eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
41 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا علاوه بر چالش براتون سوپرایزم اماده کردم ❤️🖇🤍
پارت سیزدهم | یک شماره بعد از مدتی، مرد از جایش بلند شد. — فکر کنم بهتره استراحت کنید. سو هیون گفت: — ممنون که اومدید. مرد سرش را تکان داد. — مراقب خودتون باشید. همین که خواست از اتاق خارج شود، شیائو ناگهان گفت: — صبر کنید! مرد برگشت. شیائو با لبخند گفت: — چرا شماره همدیگه رو ندارید؟ سو هیون با تعجب نگاهش کرد. — برای چی؟ — خب، اگر دوباره حالت بد شد، حداقل بتونی به کسی که دفعه قبل کمکت کرد خبر بدی. سو هیون خواست مخالفت کند، اما شیائو ادامه داد: — تازه، این آقا دوبار کمکت کرده. حداقل شماره‌ش رو داشته باش. مرد کمی مکث کرد. بعد گوشی‌اش را بیرون آورد. — اگر خودتون مشکلی ندارید. سو هیون شانه بالا انداخت. — نه، مشکلی ندارم. گوشی‌هایشان را به هم نزدیک کردند و شماره‌ها رد و بدل شد. شیائو با رضایت لبخند زد. — خب! حالا خیالم راحت شد. سو هیون به صفحه گوشی‌اش نگاه کرد. نام او را ذخیره کرد. اما فقط نام. هیچ توضیح دیگری درباره‌اش نداشت. چند لحظه بعد، مرد خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. سو هیون نگاهش را تا بسته شدن در دنبال کرد. شیائو بلافاصله پرسید: — خب؟ — خب چی؟ — به نظرت چه‌کاره‌ست؟ سو هیون کمی فکر کرد. — نمی‌دونم. — حتی نپرسیدی؟ — نه. شیائو خندید. — عجیبه! این‌همه باهاش حرف زدی ولی هنوز نمی‌دونی چه‌کاره‌ست؟ سو هیون هم خندید. — شاید دفعه بعد بپرسم. در همان زمان، مرد در راهروی بیمارستان قدم می‌زد. گوشی‌اش را بیرون آورد و برای چند ثانیه به شماره‌ای که تازه ذخیره کرده بود نگاه کرد. بعد گوشی را در جیبش گذاشت. اما هنوز یک سؤال در ذهنش مانده بود: چطور می‌توانست بدون اینکه زندگی سو هیون را به هم بریزد، دوباره وارد دنیای او شود؟ او هنوز تصمیمی برای گفتن حقیقت نداشت. فعلاً... همان یک شماره برایش کافی بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهاردهم | یک دعوت ساده چند روز از مرخص شدن سو هیون از بیمارستان گذشته بود. حالش بهتر شده بود و دوباره به دانشگاه برگشته بود. آن روز، بعد از پایان کلاس، تلفنش زنگ خورد. شماره‌ای که روی صفحه ظاهر شد برایش آشنا بود. همان شماره‌ای که چند روز پیش در بیمارستان ذخیره کرده بود. تماس را جواب داد. — بله؟ صدای مرد از آن طرف خط آمد. — سلام. حالتون بهتره؟ سو هیون چند لحظه سکوت کرد. — بله. خیلی بهترم. — خوشحالم. مکث کوتاهی کرد و سپس گفت: — اگر وقت داشته باشید، می‌خواستم ازتون دعوت کنم برای یک قهوه. فقط برای اینکه کمی صحبت کنیم و مطمئن بشم کاملاً خوب شدید. سو هیون به ساعتش نگاه کرد. — امروز؟ — اگر براتون مشکلی نیست. سو هیون کمی فکر کرد. — باشه. چند ساعت بعد، سو هیون جلوی کافه‌ای دنج در یکی از خیابان‌های آرام سئول ایستاد. استایل آن روزش کاملاً ساده نبود؛ شیک بود، اما به سبک خودش. یک هودی مشکی اورسایز روی تاپ سفید، شلوار اسلش طوسی بسیار گشاد، کتانی‌های سفید و طوسی، کلاه مشکی NY، هدفون روی گردنش و یک کیف مشکی روی شانه‌اش. موهای مشکی‌اش جمع شده بود و چند تار مو کنار صورتش افتاده بود. ظاهرش مرتب و شیک بود، اما در چهره‌اش همان حالت مستقل و کمی سرد همیشگی دیده می‌شد. وقتی وارد کافه شد، مرد را دید. او کنار پنجره نشسته بود. پالتوی بلند مشکی، یقه‌اسکی مشکی، شلوار پارچه‌ای مشکی و گشاد و کتانی‌های مشکی. ساعتش روی مچ دستش بود و یک لیوان قهوه در دست داشت. موهایش کاملاً مشکی و مرتب اما کمی حالت‌دار بود. وقتی سو هیون نزدیک شد، از جایش بلند شد. — سلام. — سلام. سو هیون نشست. مرد هم روبه‌رویش نشست. چند ثانیه بعد، پیشخدمت آمد. اما قبل از اینکه چیزی سفارش بدهند، مرد دسته‌گلی را که کنار صندلی گذاشته بود برداشت و به سمت سو هیون گرفت. رزهای سفید و صورتی ظریفی در میان کاغذ ساده‌ی کرم‌رنگ قرار داشتند. سو هیون با تعجب به گل‌ها نگاه کرد. — اینا برای منه؟ — بله. — چرا؟ — برای سلامتی‌تون. سو هیون دسته‌گل را گرفت و لبخند کوچکی زد. — ممنون. مرد گفت: — فکر کردم شاید خوشحالتون کنه. سو هیون به گل‌ها نگاه کرد. — قشنگن. بعد سرش را بالا آورد و با همان لحن مستقیم همیشگی گفت: — ولی لازم نبود. مرد لبخند کوتاهی زد. — می‌دونم. سو هیون کمی به او نگاه کرد. برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام گفت: — شما همیشه این‌قدر رسمی حرف می‌زنید؟ مرد برای اولین بار کمی خندید. — احتمالاً. سو هیون هم لبخند زد. و گفت‌وگویشان شروع شد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت پانزدهم | قهوه و سؤال‌های ساده قهوه‌ها روی میز قرار گرفتند. سو هیون دسته‌گل رز را کنار خودش گذاشته بود. مرد پرسید: — دانشگاه چطور پیش می‌ره؟ — خوبه. — هنوز دامپزشکی می‌خونید؟ — بله. — ازش راضی هستید؟ سو هیون کمی فکر کرد. — خیلی. لبخند کوچکی زد. — حیوانات حداقل وقتی ناراحتن، وانمود نمی‌کنن که خوبن. مرد برای چند لحظه نگاهش کرد. — جمله جالبی بود. سو هیون شانه بالا انداخت. — واقعیه. مرد جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. — بعد از فارغ‌التحصیلی می‌خواید کلینیک خودتون رو داشته باشید؟ چشم‌های سو هیون کمی روشن شد. — شاید. — شاید؟ — دوست دارم مستقل باشم. این بار لحنش کاملاً جدی بود. — نمی‌خوام همیشه منتظر باشم یکی بیاد و برای من تصمیم بگیره. مرد چیزی نگفت. فقط آرام سر تکان داد. سو هیون متوجه نگاهش شد. — چرا این‌طوری نگاهم می‌کنید؟ — چطور؟ — انگار دارید به چیزی فکر می‌کنید. مرد لبخند بسیار کوتاهی زد. — فقط به حرفتون فکر می‌کردم. سو هیون دوباره قهوه‌اش را نوشید. چند لحظه بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: — راستی... مرد نگاهش کرد. — شما دقیقاً چه‌کاره‌اید؟ برای اولین بار، این سؤال را مستقیماً از او پرسید. اما قبل از اینکه مرد جواب بدهد، سو هیون ادامه داد: — البته اگر سؤال شخصی‌ایه، جواب ندید. مرد آرام گفت: — نه. مشکلی نیست. کمی مکث کرد. — در زمینه تجارت کار می‌کنم. سو هیون ابرویش را بالا برد. — همین؟ مرد لبخند زد. — همین. سو هیون با حالت گنگ و کمی شوخ گفت: — خیلی جواب مرموزی بود. — شاید چون شما هم هنوز اسم منو درست نمی‌دونید. سو هیون یک لحظه ساکت شد. بعد خندید. — راست می‌گید. او هنوز حتی اسمش را درست نپرسیده بود. نه درباره گذشته‌اش چیزی می‌دانست و نه درباره زندگی‌اش. فقط می‌دانست مردی آرام و نسبتاً مرموز است که دو بار در موقعیت‌های عجیب سر راهش قرار گرفته. و عجیب‌تر اینکه... حرف زدن با او اصلاً برایش سخت نبود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
استایل سوهیون چطوره؟؟؟؟
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
اینم تیکه ای مثل مانگا برای رمانمون🫠🙃 برای اینکه حمایتا امروز زیاد بود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت شانزدهم | یک عصر آرام آن‌ها نزدیک دو ساعت در کافه ماندند. صحبتشان بیشتر درباره چیزهای ساده بود. دانشگاه. حیوانات. غذاهای مورد علاقه. هوای پاییز. و حتی درباره گربه‌ای که سو هیون آن روز بارانی نجات داده بود. مرد پرسید: — حال گربه خوب شد؟ سو هیون لبخند زد. — خیلی بهتره. — خوشحالم. سو هیون به ساعتش نگاه کرد. — فکر کنم باید برم. مرد سر تکان داد. — حتماً. هر دو از کافه بیرون آمدند. هوای عصر سردتر شده بود. سو هیون دسته‌گل رز را در دست گرفته بود. چند قدم که رفتند، سو هیون ناگهان ایستاد. — راستی... مرد برگشت. سو هیون گفت: — من هنوز اسم شما رو نپرسیدم. مرد نگاهش کرد. این بار اسمش را آرام گفت. سو هیون آن را تکرار کرد. — کانگ جی‌هون... برای چند ثانیه فقط سکوت کرد. بعد گفت: — خب، بالاخره فهمیدم. مرد لبخند کوچکی زد. — بالاخره. سو هیون با همان حالت مستقل و کمی بی‌تفاوت شانه بالا انداخت. — خب، حالا دیگه اگه دوباره دیدمتون، حداقل می‌دونم با کی طرفم. جی‌هون لبخند زد. — امیدوارم دفعه بعد بدون حادثه باشه. سو هیون خندید. — منم امیدوارم. بعد راهش را ادامه داد. جی‌هون چند لحظه همان‌جا ایستاد. برای او، این ملاقات شاید فقط یک گفت‌وگوی ساده نبود. اما برای سو هیون... فقط یک عصر آرام بود. یک کافه. یک دسته رز. و مردی که تازه اسمش را یاد گرفته بود. هیچ خاطره‌ای برنگشته بود. هیچ گذشته‌ای در ذهنش زنده نشده بود. فقط یک آشنایی تازه، در زندگی‌ای که سال‌ها پیش از نو ساخته بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪