eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
41 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت پانزدهم | قهوه و سؤال‌های ساده قهوه‌ها روی میز قرار گرفتند. سو هیون دسته‌گل رز را کنار خودش گذاشته بود. مرد پرسید: — دانشگاه چطور پیش می‌ره؟ — خوبه. — هنوز دامپزشکی می‌خونید؟ — بله. — ازش راضی هستید؟ سو هیون کمی فکر کرد. — خیلی. لبخند کوچکی زد. — حیوانات حداقل وقتی ناراحتن، وانمود نمی‌کنن که خوبن. مرد برای چند لحظه نگاهش کرد. — جمله جالبی بود. سو هیون شانه بالا انداخت. — واقعیه. مرد جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. — بعد از فارغ‌التحصیلی می‌خواید کلینیک خودتون رو داشته باشید؟ چشم‌های سو هیون کمی روشن شد. — شاید. — شاید؟ — دوست دارم مستقل باشم. این بار لحنش کاملاً جدی بود. — نمی‌خوام همیشه منتظر باشم یکی بیاد و برای من تصمیم بگیره. مرد چیزی نگفت. فقط آرام سر تکان داد. سو هیون متوجه نگاهش شد. — چرا این‌طوری نگاهم می‌کنید؟ — چطور؟ — انگار دارید به چیزی فکر می‌کنید. مرد لبخند بسیار کوتاهی زد. — فقط به حرفتون فکر می‌کردم. سو هیون دوباره قهوه‌اش را نوشید. چند لحظه بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: — راستی... مرد نگاهش کرد. — شما دقیقاً چه‌کاره‌اید؟ برای اولین بار، این سؤال را مستقیماً از او پرسید. اما قبل از اینکه مرد جواب بدهد، سو هیون ادامه داد: — البته اگر سؤال شخصی‌ایه، جواب ندید. مرد آرام گفت: — نه. مشکلی نیست. کمی مکث کرد. — در زمینه تجارت کار می‌کنم. سو هیون ابرویش را بالا برد. — همین؟ مرد لبخند زد. — همین. سو هیون با حالت گنگ و کمی شوخ گفت: — خیلی جواب مرموزی بود. — شاید چون شما هم هنوز اسم منو درست نمی‌دونید. سو هیون یک لحظه ساکت شد. بعد خندید. — راست می‌گید. او هنوز حتی اسمش را درست نپرسیده بود. نه درباره گذشته‌اش چیزی می‌دانست و نه درباره زندگی‌اش. فقط می‌دانست مردی آرام و نسبتاً مرموز است که دو بار در موقعیت‌های عجیب سر راهش قرار گرفته. و عجیب‌تر اینکه... حرف زدن با او اصلاً برایش سخت نبود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
استایل سوهیون چطوره؟؟؟؟
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
اینم تیکه ای مثل مانگا برای رمانمون🫠🙃 برای اینکه حمایتا امروز زیاد بود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت شانزدهم | یک عصر آرام آن‌ها نزدیک دو ساعت در کافه ماندند. صحبتشان بیشتر درباره چیزهای ساده بود. دانشگاه. حیوانات. غذاهای مورد علاقه. هوای پاییز. و حتی درباره گربه‌ای که سو هیون آن روز بارانی نجات داده بود. مرد پرسید: — حال گربه خوب شد؟ سو هیون لبخند زد. — خیلی بهتره. — خوشحالم. سو هیون به ساعتش نگاه کرد. — فکر کنم باید برم. مرد سر تکان داد. — حتماً. هر دو از کافه بیرون آمدند. هوای عصر سردتر شده بود. سو هیون دسته‌گل رز را در دست گرفته بود. چند قدم که رفتند، سو هیون ناگهان ایستاد. — راستی... مرد برگشت. سو هیون گفت: — من هنوز اسم شما رو نپرسیدم. مرد نگاهش کرد. این بار اسمش را آرام گفت. سو هیون آن را تکرار کرد. — کانگ جی‌هون... برای چند ثانیه فقط سکوت کرد. بعد گفت: — خب، بالاخره فهمیدم. مرد لبخند کوچکی زد. — بالاخره. سو هیون با همان حالت مستقل و کمی بی‌تفاوت شانه بالا انداخت. — خب، حالا دیگه اگه دوباره دیدمتون، حداقل می‌دونم با کی طرفم. جی‌هون لبخند زد. — امیدوارم دفعه بعد بدون حادثه باشه. سو هیون خندید. — منم امیدوارم. بعد راهش را ادامه داد. جی‌هون چند لحظه همان‌جا ایستاد. برای او، این ملاقات شاید فقط یک گفت‌وگوی ساده نبود. اما برای سو هیون... فقط یک عصر آرام بود. یک کافه. یک دسته رز. و مردی که تازه اسمش را یاد گرفته بود. هیچ خاطره‌ای برنگشته بود. هیچ گذشته‌ای در ذهنش زنده نشده بود. فقط یک آشنایی تازه، در زندگی‌ای که سال‌ها پیش از نو ساخته بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت هفدهم چند روز از آخرین دیدار سو‌هیون و جی‌هون گذشته بود. سو‌هیون مثل همیشه صبح زود به دانشگاه رفت، در کلاس‌هایش حاضر شد و بعد از کلاس برای کارآموزی به کلینیک دامپزشکی رفت. همه‌چیز عادی بود. اما خودش می‌دانست که یک چیز عادی نیست. هر بار گوشی‌اش را باز می‌کرد، ناخودآگاه به فهرست مخاطبان می‌رفت. نامی که چند روز قبل ذخیره کرده بود، آنجا بود: کانگ جی‌هون سو‌هیون چند ثانیه به اسم خیره ماند و بعد سریع صفحه را خاموش کرد. — «چرا دارم این کارو می‌کنم؟» صدای شیائو از پشت سرش آمد: — «چی کار می‌کنی؟» سو‌هیون برگشت. — «هیچی.» شیائو لبخند مشکوکی زد. — «این "هیچی" خیلی مشکوک بود.» سو‌هیون کیفش را برداشت. — «فقط داشتم به یه نفر فکر می‌کردم.» شیائو فوراً کنارش نشست. — «یه نفر؟» سو‌هیون مکث کرد. — «همون مردی که توی بیمارستان دیدیش.» لبخند شیائو بزرگ‌تر شد. — «آقای تجارت؟» سو‌هیون خندید. — «آره، همون.» شیائو آرام پرسید: — «ازش خوشت اومده؟» سو‌هیون بلافاصله جواب داد: — «نه.» بعد کمی مکث کرد. — «یعنی... نمی‌دونم.» شیائو با تعجب نگاهش کرد. سو‌هیون آهسته گفت: — «وقتی کنارش هستم، یه احساس عجیبی دارم. نه اینکه ناراحت باشم... برعکس. یه جور آرامش دارم. ولی نمی‌فهمم چرا.» شیائو چیزی نگفت. سو‌هیون ادامه داد: — «حتی وقتی نیست، گاهی یادم می‌افته. این قسمت بیشتر از همه عجیبه.» شیائو لبخند کوچکی زد. — «پس چرا از خودش نمی‌پرسی؟» سو‌هیون به او نگاه کرد. — «چی رو؟» — «مثلاً اینکه... دوست داری دوباره ببینیش یا نه.» سو‌هیون چند لحظه ساکت ماند. بعد گوشی‌اش را بیرون آورد. نام جی‌هون دوباره روی صفحه ظاهر شد. انگشتش چند ثانیه روی صفحه ماند. و بالاخره پیام کوتاهی فرستاد: «اگر وقت داشته باشید، می‌تونیم یه روز با هم قهوه بخوریم؟» ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت هجدهم | یک قرار ساده جواب جی‌هون خیلی زود آمد. «حتماً. چه روزی برای شما مناسب است؟» سو‌هیون لبخند زد. — «جواب داد.» شیائو که کنار او نشسته بود، سریع پرسید: — «چی گفت؟» سو‌هیون گوشی را به سمتش گرفت. شیائو پیام را خواند و با هیجان گفت: — «خب؟ قرار شد کی همدیگه رو ببینید؟» سو‌هیون خندید. — «جمعه.» شیائو با شیطنت گفت: — «پس جمعه قراره داری.» — «قرار نیست! فقط قهوه می‌خوریم.» — «آره، آره... فقط قهوه.» سو‌هیون چشم‌هایش را چرخاند. اما همان شب، وقتی جلوی کمد لباسش ایستاده بود، بیشتر از همیشه برای انتخاب لباس فکر کرد. یک لباس ساده و شیک انتخاب کرد؛ کت کوتاه مشکی، بلوز سفید، شلوار مشکی راسته و کفش‌های ساده. موهای مشکی‌اش را باز گذاشت و فقط کمی مرتبشان کرد. جلوی آینه ایستاد. — «این فقط یه قهوه خوردنه.» اما قلبش آرام‌تر از همیشه نمی‌زد. جمعه عصر، کافه‌ای آرام در یکی از خیابان‌های شلوغ سئول. جی‌هون زودتر رسیده بود. کت مشکی بلندش را پوشیده بود و کنار پنجره نشسته بود. وقتی سو‌هیون وارد کافه شد، نگاهش ناخودآگاه روی او ثابت ماند. چند ثانیه بعد خودش را جمع کرد. — «سلام.» سو‌هیون روبه‌رویش نشست. — «سلام.» جی‌هون پرسید: — «حالتون بهتره؟» — «خیلی بهتر.» چند لحظه سکوت میانشان افتاد. بعد سو‌هیون گفت: — «راستش نمی‌دونم چرا ازتون خواستم بیاید.» جی‌هون آرام نگاهش کرد. — «شاید چون می‌خواستید من رو ببینید.» سو‌هیون لبخند کمرنگی زد. — «شاید.» جی‌هون چیزی نگفت. اما برای اولین بار بعد از سال‌ها، امید کوچکی در دلش شکل گرفت. شاید سو‌هیون گذشته را به یاد نمی‌آورد... اما شاید می‌توانست دوباره او را دوست داشته باشد. نه به خاطر گذشته. بلکه به خاطر کسی که امروز بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
چرا ۱نفر رفت😞