eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
41 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت نوزدهم | چیزی که به شیائو گفت بعد از قرار، سو‌هیون مستقیم به خوابگاه برگشت. شیائو روی تخت نشسته بود و تا او را دید، پرسید:آیا این — «خب؟!» سو‌هیون کیفش را روی صندلی گذاشت. — «خب چی؟» — «قرار!» سو‌هیون خندید. — «خوب بود.» شیائو جلو آمد. — «فقط خوب بود؟» سو‌هیون چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — «نه... بیشتر از خوب بود.» شیائو با دقت نگاهش کرد. سو‌هیون روی تخت نشست. — «نمی‌دونم چطور توضیحش بدم.» — «سعی کن.» سو‌هیون به دست‌هایش نگاه کرد. — «وقتی باهاش حرف می‌زنم، حس می‌کنم لازم نیست خودم رو توضیح بدم. انگار می‌تونم همون‌طور که هستم کنارش باشم.» شیائو لبخند زد. — «این خیلی شبیه علاقه‌ست.» سو‌هیون سریع گفت: — «نه، هنوز نه.» — «پس چیه؟» سو‌هیون کمی فکر کرد. — «یه حس عجیبه.» بعد آرام‌تر ادامه داد: — «ولی یه چیزی هست که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده.» شیائو پرسید: — «چی؟» سو‌هیون به پنجره نگاه کرد. — «وقتی اسمش رو روی گوشیم می‌بینم... خوشحال می‌شم.» شیائو دیگر شوخی نکرد. فقط لبخند زد و گفت: — «فکر کنم داری کم‌کم بهش نزدیک می‌شی.» سو‌هیون چیزی نگفت. فقط گوشی‌اش را برداشت. همان لحظه یک پیام جدید آمد. جی‌هون: «امروز خوش گذشت. امیدوارم دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم.» سو‌هیون بی‌اختیار لبخند زد. اما خودش هنوز نمی‌دانست... این احساس کوچک، قرار بود زندگی هر دویشان را تغییر دهد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت نوزدهم | چیزی که به شیائو گفت بعد از قرار، سو‌هیون مستقیم به خوابگاه برگشت. شیائو روی تخت نشسته بود و تا او را دید، پرسید:آیا این — «خب؟!» سو‌هیون کیفش را روی صندلی گذاشت. — «خب چی؟» — «قرار!» سو‌هیون خندید. — «خوب بود.» شیائو جلو آمد. — «فقط خوب بود؟» سو‌هیون چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — «نه... بیشتر از خوب بود.» شیائو با دقت نگاهش کرد. سو‌هیون روی تخت نشست. — «نمی‌دونم چطور توضیحش بدم.» — «سعی کن.» سو‌هیون به دست‌هایش نگاه کرد. — «وقتی باهاش حرف می‌زنم، حس می‌کنم لازم نیست خودم رو توضیح بدم. انگار می‌تونم همون‌طور که هستم کنارش باشم.» شیائو لبخند زد. — «این خیلی شبیه علاقه‌ست.» سو‌هیون سریع گفت: — «نه، هنوز نه.» — «پس چیه؟» سو‌هیون کمی فکر کرد. — «یه حس عجیبه.» بعد آرام‌تر ادامه داد: — «ولی یه چیزی هست که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده.» شیائو پرسید: — «چی؟» سو‌هیون به پنجره نگاه کرد. — «وقتی اسمش رو روی گوشیم می‌بینم... خوشحال می‌شم.» شیائو دیگر شوخی نکرد. فقط لبخند زد و گفت: — «فکر کنم داری کم‌کم بهش نزدیک می‌شی.» سو‌هیون چیزی نگفت. فقط گوشی‌اش را برداشت. همان لحظه یک پیام جدید آمد. جی‌هون: «امروز خوش گذشت. امیدوارم دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم.» سو‌هیون بی‌اختیار لبخند زد. اما خودش هنوز نمی‌دانست... این احساس کوچک، قرار بود زندگی هر دویشان را تغییر دهد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستم | روزی که نزدیک بود چند هفته از آن قرار گذشته بود. رابطه‌ی سو‌هیون و جی‌هون هنوز اسم مشخصی نداشت. گاهی با هم پیام ردوبدل می‌کردند، گاهی برای نوشیدن قهوه همدیگر را می‌دیدند و گاهی چند روز هیچ خبری از هم نداشتند. اما هر بار که نام جی‌هون روی صفحه‌ی گوشی سو‌هیون ظاهر می‌شد، لبخند کوچکی روی صورتش می‌نشست. یک عصر، سو‌هیون و شیائو در محوطه‌ی دانشگاه قدم می‌زدند. شیائو پرسید: — «چند روز دیگه فارغ‌التحصیلیته، هیجان داری؟» سو‌هیون لبخند زد. — «خیلی. باورم نمی‌شه این‌همه سال گذشت.» شیائو دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. — «بعدش چی؟» سو‌هیون کمی فکر کرد. — «می‌خوام کار کنم. احتمالاً یه مدت توی یه کلینیک خوب تجربه کسب کنم.» — «و بعد؟» — «بعدش شاید یه روز کلینیک خودم رو داشته باشم.» شیائو خندید. — «همیشه همین‌قدر مطمئنی؟» سو‌هیون شانه بالا انداخت. — «باید باشم. وقتی آدم گذشته‌ش رو یادش نمیاد، حداقل باید آینده‌ش رو خودش بسازه.» لبخند شیائو برای چند ثانیه محو شد. هنوز هم می‌دانست سو‌هیون هیچ چیزی از گذشته‌اش به یاد نمی‌آورد. اما دیگر کمتر درباره‌ی آن صحبت می‌کرد. چون می‌دید سو‌هیون زندگی جدیدی برای خودش ساخته. همان لحظه گوشی سو‌هیون زنگ خورد. پیامی از جی‌هون بود: «امیدوارم این روزها خوب پیش بره.» سو‌هیون چند لحظه به پیام نگاه کرد و جواب داد: «چند روز دیگه فارغ‌التحصیل می‌شم.» بعد از چند ثانیه پیام دیگری آمد: «پس باید تبریک بگم.» سو‌هیون لبخند زد. «خودت بیا و تبریک بگو.» چند لحظه بعد: «حتماً.» سو‌هیون گوشی را پایین آورد. شیائو با لبخند پرسید: — «دعوتش کردی؟» سو‌هیون گفت: — «آره.» — «پس آقای تجارت هم قراره اونجا باشه.» سو‌هیون خندید. — «ظاهراً.» ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
خوش امد گویی به بانو های جدید کانال❤️
پارت بیست‌ویکم | روزی برای جشن گرفتن صبح دانشگاه شلوغ‌تر از همیشه بود. دانشجوها با لباس‌های فارغ‌التحصیلی در محوطه رفت‌وآمد می‌کردند، خانواده‌ها گل و هدیه در دست داشتند و صدای خنده و تبریک همه‌جا شنیده می‌شد. سو‌هیون کنار شیائو ایستاده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد. شیائو با لبخند گفت: — «باورم نمی‌شه بالاخره فارغ‌التحصیل شدیم.» سو‌هیون خندید. — «منم همین‌طور.» در همین لحظه، سو‌هیون صدای آشنایی شنید. — «سو‌هیون!» برگشت. برادرش را دید که با یک دسته گل بزرگ در دست، به سمتش می‌آمد. چشم‌های سو‌هیون روشن شد. — «داداش!» با خوشحالی به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت. برادرش خندید و گفت: — «بالاخره خانم دکتر شدی.» سو‌هیون با خنده گفت: — «هنوز خانم دکتر نیستم!» — «برای من که هستی.» بعد دسته گل را به طرفش گرفت. — «اینم برای تو.» سو‌هیون گل‌ها را گرفت و لبخند زد. — «خیلی قشنگه.» برادرش گفت: — «می‌دونی امروز یه روز مهم دیگه هم هست؟» سو‌هیون با تعجب نگاهش کرد. — «چی؟» — «امروز تولدته.» سو‌هیون برای لحظه‌ای مکث کرد. در میان تمام شلوغی مراسم، تازه یادش افتاد که امروز علاوه بر فارغ‌التحصیلی، روز تولدش هم هست. لبخند آرامی زد. — «درسته... یادم رفته بود.» برادرش با خنده گفت: — «چطور ممکنه آدم روز تولد خودش رو فراموش کنه؟» سو‌هیون شانه بالا انداخت. — «این روزا خیلی سرم شلوغ بود.» شیائو که کنارشان ایستاده بود، با شیطنت گفت: — «ولی من یادم بود.» سو‌هیون خندید. — «تو همیشه همه‌چیز رو یادت می‌مونه.» برادرش گل‌ها را مرتب کرد و گفت: — «خب، حالا یه عکس بگیریم.» سو‌هیون کنار برادرش ایستاد. دسته گل را در دست گرفت و لبخند زد. برادرش دستش را دور شانه‌ی او گذاشت و چند عکس گرفتند. در یکی از عکس‌ها سو‌هیون سرش را کمی روی شانه‌ی برادرش گذاشته بود و هر دو می‌خندیدند. سو‌هیون عکس را دید و گفت: — «این یکی خیلی خوبه.» برادرش گفت: — «پس همین رو نگه می‌داریم.» سو‌هیون لبخند زد. برای چند لحظه، همه‌چیز ساده بود. یک روز فارغ‌التحصیلی. یک دسته گل. یک برادر. و یک تولد. اما او نمی‌دانست چند ساعت بعد، کسی دیگر هم تصمیم گرفته بود این روز را برایش فراموش‌نشدنی کند. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیست‌ودوم | رازی که شیائو گفت سو‌هیون برای گرفتن چند عکس دیگر با برادرش کمی از شیائو فاصله گرفت. شیائو همان‌جا ماند. چند لحظه بعد جی‌هون که از دور مراسم را دنبال می‌کرد، به سمت شیائو آمد. — «سو‌هیون کجاست؟» شیائو به سمت دیگری اشاره کرد. — «رفته با برادرش عکس بگیره.» جی‌هون نگاهی به سو‌هیون انداخت. او دسته گل را در دست گرفته بود و با برادرش می‌خندید. لبخند خیلی کمرنگی روی صورت جی‌هون نشست. شیائو چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: — «یه چیزی هست که باید بدونی.» جی‌هون به او نگاه کرد. — «چی؟» شیائو آرام گفت: — «امروز تولد سو‌هیونه.» جی‌هون کمی متعجب شد. — «امروز؟» — «آره.» شیائو ادامه داد: — «خودش خیلی بهش اهمیت نمی‌ده. حتی امروز وقتی برادرش یادش انداخت، تازه یادش افتاد.» جی‌هون دوباره به سو‌هیون نگاه کرد. او هنوز کنار برادرش ایستاده بود و برای عکس دیگری لبخند می‌زد. جی‌هون پرسید: — «چند ساله می‌شه؟» شیائو سن او را گفت. بعد با لبخند اضافه کرد: — «و امروز هم فارغ‌التحصیلیشه. برای همین فکر کردم شاید خوب باشه یه کاری براش بکنی.» جی‌هون چیزی نگفت. چند ثانیه بعد آرام پرسید: — «اگر براش کاری انجام بدم، ناراحت نمی‌شه؟» شیائو خندید. — «سو‌هیون؟ نه. فقط احتمالاً اولش می‌گه لازم نبود.» جی‌هون لبخند کوچکی زد. — «احتمالاً همین کار رو می‌کنه.» شیائو با تعجب پرسید: — «پس انجامش می‌دی؟» جی‌هون نگاهی دوباره به سو‌هیون انداخت. — «آره.» بعد تلفنش را از جیبش بیرون آورد. — «ولی چیزی بهش نگو.» شیائو با شیطنت گفت: — «قول می‌دم.» جی‌هون چند قدم دور شد و شماره‌ای را گرفت. — «برای امشب یه برنامه دارم.» صدای طرف مقابل از آن سوی تلفن آمد. جی‌هون ادامه داد: — «می‌خوام همه‌چیز کاملاً آماده باشه.» مکثی کرد. — «و مهم‌تر از همه... سو‌هیون نباید تا آخرین لحظه چیزی بفهمه.» تماس را قطع کرد. همان لحظه سو‌هیون با برادرش به سمتشان برگشت. لبخند روی صورتش بود و دسته گل هنوز در دستش بود. — «چی کار می‌کردید؟» شیائو خیلی سریع جواب داد: — «هیچی!» سو‌هیون با شک نگاهش کرد. — «چرا این‌قدر عجیب جواب دادی؟» شیائو خندید. — «چون... امروز تولدته! باید خوشحال باشم.» سو‌هیون سرش را تکان داد. — «تو واقعاً عجیبی.» اما کمی آن‌طرف‌تر، جی‌هون آرام ایستاده بود. و برای اولین بار، داشت برای چیزی برنامه‌ریزی می‌کرد که قرار بود فقط متعلق به سو‌هیون باشد. یک جشن کوچک برای تولدش. یک تبریک برای فارغ‌التحصیلی‌اش. و شاید... شروع چیزی که خودش هنوز جرئت نکرده بود اسمش را بگذارد ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیست‌وسوم | تولدت مبارک شب شده بود. سو‌هیون اصلاً نمی‌دانست شیائو او را به کجا می‌برد. فقط می‌دانست قرار است بعد از یک روز طولانی، کمی بیرون بروند و جشن کوچکی بگیرند. وقتی به مقصد رسیدند، سو‌هیون با تعجب اطرافش را نگاه کرد. — «اینجا کجاست؟» شیائو لبخند زد. — «فعلاً سؤال نپرس.» جی‌هون کمی دورتر ایستاده بود. سو‌هیون با دیدنش متعجب شد. — «تو اینجایی؟» جی‌هون فقط گفت: — «تولدت مبارک.» سو‌هیون خندید. — «هنوز که چیزی نشده.» شیائو جلو آمد و گفت: — «خب، حالا باید یه کاری کنی.» — «چی؟» شیائو با خنده گفت: — «چشماتو ببند.» سو‌هیون با شک نگاهش کرد. — «چرا؟» — «چون می‌خوام سوپرایزت کنم.» سو‌هیون چشم‌هایش را بست. شیائو با اشاره به جی‌هون گفت: — «جی‌هون، تو هم کمک کن. نذار ببینه.» جی‌هون نزدیک آمد و دست‌هایش را جلوی چشم‌های سو‌هیون گرفت تا چیزی نبیند. سو‌هیون خندید. — «چرا من حس می‌کنم دارین یه نقشه‌ای می‌کشین؟» شیائو گفت: — «چون واقعاً داریم.» چند ثانیه گذشت. صدای جمعیتی کوچک در اطرافشان شنیده می‌شد. بعد همه‌چیز ساکت شد. جی‌هون دست‌هایش را کنار کشید. شیائو گفت: — «حالا چشماتو باز کن.» سو‌هیون آرام چشم‌هایش را باز کرد. برای چند لحظه هیچ حرفی نزد. آسمان شب بالای سرش روشن شده بود. نورهای رنگارنگ یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر می‌شدند و در میانشان نوشته‌ای شکل گرفت: «تولدت مبارک، سو‌هیون» چشم‌های سو‌هیون از تعجب باز مانده بود. لبخند بزرگی روی صورتش نشست. — «وای...» دوباره به آسمان نگاه کرد. — «این... برای منه؟» شیائو با هیجان گفت: — «آره!» سو‌هیون دستش را جلوی دهانش گذاشت و خندید. — «باورم نمی‌شه.» جی‌هون کمی عقب‌تر ایستاده بود و فقط نگاهش می‌کرد. سو‌هیون برگشت و با لبخند گفت: — «تو این کارو کردی؟» جی‌هون پاسخ داد: — «فقط یه تبریک ساده‌ست.» سو‌هیون سرش را تکان داد. — «این که ساده نیست.» چند لحظه بعد، یک کیک بزرگ آوردند. روی کیک نوشته شده بود: «تولدت مبارک، سو‌هیون 🌸» شیائو با ذوق گفت: — «خب! حالا وقت کیکه!» سو‌هیون خندید. شمع‌ها روشن شدند. همه شروع کردند به تبریک گفتن. سو‌هیون قبل از فوت کردن شمع‌ها، چند لحظه به شعله‌ها نگاه کرد. بعد آرام چشم‌هایش را بست و آرزویی کرد. وقتی شمع‌ها را فوت کرد، صدای دست زدن و خنده همه‌جا را پر کرد. شیائو اولین تکه‌ی کیک را برداشت و گفت: — «این برای من!» سو‌هیون خندید. — «تو که قرار بود مهمونی منو خراب نکنی!» — «من دارم کمک می‌کنم!» همه خندیدند. آن شب پر شد از عکس گرفتن، خنده، کیک و حرف‌های ساده. سو‌هیون برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد یک روز واقعاً فقط برای خودش بوده. و در میان تمام آدم‌هایی که آن شب کنارش بودند، نگاه جی‌هون بیشتر از همه روی او می‌ماند. او چیزی نمی‌گفت. فقط خوشحال بود که سو‌هیون لبخند می‌زند. اما سو‌هیون هنوز نمی‌دانست... این فقط یک جشن تولد نبود. این شبی بود که قرار بود احساسات پنهان جی‌هون، آرام‌آرام وارد زندگی او شوند ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
ممبر های خوشگلم اگه مشکلی یا انتقادی تا الان دارید بگید ❤️
پارت بیست‌وچهارم | شبی که تمام نشد جشن تولد کم‌کم آرام‌تر شده بود. سو‌هیون هنوز لبخند روی لب داشت و هر چند لحظه یک‌بار به آسمان نگاه می‌کرد؛ انگار هنوز نمی‌توانست باور کند تمام آن نورها و نوشته‌ی «تولدت مبارک» برای خودش بوده. رو به شیائو کرد و گفت: — «واقعاً ممنونم.» شیائو خندید. — «چند بار دیگه می‌خوای بگی؟» — «تا وقتی خسته بشی.» بعد سو‌هیون به سمت جی‌هون برگشت. — «و تو... واقعاً ممنونم. نمی‌دونم چطور جبرانش کنم.» جی‌هون آرام گفت: — «لازم نیست جبران کنی.» — «ولی تو برای این همه چیز وقت گذاشتی.» — «فقط می‌خواستم امروز خوشحال باشی.» سو‌هیون برای لحظه‌ای ساکت شد. بعد لبخند زد. — «موفق شدی.» شیائو ناگهان گفت: — «خب! جشن هنوز تموم نشده.» سو‌هیون با تعجب پرسید: — «دیگه چی مونده؟» شیائو دست او را گرفت. — «بیا.» جی‌هون هم پشت سرشان حرکت کرد. چند دقیقه بعد وارد ساختمانی شدند که چند اتاق مختلف داشت؛ هر اتاق برای یک بخش از جشن آماده شده بود. یک اتاق پر از عکس‌ها و تزئینات تولد بود. اتاق دیگری برای بازی و سرگرمی آماده شده بود. اتاق آخر هم فضایی آرام با میزهای کوچک و خوراکی‌های مختلف داشت. سو‌هیون با تعجب اطرافش را نگاه کرد. — «شما از کی برای این همه چیز برنامه ریختید؟» شیائو با افتخار گفت: — «از وقتی فهمیدیم تولدت و فارغ‌التحصیلیت توی یه روز افتاده.» سو‌هیون خندید. — «من واقعاً خوش‌شانس بودم که شما دو نفر رو دارم.» نگاهش برای لحظه‌ای روی جی‌هون ماند. جی‌هون چیزی نگفت. فقط لبخند کوتاهی زد. مدتی بعد، شیائو برای آوردن چند نوشیدنی از اتاق خارج شد. سو‌هیون هم برای دیدن بخش دیگری از ساختمان کمی از جمع فاصله گرفت. در راهرو، چند پسر که آنجا بودند متوجه او شدند. یکی از آنها جلو آمد و با لحنی نامناسب شروع به مزاحمت کرد. سو‌هیون عقب رفت. — «لطفاً کنار برید.» یکی دیگر راهش را بست. سو‌هیون اخم کرد. — «گفتم کنار برید.» یکی از آنها دستش را به سمت او دراز کرد. سو‌هیون سریع عقب کشید. اما قبل از اینکه کسی بتواند به او نزدیک‌تر شود، صدای سردی از پشت سرشان آمد: — «گفتم کنار برید.» همه برگشتند. جی‌هون چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. چهره‌اش کاملاً جدی شده بود. یکی از پسرها گفت: — «ما فقط داشتیم شوخی می‌کردیم.» جی‌هون بدون تغییر حالت گفت: — «وقتی طرف مقابل نمی‌خنده، اسمش شوخی نیست.» سکوت سنگینی در راهرو افتاد. پسرها بالاخره کنار رفتند. جی‌هون به سمت سو‌هیون آمد. — «خوبی؟» سو‌هیون سرش را تکان داد. — «آره.» جی‌هون نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود دیگر کسی مزاحمش نمی‌شود. بعد گفت: — «اگر کسی دوباره مزاحمت شد، از اونجا دور شو و به شیائو یا من خبر بده.» سو‌هیون چند ثانیه به او نگاه کرد. در چهره‌ی جی‌هون هنوز همان سردی همیشگی بود. اما پشت آن سردی، نگرانی واضحی دیده می‌شد. سو‌هیون آرام گفت: — «ممنون که اومدی.» جی‌هون پاسخ داد: — «طبیعیه.» سو‌هیون لبخند کوچکی زد. و برای اولین بار، نگاهش به جی‌هون فقط نگاه یک دوست یا آشنای جدید نبود. چیزی در رفتار او باعث شده بود سو‌هیون احساس امنیت کند. حسی که هنوز نمی‌توانست اسمش را پیدا کند. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪