eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
41 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت شانزدهم | یک عصر آرام آن‌ها نزدیک دو ساعت در کافه ماندند. صحبتشان بیشتر درباره چیزهای ساده بود. دانشگاه. حیوانات. غذاهای مورد علاقه. هوای پاییز. و حتی درباره گربه‌ای که سو هیون آن روز بارانی نجات داده بود. مرد پرسید: — حال گربه خوب شد؟ سو هیون لبخند زد. — خیلی بهتره. — خوشحالم. سو هیون به ساعتش نگاه کرد. — فکر کنم باید برم. مرد سر تکان داد. — حتماً. هر دو از کافه بیرون آمدند. هوای عصر سردتر شده بود. سو هیون دسته‌گل رز را در دست گرفته بود. چند قدم که رفتند، سو هیون ناگهان ایستاد. — راستی... مرد برگشت. سو هیون گفت: — من هنوز اسم شما رو نپرسیدم. مرد نگاهش کرد. این بار اسمش را آرام گفت. سو هیون آن را تکرار کرد. — کانگ جی‌هون... برای چند ثانیه فقط سکوت کرد. بعد گفت: — خب، بالاخره فهمیدم. مرد لبخند کوچکی زد. — بالاخره. سو هیون با همان حالت مستقل و کمی بی‌تفاوت شانه بالا انداخت. — خب، حالا دیگه اگه دوباره دیدمتون، حداقل می‌دونم با کی طرفم. جی‌هون لبخند زد. — امیدوارم دفعه بعد بدون حادثه باشه. سو هیون خندید. — منم امیدوارم. بعد راهش را ادامه داد. جی‌هون چند لحظه همان‌جا ایستاد. برای او، این ملاقات شاید فقط یک گفت‌وگوی ساده نبود. اما برای سو هیون... فقط یک عصر آرام بود. یک کافه. یک دسته رز. و مردی که تازه اسمش را یاد گرفته بود. هیچ خاطره‌ای برنگشته بود. هیچ گذشته‌ای در ذهنش زنده نشده بود. فقط یک آشنایی تازه، در زندگی‌ای که سال‌ها پیش از نو ساخته بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت هفدهم چند روز از آخرین دیدار سو‌هیون و جی‌هون گذشته بود. سو‌هیون مثل همیشه صبح زود به دانشگاه رفت، در کلاس‌هایش حاضر شد و بعد از کلاس برای کارآموزی به کلینیک دامپزشکی رفت. همه‌چیز عادی بود. اما خودش می‌دانست که یک چیز عادی نیست. هر بار گوشی‌اش را باز می‌کرد، ناخودآگاه به فهرست مخاطبان می‌رفت. نامی که چند روز قبل ذخیره کرده بود، آنجا بود: کانگ جی‌هون سو‌هیون چند ثانیه به اسم خیره ماند و بعد سریع صفحه را خاموش کرد. — «چرا دارم این کارو می‌کنم؟» صدای شیائو از پشت سرش آمد: — «چی کار می‌کنی؟» سو‌هیون برگشت. — «هیچی.» شیائو لبخند مشکوکی زد. — «این "هیچی" خیلی مشکوک بود.» سو‌هیون کیفش را برداشت. — «فقط داشتم به یه نفر فکر می‌کردم.» شیائو فوراً کنارش نشست. — «یه نفر؟» سو‌هیون مکث کرد. — «همون مردی که توی بیمارستان دیدیش.» لبخند شیائو بزرگ‌تر شد. — «آقای تجارت؟» سو‌هیون خندید. — «آره، همون.» شیائو آرام پرسید: — «ازش خوشت اومده؟» سو‌هیون بلافاصله جواب داد: — «نه.» بعد کمی مکث کرد. — «یعنی... نمی‌دونم.» شیائو با تعجب نگاهش کرد. سو‌هیون آهسته گفت: — «وقتی کنارش هستم، یه احساس عجیبی دارم. نه اینکه ناراحت باشم... برعکس. یه جور آرامش دارم. ولی نمی‌فهمم چرا.» شیائو چیزی نگفت. سو‌هیون ادامه داد: — «حتی وقتی نیست، گاهی یادم می‌افته. این قسمت بیشتر از همه عجیبه.» شیائو لبخند کوچکی زد. — «پس چرا از خودش نمی‌پرسی؟» سو‌هیون به او نگاه کرد. — «چی رو؟» — «مثلاً اینکه... دوست داری دوباره ببینیش یا نه.» سو‌هیون چند لحظه ساکت ماند. بعد گوشی‌اش را بیرون آورد. نام جی‌هون دوباره روی صفحه ظاهر شد. انگشتش چند ثانیه روی صفحه ماند. و بالاخره پیام کوتاهی فرستاد: «اگر وقت داشته باشید، می‌تونیم یه روز با هم قهوه بخوریم؟» ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت هجدهم | یک قرار ساده جواب جی‌هون خیلی زود آمد. «حتماً. چه روزی برای شما مناسب است؟» سو‌هیون لبخند زد. — «جواب داد.» شیائو که کنار او نشسته بود، سریع پرسید: — «چی گفت؟» سو‌هیون گوشی را به سمتش گرفت. شیائو پیام را خواند و با هیجان گفت: — «خب؟ قرار شد کی همدیگه رو ببینید؟» سو‌هیون خندید. — «جمعه.» شیائو با شیطنت گفت: — «پس جمعه قراره داری.» — «قرار نیست! فقط قهوه می‌خوریم.» — «آره، آره... فقط قهوه.» سو‌هیون چشم‌هایش را چرخاند. اما همان شب، وقتی جلوی کمد لباسش ایستاده بود، بیشتر از همیشه برای انتخاب لباس فکر کرد. یک لباس ساده و شیک انتخاب کرد؛ کت کوتاه مشکی، بلوز سفید، شلوار مشکی راسته و کفش‌های ساده. موهای مشکی‌اش را باز گذاشت و فقط کمی مرتبشان کرد. جلوی آینه ایستاد. — «این فقط یه قهوه خوردنه.» اما قلبش آرام‌تر از همیشه نمی‌زد. جمعه عصر، کافه‌ای آرام در یکی از خیابان‌های شلوغ سئول. جی‌هون زودتر رسیده بود. کت مشکی بلندش را پوشیده بود و کنار پنجره نشسته بود. وقتی سو‌هیون وارد کافه شد، نگاهش ناخودآگاه روی او ثابت ماند. چند ثانیه بعد خودش را جمع کرد. — «سلام.» سو‌هیون روبه‌رویش نشست. — «سلام.» جی‌هون پرسید: — «حالتون بهتره؟» — «خیلی بهتر.» چند لحظه سکوت میانشان افتاد. بعد سو‌هیون گفت: — «راستش نمی‌دونم چرا ازتون خواستم بیاید.» جی‌هون آرام نگاهش کرد. — «شاید چون می‌خواستید من رو ببینید.» سو‌هیون لبخند کمرنگی زد. — «شاید.» جی‌هون چیزی نگفت. اما برای اولین بار بعد از سال‌ها، امید کوچکی در دلش شکل گرفت. شاید سو‌هیون گذشته را به یاد نمی‌آورد... اما شاید می‌توانست دوباره او را دوست داشته باشد. نه به خاطر گذشته. بلکه به خاطر کسی که امروز بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
چرا ۱نفر رفت😞
کتابخانه ی نخونده📚
چرا ۱نفر رفت😞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت نوزدهم | چیزی که به شیائو گفت بعد از قرار، سو‌هیون مستقیم به خوابگاه برگشت. شیائو روی تخت نشسته بود و تا او را دید، پرسید:آیا این — «خب؟!» سو‌هیون کیفش را روی صندلی گذاشت. — «خب چی؟» — «قرار!» سو‌هیون خندید. — «خوب بود.» شیائو جلو آمد. — «فقط خوب بود؟» سو‌هیون چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — «نه... بیشتر از خوب بود.» شیائو با دقت نگاهش کرد. سو‌هیون روی تخت نشست. — «نمی‌دونم چطور توضیحش بدم.» — «سعی کن.» سو‌هیون به دست‌هایش نگاه کرد. — «وقتی باهاش حرف می‌زنم، حس می‌کنم لازم نیست خودم رو توضیح بدم. انگار می‌تونم همون‌طور که هستم کنارش باشم.» شیائو لبخند زد. — «این خیلی شبیه علاقه‌ست.» سو‌هیون سریع گفت: — «نه، هنوز نه.» — «پس چیه؟» سو‌هیون کمی فکر کرد. — «یه حس عجیبه.» بعد آرام‌تر ادامه داد: — «ولی یه چیزی هست که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده.» شیائو پرسید: — «چی؟» سو‌هیون به پنجره نگاه کرد. — «وقتی اسمش رو روی گوشیم می‌بینم... خوشحال می‌شم.» شیائو دیگر شوخی نکرد. فقط لبخند زد و گفت: — «فکر کنم داری کم‌کم بهش نزدیک می‌شی.» سو‌هیون چیزی نگفت. فقط گوشی‌اش را برداشت. همان لحظه یک پیام جدید آمد. جی‌هون: «امروز خوش گذشت. امیدوارم دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم.» سو‌هیون بی‌اختیار لبخند زد. اما خودش هنوز نمی‌دانست... این احساس کوچک، قرار بود زندگی هر دویشان را تغییر دهد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت نوزدهم | چیزی که به شیائو گفت بعد از قرار، سو‌هیون مستقیم به خوابگاه برگشت. شیائو روی تخت نشسته بود و تا او را دید، پرسید:آیا این — «خب؟!» سو‌هیون کیفش را روی صندلی گذاشت. — «خب چی؟» — «قرار!» سو‌هیون خندید. — «خوب بود.» شیائو جلو آمد. — «فقط خوب بود؟» سو‌هیون چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — «نه... بیشتر از خوب بود.» شیائو با دقت نگاهش کرد. سو‌هیون روی تخت نشست. — «نمی‌دونم چطور توضیحش بدم.» — «سعی کن.» سو‌هیون به دست‌هایش نگاه کرد. — «وقتی باهاش حرف می‌زنم، حس می‌کنم لازم نیست خودم رو توضیح بدم. انگار می‌تونم همون‌طور که هستم کنارش باشم.» شیائو لبخند زد. — «این خیلی شبیه علاقه‌ست.» سو‌هیون سریع گفت: — «نه، هنوز نه.» — «پس چیه؟» سو‌هیون کمی فکر کرد. — «یه حس عجیبه.» بعد آرام‌تر ادامه داد: — «ولی یه چیزی هست که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده.» شیائو پرسید: — «چی؟» سو‌هیون به پنجره نگاه کرد. — «وقتی اسمش رو روی گوشیم می‌بینم... خوشحال می‌شم.» شیائو دیگر شوخی نکرد. فقط لبخند زد و گفت: — «فکر کنم داری کم‌کم بهش نزدیک می‌شی.» سو‌هیون چیزی نگفت. فقط گوشی‌اش را برداشت. همان لحظه یک پیام جدید آمد. جی‌هون: «امروز خوش گذشت. امیدوارم دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم.» سو‌هیون بی‌اختیار لبخند زد. اما خودش هنوز نمی‌دانست... این احساس کوچک، قرار بود زندگی هر دویشان را تغییر دهد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستم | روزی که نزدیک بود چند هفته از آن قرار گذشته بود. رابطه‌ی سو‌هیون و جی‌هون هنوز اسم مشخصی نداشت. گاهی با هم پیام ردوبدل می‌کردند، گاهی برای نوشیدن قهوه همدیگر را می‌دیدند و گاهی چند روز هیچ خبری از هم نداشتند. اما هر بار که نام جی‌هون روی صفحه‌ی گوشی سو‌هیون ظاهر می‌شد، لبخند کوچکی روی صورتش می‌نشست. یک عصر، سو‌هیون و شیائو در محوطه‌ی دانشگاه قدم می‌زدند. شیائو پرسید: — «چند روز دیگه فارغ‌التحصیلیته، هیجان داری؟» سو‌هیون لبخند زد. — «خیلی. باورم نمی‌شه این‌همه سال گذشت.» شیائو دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. — «بعدش چی؟» سو‌هیون کمی فکر کرد. — «می‌خوام کار کنم. احتمالاً یه مدت توی یه کلینیک خوب تجربه کسب کنم.» — «و بعد؟» — «بعدش شاید یه روز کلینیک خودم رو داشته باشم.» شیائو خندید. — «همیشه همین‌قدر مطمئنی؟» سو‌هیون شانه بالا انداخت. — «باید باشم. وقتی آدم گذشته‌ش رو یادش نمیاد، حداقل باید آینده‌ش رو خودش بسازه.» لبخند شیائو برای چند ثانیه محو شد. هنوز هم می‌دانست سو‌هیون هیچ چیزی از گذشته‌اش به یاد نمی‌آورد. اما دیگر کمتر درباره‌ی آن صحبت می‌کرد. چون می‌دید سو‌هیون زندگی جدیدی برای خودش ساخته. همان لحظه گوشی سو‌هیون زنگ خورد. پیامی از جی‌هون بود: «امیدوارم این روزها خوب پیش بره.» سو‌هیون چند لحظه به پیام نگاه کرد و جواب داد: «چند روز دیگه فارغ‌التحصیل می‌شم.» بعد از چند ثانیه پیام دیگری آمد: «پس باید تبریک بگم.» سو‌هیون لبخند زد. «خودت بیا و تبریک بگو.» چند لحظه بعد: «حتماً.» سو‌هیون گوشی را پایین آورد. شیائو با لبخند پرسید: — «دعوتش کردی؟» سو‌هیون گفت: — «آره.» — «پس آقای تجارت هم قراره اونجا باشه.» سو‌هیون خندید. — «ظاهراً.» ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
خوش امد گویی به بانو های جدید کانال❤️