eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
43 عکس
5 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت یازدهم | یک تشکر ساده چند ساعت بعد، وضعیت سو هیون بهتر شد. پزشک اجازه داد خانواده و شیائو برای مدت کوتاهی او را ببینند. برادر سو هیون کنار تخت نشست. — سو هیون... چشم‌های سو هیون آرام‌آرام باز شد. چند لحظه به سقف نگاه کرد. بعد برادرش را دید. — تو اینجایی؟ برادرش لبخند کوچکی زد. — معلومه که هستم. سو هیون آرام گفت: — چی شد؟ شیائو از کنار تخت گفت: — وسط خیابون بیهوش شدی و اون آقا کمکت کرد. سو هیون کمی گیج به اطراف نگاه کرد. — کدوم آقا؟ شیائو به سمت در اشاره کرد. مرد هنوز در راهرو بود. سو هیون نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت کرد. چهره‌اش برایش ناآشنا بود. مثل هر آدم دیگری که برای اولین بار می‌دید. فقط گفت: — شما منو آوردید اینجا؟ مرد سرش را تکان داد. — بله. — ممنونم. — خواهش می‌کنم. برادر سو هیون از جا بلند شد. — واقعاً ازتون ممنونم. اگر شما اونجا نبودید... مرد حرفش را قطع کرد. — مهم اینه که حالش بهتره. برادر سو هیون به او نگاه کرد. — حداقل اجازه بدید جبران کنم. مرد کمی مکث کرد. — لازم نیست. بعد نگاه کوتاهی به سو هیون انداخت. — فقط مراقب باشید دوباره نزدیک خیابون این‌طور نایستید. سو هیون لبخند خیلی کمرنگی زد. — سعی می‌کنم. مرد سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. شیائو که تا آن لحظه ساکت بود، آرام کنار سو هیون نشست. — می‌دونی عجیب اینجاست؟ سو هیون پرسید: — چی؟ — این سومین باره که اتفاقی می‌بینیش. سو هیون با تعجب گفت: — سومین بار؟ شیائو انگشت‌هایش را شمرد. — بار اول توی اون روز بارونی. بار دوم امروز قبل از اینکه بیهوش بشی. و حالا هم بیمارستان. سو هیون خندید. — یعنی قراره هر بار که می‌بینمش یه اتفاقی برام بیفته؟ شیائو خندید. — امیدوارم نه! هر دو خندیدند. اما پشت در اتاق، برادر سو هیون با مرد جوان روبه‌رو شد. — ببخشید... مرد ایستاد. — بله؟ — اسم شما رو حتی نپرسیدم. مرد چند لحظه سکوت کرد. بعد نامش را گفت. برادر سو هیون با احترام سر تکان داد. — ممنونم آقای کانگ. مرد فقط سرش را تکان داد. در همان لحظه، نگاهش برای یک لحظه به داخل اتاق افتاد. سو هیون داشت با شیائو صحبت می‌کرد و هیچ توجهی به او نداشت. برای او، این مرد هنوز فقط یک غریبه بود. و شاید همین موضوع، آغاز سخت‌ترین قسمت این داستان بود... ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
واییییییییییییییی خیلی قشنگهههه مرسی قشنگم ممنون بابت انرژی زیادی که میدین❤️
گاهی فقط یک رفتار کافیست؛ تا نگاهت همیشه به یک نفر تغییر کند. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت دوازدهم | عیادت صبح روز بعد، نور کم‌رنگ خورشید از پنجره اتاق بیمارستان وارد می‌شد. سو هیون روی تخت نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد. شیائو کنار پنجره ایستاده بود و مشغول خوردن صبحانه بود. — بالاخره امروز رنگ صورتت بهتر شده. سو هیون لبخند زد. — احساس می‌کنم خیلی بهترم. در همان لحظه، صدای در اتاق آمد. شیائو برگشت. مرد جوانی وارد اتاق شد. همان مردی که روز قبل سو هیون را به بیمارستان رسانده بود. سو هیون با تعجب نگاهش کرد. — شما؟ مرد آرام سر تکان داد. — شنیدم حالتون خوب نبوده. اومدم ببینم حالتون بهتر شده یا نه. سو هیون کمی متعجب شد. — لازم نبود بیاید. — می‌دونم. فقط خواستم مطمئن بشم حالتون خوبه. شیائو با لبخند به آن دو نگاه کرد و گفت: — خب، حالا که اومدید، بشینید. مرد روی صندلی کنار تخت نشست. سو هیون پرسید: — شما همیشه این‌قدر به آدم‌هایی که اتفاقی می‌بینید اهمیت می‌دید؟ مرد برای لحظه‌ای مکث کرد. — نه. سو هیون لبخند کوچکی زد. — پس من خیلی خوش‌شانس بودم. مرد هم لبخند بسیار کوتاهی زد. — شاید. چند لحظه سکوت برقرار شد. سو هیون پرسید: — راستی... من حتی اسم شما رو نمی‌دونم. مرد نامش را گفت. سو هیون نام او را تکرار کرد تا یادش بماند. — آقای کانگ... — بله؟ — ممنونم که دیروز کمکم کردید. — خواهش می‌کنم. شیائو که متوجه شده بود حال سو هیون با صحبت کردن بهتر شده، لبخند زد. — دیدی؟ از وقتی اومدن، حواست پرت شده و حالت هم بهتره. سو هیون خندید. — شیائو! مرد هم لبخند زد. برای چند دقیقه، اتاق بیمارستان دیگر آن فضای سرد و ساکت قبلی را نداشت. سه نفر درباره چیزهای ساده حرف زدند؛ درباره باران، دانشگاه، گربه‌ای که سو هیون پیدا کرده بود و حتی بستنی‌ای که روز قبل روی زمین افتاده بود. سو هیون کم‌کم متوجه شد صحبت کردن با این مرد عجیب نیست. با این حال، هنوز هیچ چیز درباره او نمی‌دانست. نه شغلش را. نه خانواده‌اش را. نه اینکه چرا آن‌قدر رسمی و آرام رفتار می‌کرد. فقط می‌دانست که یک غریبه، دو بار در زمان مناسب سر راهش قرار گرفته بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
فردا علاوه بر چالش براتون سوپرایزم اماده کردم ❤️🖇🤍
پارت سیزدهم | یک شماره بعد از مدتی، مرد از جایش بلند شد. — فکر کنم بهتره استراحت کنید. سو هیون گفت: — ممنون که اومدید. مرد سرش را تکان داد. — مراقب خودتون باشید. همین که خواست از اتاق خارج شود، شیائو ناگهان گفت: — صبر کنید! مرد برگشت. شیائو با لبخند گفت: — چرا شماره همدیگه رو ندارید؟ سو هیون با تعجب نگاهش کرد. — برای چی؟ — خب، اگر دوباره حالت بد شد، حداقل بتونی به کسی که دفعه قبل کمکت کرد خبر بدی. سو هیون خواست مخالفت کند، اما شیائو ادامه داد: — تازه، این آقا دوبار کمکت کرده. حداقل شماره‌ش رو داشته باش. مرد کمی مکث کرد. بعد گوشی‌اش را بیرون آورد. — اگر خودتون مشکلی ندارید. سو هیون شانه بالا انداخت. — نه، مشکلی ندارم. گوشی‌هایشان را به هم نزدیک کردند و شماره‌ها رد و بدل شد. شیائو با رضایت لبخند زد. — خب! حالا خیالم راحت شد. سو هیون به صفحه گوشی‌اش نگاه کرد. نام او را ذخیره کرد. اما فقط نام. هیچ توضیح دیگری درباره‌اش نداشت. چند لحظه بعد، مرد خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. سو هیون نگاهش را تا بسته شدن در دنبال کرد. شیائو بلافاصله پرسید: — خب؟ — خب چی؟ — به نظرت چه‌کاره‌ست؟ سو هیون کمی فکر کرد. — نمی‌دونم. — حتی نپرسیدی؟ — نه. شیائو خندید. — عجیبه! این‌همه باهاش حرف زدی ولی هنوز نمی‌دونی چه‌کاره‌ست؟ سو هیون هم خندید. — شاید دفعه بعد بپرسم. در همان زمان، مرد در راهروی بیمارستان قدم می‌زد. گوشی‌اش را بیرون آورد و برای چند ثانیه به شماره‌ای که تازه ذخیره کرده بود نگاه کرد. بعد گوشی را در جیبش گذاشت. اما هنوز یک سؤال در ذهنش مانده بود: چطور می‌توانست بدون اینکه زندگی سو هیون را به هم بریزد، دوباره وارد دنیای او شود؟ او هنوز تصمیمی برای گفتن حقیقت نداشت. فعلاً... همان یک شماره برایش کافی بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهاردهم | یک دعوت ساده چند روز از مرخص شدن سو هیون از بیمارستان گذشته بود. حالش بهتر شده بود و دوباره به دانشگاه برگشته بود. آن روز، بعد از پایان کلاس، تلفنش زنگ خورد. شماره‌ای که روی صفحه ظاهر شد برایش آشنا بود. همان شماره‌ای که چند روز پیش در بیمارستان ذخیره کرده بود. تماس را جواب داد. — بله؟ صدای مرد از آن طرف خط آمد. — سلام. حالتون بهتره؟ سو هیون چند لحظه سکوت کرد. — بله. خیلی بهترم. — خوشحالم. مکث کوتاهی کرد و سپس گفت: — اگر وقت داشته باشید، می‌خواستم ازتون دعوت کنم برای یک قهوه. فقط برای اینکه کمی صحبت کنیم و مطمئن بشم کاملاً خوب شدید. سو هیون به ساعتش نگاه کرد. — امروز؟ — اگر براتون مشکلی نیست. سو هیون کمی فکر کرد. — باشه. چند ساعت بعد، سو هیون جلوی کافه‌ای دنج در یکی از خیابان‌های آرام سئول ایستاد. استایل آن روزش کاملاً ساده نبود؛ شیک بود، اما به سبک خودش. یک هودی مشکی اورسایز روی تاپ سفید، شلوار اسلش طوسی بسیار گشاد، کتانی‌های سفید و طوسی، کلاه مشکی NY، هدفون روی گردنش و یک کیف مشکی روی شانه‌اش. موهای مشکی‌اش جمع شده بود و چند تار مو کنار صورتش افتاده بود. ظاهرش مرتب و شیک بود، اما در چهره‌اش همان حالت مستقل و کمی سرد همیشگی دیده می‌شد. وقتی وارد کافه شد، مرد را دید. او کنار پنجره نشسته بود. پالتوی بلند مشکی، یقه‌اسکی مشکی، شلوار پارچه‌ای مشکی و گشاد و کتانی‌های مشکی. ساعتش روی مچ دستش بود و یک لیوان قهوه در دست داشت. موهایش کاملاً مشکی و مرتب اما کمی حالت‌دار بود. وقتی سو هیون نزدیک شد، از جایش بلند شد. — سلام. — سلام. سو هیون نشست. مرد هم روبه‌رویش نشست. چند ثانیه بعد، پیشخدمت آمد. اما قبل از اینکه چیزی سفارش بدهند، مرد دسته‌گلی را که کنار صندلی گذاشته بود برداشت و به سمت سو هیون گرفت. رزهای سفید و صورتی ظریفی در میان کاغذ ساده‌ی کرم‌رنگ قرار داشتند. سو هیون با تعجب به گل‌ها نگاه کرد. — اینا برای منه؟ — بله. — چرا؟ — برای سلامتی‌تون. سو هیون دسته‌گل را گرفت و لبخند کوچکی زد. — ممنون. مرد گفت: — فکر کردم شاید خوشحالتون کنه. سو هیون به گل‌ها نگاه کرد. — قشنگن. بعد سرش را بالا آورد و با همان لحن مستقیم همیشگی گفت: — ولی لازم نبود. مرد لبخند کوتاهی زد. — می‌دونم. سو هیون کمی به او نگاه کرد. برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام گفت: — شما همیشه این‌قدر رسمی حرف می‌زنید؟ مرد برای اولین بار کمی خندید. — احتمالاً. سو هیون هم لبخند زد. و گفت‌وگویشان شروع شد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت پانزدهم | قهوه و سؤال‌های ساده قهوه‌ها روی میز قرار گرفتند. سو هیون دسته‌گل رز را کنار خودش گذاشته بود. مرد پرسید: — دانشگاه چطور پیش می‌ره؟ — خوبه. — هنوز دامپزشکی می‌خونید؟ — بله. — ازش راضی هستید؟ سو هیون کمی فکر کرد. — خیلی. لبخند کوچکی زد. — حیوانات حداقل وقتی ناراحتن، وانمود نمی‌کنن که خوبن. مرد برای چند لحظه نگاهش کرد. — جمله جالبی بود. سو هیون شانه بالا انداخت. — واقعیه. مرد جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. — بعد از فارغ‌التحصیلی می‌خواید کلینیک خودتون رو داشته باشید؟ چشم‌های سو هیون کمی روشن شد. — شاید. — شاید؟ — دوست دارم مستقل باشم. این بار لحنش کاملاً جدی بود. — نمی‌خوام همیشه منتظر باشم یکی بیاد و برای من تصمیم بگیره. مرد چیزی نگفت. فقط آرام سر تکان داد. سو هیون متوجه نگاهش شد. — چرا این‌طوری نگاهم می‌کنید؟ — چطور؟ — انگار دارید به چیزی فکر می‌کنید. مرد لبخند بسیار کوتاهی زد. — فقط به حرفتون فکر می‌کردم. سو هیون دوباره قهوه‌اش را نوشید. چند لحظه بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: — راستی... مرد نگاهش کرد. — شما دقیقاً چه‌کاره‌اید؟ برای اولین بار، این سؤال را مستقیماً از او پرسید. اما قبل از اینکه مرد جواب بدهد، سو هیون ادامه داد: — البته اگر سؤال شخصی‌ایه، جواب ندید. مرد آرام گفت: — نه. مشکلی نیست. کمی مکث کرد. — در زمینه تجارت کار می‌کنم. سو هیون ابرویش را بالا برد. — همین؟ مرد لبخند زد. — همین. سو هیون با حالت گنگ و کمی شوخ گفت: — خیلی جواب مرموزی بود. — شاید چون شما هم هنوز اسم منو درست نمی‌دونید. سو هیون یک لحظه ساکت شد. بعد خندید. — راست می‌گید. او هنوز حتی اسمش را درست نپرسیده بود. نه درباره گذشته‌اش چیزی می‌دانست و نه درباره زندگی‌اش. فقط می‌دانست مردی آرام و نسبتاً مرموز است که دو بار در موقعیت‌های عجیب سر راهش قرار گرفته. و عجیب‌تر اینکه... حرف زدن با او اصلاً برایش سخت نبود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
استایل سوهیون چطوره؟؟؟؟