یاد نگرفت.
آن حس گنگ.
آن لرزش قلبی که هر وقت گردنبند را لمس میکرد، میآمد.
و هیچکس نمیدانست چرا.
دکترها گفتند:
— ممکنه هیچوقت یادش نیاد. ممکنه یه بخشی از حافظهاش برای همیشه پاک شده باشه.
سو هیون هم قبول کرد.
— مهم نیست.
اما مهم بود.
فقط خودش نمیدانست.
آن سال، سو هیون تصمیم گرفت.
تصمیمی که همه را غافلگیر کرد.
— میخوام دامپزشکی بخونم.
مادرش پرسید:
— چرا دامپزشکی؟
سو هیون شانه بالا انداخت.
— نمیدونم. فقط... فقط حس میکنم باید این کار رو بکنم.
و دروغ نمیگفت.
از وقتی یادش میآمد، یک کشش عجیب به حیوانات داشت. به گربهها. به سگها. به هر موجود کوچکی که زخم داشت. دستش خودش میرفت سمتشان. قلبش خودش میلرزید.
انگار چیزی در گذشتهاش بود.
چیزی که فراموش کرده بود.
اما بدنش یادش بود.
پس درس خواند.
سخت.
شبها بیدار ماند. کتابها را زیر نور کمسو خواند. تست زد. تمرین کرد. و سرانجام، در رشتهی تجربی قبول شد.
دانشگاه.
روزی که وارد دانشگاه شد، احساس غریبی داشت.
مثل اینکه وارد دنیای جدیدی شده باشد.
دنیایی پر از آدمهای جدید.
پر از چهرههای ناشناس.
پر از اسمهایی که باید یاد بگیرد.
و بین همهی آنها، یک نفر بود.
دختری با موهای کوتاه و چشمانی که همیشه میخندیدند.
اسمش شیائو بود.
شیائو لین.
دختری از یک شهر دور. با لهجهای شیرین و قلبی مهربان. او هم دامپزشکی میخواند. او هم عاشق حیوانات بود.
روز اول، وقتی سو هیون در راهروی دانشکده ایستاده بود و دنبال کلاسش میگشت، شیائو به سمتش آمد.
— هی! تو هم ترم اولی؟
سو هیون سرش را برگرداند.
— بله...؟
شیائو لبخند زد.
— منم همینطور! اسمت چیه؟
— سو هیون. هان سو هیون.
— خوشبختم! من شیائوام. شیائو لین.
و از همان روز، همهچیز شروع شد.
آن دو، مثل دو تکهی یک پازل، در هم جا گرفتند.
شیائو پرحرف بود. سو هیون کمحرف.
شیائو زودجوش بود. سو هیون آرام.
شیائو عاشق خنده بود. سو هیون عاشق سکوت.
اما با هم، کامل بودند.
با هم میرفتند. با هم میآمدند. با هم درس میخواندند. با هم در کتابخانه میخوابیدند. با هم برای گربههای خیابانی غذا میبردند.
و شیائو، تنها کسی بود که سو هیون دربارهی گذشتهاش چیزی گفته بود.
یک شب، وقتی کنار هم روی نیمکت حیاط دانشگاه نشسته بودند، شیائو پرسید:
— سو هیون، چرا هیچوقت از خانوادهات حرف نمیزنی؟
سو هیون به آسمان نگاه کرد.
— حرف میزنم.
— نه، منظورم اینه که... هیچوقت از گذشتهات حرف نمیزنی.
سو هیون سکوت کرد.
— من... من گذشتهام رو یادم نمیاد.
شیائو خشک شد.
— چی؟
سو هیون دستش را روی گردنبندش گذاشت.
— چند سال پیش تصادف کردم. حافظهام... خیلی چیزها رو پاک کرده.
شیائو با چشمهای گرد نگاهش کرد.
— یعنی... یعنی اسم منو هم یادت نمیاد؟
سو هیون لبخند تلخی زد.
— اسم تو رو یادم میاد. چون بعد از تصادف باهات آشنا شدم.
— پس چی رو یادت نمیاد؟
سو هیون به گردنبند نگاه کرد.
— همهچیز. اسم خودم رو هم اول یادم نمیآمد. مادرم یادم داد. پدرم یادم داد. ولی... یه چیزی هست که هیچوقت یادم نیومده.
— چی؟
سو هیون چند لحظه سکوت کرد.
— نمیدونم. فقط... فقط یه حس. هر وقت این گردنبند رو لمس میکنم، قلبم میلرزه. ولی نمیدونم چرا. نمیدونم مال کیه. نمیدونم از کجا اومده. فقط... فقط میدونم که مهمه.
شیائو به گردنبند نگاه کرد.
— میتونم ببینمش؟
سو هیون گردنبند را از گردنش درآورد و به او داد.
شیائو آن را در دستش گرفت. به آن نگاه کرد. به برق کوچکی که در نور چراغهای حیاط میدرخشید.
— قشنگه.
— آره.
— کسی بهت داده؟
سو هیون شانه بالا انداخت.
— نمیدونم. ولی... ولی فکر میکنم یه روزی، یه کسی بهم داده. یه کسی که برام مهم بوده.
شیائو گردنبند را به او برگرداند.
— پس چرا دنبالش نمیگردی؟
سو هیون گردنبند را دور گردنش انداخت.
— چون نمیدونم دنبال کی بگردم.
شیائو دستش را روی شانهی سو هیون گذاشت.
— یه روز پیداش میکنی.
— فکر نمیکنم.
— چرا؟
سو هیون به آسمان نگاه کرد.
— چون حتی اسمش رو هم نمیدونم.
شیائو سکوت کرد.
بعد ارام گفت:
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀
— ولی قلبت میدونه.
سو هیون به او نگاه کرد.
شیائو ادامه داد:
— قلبت میدونه. حتی اگه ذهنت یادش نیاد.
سو هیون لبخند تلخی زد.
— شاید.
و آن شب، وقتی کنار هم به آسمان نگاه میکردند، هیچکدام نمیدانستند که سالها بعد، همان قلب قرار است دوباره بلرزد.
و همان دختر قرار است دوباره عاشق شود.
اما این بار...
این بار، او کسی نبود که باید یادش میآمد.
او کسی بود که باید یاد میداد.
و هیچکس نمیدانست که آیا موفق میشود یا نه.
و هیچکس نمیدانست که آیا فراموشی، این بار هم میتواند عشق را پاک کند یا نه.
فقط یک چیز مسلم بود.
شیائو کنارش بود.
و شیائو هیچوقت نمیگذاشت تنها بماند.
حتی وقتی سو هیون خودش هم نمیدانست دنبال چه میگردد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت هفتم | باران و یک غریبه
پاییز، سئول را به شهری خاکستری و بارانی تبدیل کرده بود.
باران از صبح میبارید و خیابانها پر از انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس بودند.
هان سو هیون چترش را در یک دست گرفته بود و با دست دیگر، گربهی کوچکی را که کنار خیابان پیدا کرده بود، آرام در آغوش نگه داشته بود.
گربه خیس و ترسیده بود و یکی از پاهایش آسیب دیده بود.
سو هیون کنار خیابان زانو زد.
— آروم باش... چیزی نیست. میبرمت یه جای گرم.
صدای موتور ماشینی از پشت سرش آمد.
یک خودروی مشکی و لوکس در خیابان حرکت میکرد.
چرخ ماشین وارد گودال بزرگی از آب شد.
در یک لحظه، آب و گل با شدت روی سو هیون پاشید.
لباسهایش خیس و گلآلود شدند.
چتر از دستش افتاد.
چند ثانیه فقط همانجا ایستاد و به لباسهایش خیره شد.
بعد سرش را بالا آورد.
ماشین کمی جلوتر توقف کرده بود.
سو هیون با عصبانیت به سمتش رفت.
— حواستون کجاست؟! نگاه کنید با من چه کار کردید!
در صندلی عقب، مرد جوانی با کت تیره نشسته بود.
بادیگاردش پشت فرمان بود.
مرد چند لحظه به دختر خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— نگه دار.
بادیگارد ماشین را متوقف کرد.
شیشهی عقب پایین رفت.
مرد از داخل ماشین نگاهی به سو هیون انداخت.
سو هیون هنوز عصبانی بود.
— واقعاً نمیشد کمی آهستهتر رانندگی کنید؟
بادیگارد گفت:
— خانم، من راننده بودم. واقعاً عذر میخوام.
سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
— پس ایشون راننده نیستند؟
بادیگارد سرش را تکان داد.
— نه.
سو هیون دوباره به مرد داخل ماشین نگاه کرد.
مرد آرام گفت:
— بابت اتفاقی که افتاد، متأسفم.
سو هیون اخم کرد.
— فقط همین؟
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— اگر خسارتی وارد شده، جبران میکنم.
سو هیون به لباسهای گلآلودش نگاه کرد و گفت:
— لباسه، درست میشه.
بعد گربه را که هنوز در آغوشش بود، محکمتر گرفت.
نگاه مرد داخل ماشین روی گربه ثابت ماند.
— زخمیه؟
سو هیون کمی آرامتر جواب داد:
— آره. کنار خیابون پیداش کردم .
— میخواید ببریدش بیمارستان؟
— کلینیک دامپزشکی.
مرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
— دامپزشک هستید؟
— دانشجو هستم.
چند لحظه سکوت میانشان برقرار شد.
باران همچنان روی سقف ماشین میبارید.
مرد از پشت شیشه به دختری نگاه میکرد که هیچ شباهتی به یک آدم آشنا در رفتار خود نشان نمیداد.
سو هیون اما فقط یک غریبه را میدید.
چترش را برداشت و گفت:
— من باید برم.
مرد آرام گفت:
— مراقب خودتون باشید.
سو هیون سرش را تکان داد.
— شما هم دفعه بعد مراقب باشید.
بعد برگشت و در حالی که گربه را در آغوش داشت، در خیابان خیس دور شد.
شیشهی ماشین آرام بالا رفت.
مرد همچنان از پشت شیشهی بارانگرفته، رفتن او را تماشا کرد.
بادیگارد چیزی نگفت.
چند لحظه بعد ماشین دوباره حرکت کرد.
و آن دختر، بدون اینکه بداند مرد داخل آن ماشین چه چیزی را در دلش پنهان کرده، راهش را ادامه داد.
برای او، آن دیدار فقط برخوردی کوتاه با یک غریبه در یک روز بارانی بود.
اما برای مرد داخل ماشین...
آن روز، بعد از سالها، چیزی در زندگیاش دوباره شروع شده بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت هشتم | یک روز معمولی
چند روز از آن روز بارانی گذشته بود.
هوای سئول هنوز خنک بود و برگهای زرد و نارنجی خیابانها را پر کرده بودند.
هان سو هیون آن روز همراه شیائو برای خرید از دانشگاه بیرون آمده بود.
سو هیون برخلاف روزهای شلوغ دانشگاه، آن روز استایل ساده اما بسیار شیکی داشت؛ یک کت کوتاه کرمرنگ روی بافت یقهاسکی سفید، شلوار پارچهای مشکی و کفشهای چرمی ساده. موهای مشکیاش را مرتب پشت سرش بسته بود و کیف کوچکی روی شانهاش انداخته بود.
شیائو وقتی به او نگاه کرد، لبخند زد.
— امروز خیلی شیک شدی!
سو هیون خندید.
— فقط چون بالاخره مجبور نیستم لباس دانشگاه بپوشم.
شیائو دستش را گرفت.
— بیا، اول بریم اون فروشگاه. بعد هم یه چیزی میخوریم.
آن دو چند ساعت را با خرید و قدم زدن در خیابان گذراندند.
سو هیون گاهی ویترین مغازهها را نگاه میکرد و شیائو مدام درباره چیزهایی که میخواست بخرد حرف میزد.
بعد از مدتی، سو هیون ناگهان کمی مکث کرد.
شیائو متوجه شد.
— خوبی؟
سو هیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— آره... فقط یه کم سرم سنگین شد.
شیائو با نگرانی نگاهش کرد.
— به خاطر همون آمپلیه که دکتر گفته بود؟
سو هیون آهسته سر تکان داد.
— شاید.
از زمان حادثه، پزشکان برای بررسی و درمان وضعیت حافظهاش برنامهای را دنبال میکردند و یکی از مراحلش دریافت یک واکسن/تزریق پزشکی بود که باید طبق برنامه انجام میشد.
شیائو گفت:
— بهتره امروز خیلی خودتو خسته نکنی.
سو هیون لبخند کوچکی زد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، آن دو جلوی یک کافه ایستادند.
شیائو ناگهان چشمش به بستنیفروشی روبهرو افتاد.
— وای! بستنی!
سو هیون خندید.
— تو هیچوقت از بستنی خسته نمیشی؟
— نه!
شیائو کیفش را روی شانه جابهجا کرد.
— تو همینجا وایسا. من میرم دو تا بستنی بگیرم.
سو هیون کنار پیادهرو ایستاد.
— باشه.
شیائو از خیابان عبور کرد و وارد بستنیفروشی شد.
سو هیون چند لحظه منتظر ماند.
اما ناگهان دوباره همان حالت عجیب به سراغش آمد.
صدای اطراف برای چند ثانیه دور شد.
نور خیابان در مقابل چشمانش کمی تار شد.
سو هیون دستش را به دیوار گرفت.
— چرا دوباره...
نفس عمیقی کشید.
خواست چند قدم جلو برود.
اما پاهایش برای لحظهای سست شدند.
در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از خیابان بلند شد.
سو هیون سرش را بالا آورد.
یک ماشین با سرعت به سمت تقاطع نزدیک میشد.
او یک قدم به عقب برداشت، اما تعادلش را از دست داد و نزدیک بود وارد مسیر ماشین شود.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
یک دست محکم بازویش را گرفت.
— صبر کنید!
سو هیون با شوک برگشت.
و...
یک قدم با ماشین فاصله داشت.
مردی که او را گرفته بود، هنوز بازویش را رها نکرده بود.
سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
او همان مردی بود که چند روز قبل، در آن روز بارانی، داخل ماشین دیده بود.
اما برای سو هیون...
باز هم فقط یک غریبه بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت هشتم | یک روز معمولی
چند روز از آن روز بارانی گذشته بود.
هوای سئول هنوز خنک بود و برگهای زرد و نارنجی خیابانها را پر کرده بودند.
هان سو هیون آن روز همراه شیائو برای خرید از دانشگاه بیرون آمده بود.
سو هیون برخلاف روزهای شلوغ دانشگاه، آن روز استایل ساده اما بسیار شیکی داشت؛ یک کت کوتاه کرمرنگ روی بافت یقهاسکی سفید، شلوار پارچهای مشکی و کفشهای چرمی ساده. موهای مشکیاش را مرتب پشت سرش بسته بود و کیف کوچکی روی شانهاش انداخته بود.
شیائو وقتی به او نگاه کرد، لبخند زد.
— امروز خیلی شیک شدی!
سو هیون خندید.
— فقط چون بالاخره مجبور نیستم لباس دانشگاه بپوشم.
شیائو دستش را گرفت.
— بیا، اول بریم اون فروشگاه. بعد هم یه چیزی میخوریم.
آن دو چند ساعت را با خرید و قدم زدن در خیابان گذراندند.
سو هیون گاهی ویترین مغازهها را نگاه میکرد و شیائو مدام درباره چیزهایی که میخواست بخرد حرف میزد.
بعد از مدتی، سو هیون ناگهان کمی مکث کرد.
شیائو متوجه شد.
— خوبی؟
سو هیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— آره... فقط یه کم سرم سنگین شد.
شیائو با نگرانی نگاهش کرد.
— به خاطر همون آمپلیه که دکتر گفته بود؟
سو هیون آهسته سر تکان داد.
— شاید.
از زمان حادثه، پزشکان برای بررسی و درمان وضعیت حافظهاش برنامهای را دنبال میکردند و یکی از مراحلش دریافت یک واکسن/تزریق پزشکی بود که باید طبق برنامه انجام میشد.
شیائو گفت:
— بهتره امروز خیلی خودتو خسته نکنی.
سو هیون لبخند کوچکی زد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، آن دو جلوی یک کافه ایستادند.
شیائو ناگهان چشمش به بستنیفروشی روبهرو افتاد.
— وای! بستنی!
سو هیون خندید.
— تو هیچوقت از بستنی خسته نمیشی؟
— نه!
شیائو کیفش را روی شانه جابهجا کرد.
— تو همینجا وایسا. من میرم دو تا بستنی بگیرم.
سو هیون کنار پیادهرو ایستاد.
— باشه.
شیائو از خیابان عبور کرد و وارد بستنیفروشی شد.
سو هیون چند لحظه منتظر ماند.
اما ناگهان دوباره همان حالت عجیب به سراغش آمد.
صدای اطراف برای چند ثانیه دور شد.
نور خیابان در مقابل چشمانش کمی تار شد.
سو هیون دستش را به دیوار گرفت.
— چرا دوباره...
نفس عمیقی کشید.
خواست چند قدم جلو برود.
اما پاهایش برای لحظهای سست شدند.
در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از خیابان بلند شد.
سو هیون سرش را بالا آورد.
یک ماشین با سرعت به سمت تقاطع نزدیک میشد.
او یک قدم به عقب برداشت، اما تعادلش را از دست داد و نزدیک بود وارد مسیر ماشین شود.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
یک دست محکم بازویش را گرفت.
— صبر کنید!
سو هیون با شوک برگشت.
و...
یک قدم با ماشین فاصله داشت.
مردی که او را گرفته بود، هنوز بازویش را رها نکرده بود.
سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
او همان مردی بود که چند روز قبل، در آن روز بارانی، داخل ماشین دیده بود.
اما برای سو هیون...
باز هم فقط یک غریبه بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت دهم | وقتی چشمها بسته شدند
سو هیون هنوز کنار خیابان ایستاده بود.
بستنی در دستش بود، اما دیگر حواسش به آن نبود.
شیائو متوجه رنگپریدگی صورتش شد.
— سو هیون؟ حالت خوبه؟
سو هیون خواست جواب بدهد.
اما ناگهان صدایش درنیامد.
چشمهایش برای چند لحظه تار شد.
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
— شیائو... فکر کنم...
جملهاش تمام نشد.
بدنش ناگهان شل شد.
بستنی از دستش افتاد.
— سو هیون!
شیائو با ترس دستش را گرفت، اما قبل از اینکه بتواند او را نگه دارد، مردی که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود سریع جلو آمد.
او سو هیون را گرفت تا روی زمین نیفتد.
— حالش خوب نیست.
شیائو با نگرانی گفت:
— سو هیون! صدای منو میشنوی؟
سو هیون پاسخی نداد.
مرد بدون اتلاف وقت رو به بادیگاردش کرد.
— ماشین رو بیار.
بادیگارد فوراً خودرو را جلو آورد.
شیائو با نگرانی پرسید:
— میخواید کجا ببریدش؟
مرد گفت:
— بیمارستان.
شیائو لحظهای مردد ماند، اما وضعیت سو هیون آنقدر نگرانکننده بود که چارهای جز اعتماد کردن نداشت.
— من هم میام.
مرد سرش را تکان داد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، ماشین با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.
سو هیون روی صندلی عقب بیهوش بود و شیائو کنارش نشسته بود.
مرد روبهرویشان نشسته بود و هر چند لحظه یکبار نگاهی به سو هیون میانداخت.
شیائو دست سو هیون را گرفته بود.
— فقط چیزی نباشه...
مرد چیزی نگفت.
اما نگاهش جدی و نگران بود.
وقتی به بیمارستان رسیدند، کادر پزشکی سریع سو هیون را تحویل گرفتند.
شیائو پشت در اتاق ایستاده بود و مدام به ساعت نگاه میکرد.
بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
— برادرش!
گوشیاش را بیرون آورد و با دستهایی که از نگرانی میلرزید، با برادر سو هیون تماس گرفت.
— الو؟
— سلام... من شیائو هستم.
صدای مرد آن طرف خط کمی نگران شد.
— چی شده؟ چرا زنگ زدی؟
شیائو نفس عمیقی کشید.
— سو هیون توی خیابون حالش بد شد و بیهوش شد. الان بیمارستانه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
— چی؟ کدوم بیمارستان؟
شیائو اسم بیمارستان را گفت.
— من الان میام.
تماس قطع شد.
شیائو روی صندلی نشست.
مرد جوان همچنان کمی دورتر ایستاده بود.
برادر سو هیون حدود بیست دقیقه بعد با عجله وارد بیمارستان شد.
اولین چیزی که دید، شیائو بود.
— سو هیون کجاست؟
شیائو سریع بلند شد.
— داخل اتاقه. هنوز پزشکها دارن معاینهاش میکنن.
برادرش نفسش را بیرون داد.
بعد متوجه مردی شد که کنار پنجره ایستاده بود.
با تعجب پرسید:
— این آقا کی هستن؟
شیائو به سمت مرد نگاه کرد.
— ایشون...
کمی مکث کرد.
— همون آقایی هستن که سو هیون رو به بیمارستان آوردن.
برادر سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
— چی شده بود؟
شیائو همه چیز را برایش توضیح داد.
— اول حالش بد شد. نزدیک بود ماشین بهش بزنه. این آقا کمکش کرد. بعد که فکر کردیم حالش بهتر شده، چند لحظه بعد ناگهان بیهوش شد. ایشون گرفتش و کمک کرد برسونیمش بیمارستان.
برادر سو هیون آرام سرش را تکان داد.
— ممنونم.
مرد فقط گفت:
— کاری نکردم.
اما درست در همان لحظه، در اتاق پزشک باز شد.
هر سه نفر برگشتند.
پزشک از اتاق بیرون آمد.
— خانوادهی خانم هان سو هیون؟
برادرش سریع جلو رفت.
— من برادرشم. حالش چطوره؟
پزشک گفت:
— فعلاً وضعیتش پایدار شده، اما باید چند آزمایش انجام بدیم.
شیائو نفس راحتی کشید.
اما مرد کنار پنجره همچنان ساکت بود.
او برای لحظهای به در اتاق نگاه کرد.
دختری که امروز دوباره در مقابلش قرار گرفته بود، حالا پشت همان در بود.
و خودش هنوز نمیدانست چرا این اتفاقها برایش تا این اندازه مهم شدهاند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪