پارت بیستودوم | رازی که شیائو گفت
سوهیون برای گرفتن چند عکس دیگر با برادرش کمی از شیائو فاصله گرفت.
شیائو همانجا ماند.
چند لحظه بعد جیهون که از دور مراسم را دنبال میکرد، به سمت شیائو آمد.
— «سوهیون کجاست؟»
شیائو به سمت دیگری اشاره کرد.
— «رفته با برادرش عکس بگیره.»
جیهون نگاهی به سوهیون انداخت.
او دسته گل را در دست گرفته بود و با برادرش میخندید.
لبخند خیلی کمرنگی روی صورت جیهون نشست.
شیائو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «یه چیزی هست که باید بدونی.»
جیهون به او نگاه کرد.
— «چی؟»
شیائو آرام گفت:
— «امروز تولد سوهیونه.»
جیهون کمی متعجب شد.
— «امروز؟»
— «آره.»
شیائو ادامه داد:
— «خودش خیلی بهش اهمیت نمیده. حتی امروز وقتی برادرش یادش انداخت، تازه یادش افتاد.»
جیهون دوباره به سوهیون نگاه کرد.
او هنوز کنار برادرش ایستاده بود و برای عکس دیگری لبخند میزد.
جیهون پرسید:
— «چند ساله میشه؟»
شیائو سن او را گفت.
بعد با لبخند اضافه کرد:
— «و امروز هم فارغالتحصیلیشه. برای همین فکر کردم شاید خوب باشه یه کاری براش بکنی.»
جیهون چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد آرام پرسید:
— «اگر براش کاری انجام بدم، ناراحت نمیشه؟»
شیائو خندید.
— «سوهیون؟ نه. فقط احتمالاً اولش میگه لازم نبود.»
جیهون لبخند کوچکی زد.
— «احتمالاً همین کار رو میکنه.»
شیائو با تعجب پرسید:
— «پس انجامش میدی؟»
جیهون نگاهی دوباره به سوهیون انداخت.
— «آره.»
بعد تلفنش را از جیبش بیرون آورد.
— «ولی چیزی بهش نگو.»
شیائو با شیطنت گفت:
— «قول میدم.»
جیهون چند قدم دور شد و شمارهای را گرفت.
— «برای امشب یه برنامه دارم.»
صدای طرف مقابل از آن سوی تلفن آمد.
جیهون ادامه داد:
— «میخوام همهچیز کاملاً آماده باشه.»
مکثی کرد.
— «و مهمتر از همه... سوهیون نباید تا آخرین لحظه چیزی بفهمه.»
تماس را قطع کرد.
همان لحظه سوهیون با برادرش به سمتشان برگشت.
لبخند روی صورتش بود و دسته گل هنوز در دستش بود.
— «چی کار میکردید؟»
شیائو خیلی سریع جواب داد:
— «هیچی!»
سوهیون با شک نگاهش کرد.
— «چرا اینقدر عجیب جواب دادی؟»
شیائو خندید.
— «چون... امروز تولدته! باید خوشحال باشم.»
سوهیون سرش را تکان داد.
— «تو واقعاً عجیبی.»
اما کمی آنطرفتر، جیهون آرام ایستاده بود.
و برای اولین بار، داشت برای چیزی برنامهریزی میکرد که قرار بود فقط متعلق به سوهیون باشد.
یک جشن کوچک برای تولدش.
یک تبریک برای فارغالتحصیلیاش.
و شاید...
شروع چیزی که خودش هنوز جرئت نکرده بود اسمش را بگذارد
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستوسوم | تولدت مبارک
شب شده بود.
سوهیون اصلاً نمیدانست شیائو او را به کجا میبرد.
فقط میدانست قرار است بعد از یک روز طولانی، کمی بیرون بروند و جشن کوچکی بگیرند.
وقتی به مقصد رسیدند، سوهیون با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
— «اینجا کجاست؟»
شیائو لبخند زد.
— «فعلاً سؤال نپرس.»
جیهون کمی دورتر ایستاده بود.
سوهیون با دیدنش متعجب شد.
— «تو اینجایی؟»
جیهون فقط گفت:
— «تولدت مبارک.»
سوهیون خندید.
— «هنوز که چیزی نشده.»
شیائو جلو آمد و گفت:
— «خب، حالا باید یه کاری کنی.»
— «چی؟»
شیائو با خنده گفت:
— «چشماتو ببند.»
سوهیون با شک نگاهش کرد.
— «چرا؟»
— «چون میخوام سوپرایزت کنم.»
سوهیون چشمهایش را بست.
شیائو با اشاره به جیهون گفت:
— «جیهون، تو هم کمک کن. نذار ببینه.»
جیهون نزدیک آمد و دستهایش را جلوی چشمهای سوهیون گرفت تا چیزی نبیند.
سوهیون خندید.
— «چرا من حس میکنم دارین یه نقشهای میکشین؟»
شیائو گفت:
— «چون واقعاً داریم.»
چند ثانیه گذشت.
صدای جمعیتی کوچک در اطرافشان شنیده میشد.
بعد همهچیز ساکت شد.
جیهون دستهایش را کنار کشید.
شیائو گفت:
— «حالا چشماتو باز کن.»
سوهیون آرام چشمهایش را باز کرد.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
آسمان شب بالای سرش روشن شده بود.
نورهای رنگارنگ یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر میشدند و در میانشان نوشتهای شکل گرفت:
«تولدت مبارک، سوهیون»
چشمهای سوهیون از تعجب باز مانده بود.
لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
— «وای...»
دوباره به آسمان نگاه کرد.
— «این... برای منه؟»
شیائو با هیجان گفت:
— «آره!»
سوهیون دستش را جلوی دهانش گذاشت و خندید.
— «باورم نمیشه.»
جیهون کمی عقبتر ایستاده بود و فقط نگاهش میکرد.
سوهیون برگشت و با لبخند گفت:
— «تو این کارو کردی؟»
جیهون پاسخ داد:
— «فقط یه تبریک سادهست.»
سوهیون سرش را تکان داد.
— «این که ساده نیست.»
چند لحظه بعد، یک کیک بزرگ آوردند.
روی کیک نوشته شده بود:
«تولدت مبارک، سوهیون 🌸»
شیائو با ذوق گفت:
— «خب! حالا وقت کیکه!»
سوهیون خندید.
شمعها روشن شدند.
همه شروع کردند به تبریک گفتن.
سوهیون قبل از فوت کردن شمعها، چند لحظه به شعلهها نگاه کرد.
بعد آرام چشمهایش را بست و آرزویی کرد.
وقتی شمعها را فوت کرد، صدای دست زدن و خنده همهجا را پر کرد.
شیائو اولین تکهی کیک را برداشت و گفت:
— «این برای من!»
سوهیون خندید.
— «تو که قرار بود مهمونی منو خراب نکنی!»
— «من دارم کمک میکنم!»
همه خندیدند.
آن شب پر شد از عکس گرفتن، خنده، کیک و حرفهای ساده.
سوهیون برای اولین بار بعد از مدتها احساس کرد یک روز واقعاً فقط برای خودش بوده.
و در میان تمام آدمهایی که آن شب کنارش بودند، نگاه جیهون بیشتر از همه روی او میماند.
او چیزی نمیگفت.
فقط خوشحال بود که سوهیون لبخند میزند.
اما سوهیون هنوز نمیدانست...
این فقط یک جشن تولد نبود.
این شبی بود که قرار بود احساسات پنهان جیهون، آرامآرام وارد زندگی او شوند
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
ممبر های خوشگلم اگه مشکلی یا انتقادی تا الان دارید بگید ❤️
پارت بیستوچهارم | شبی که تمام نشد
جشن تولد کمکم آرامتر شده بود.
سوهیون هنوز لبخند روی لب داشت و هر چند لحظه یکبار به آسمان نگاه میکرد؛ انگار هنوز نمیتوانست باور کند تمام آن نورها و نوشتهی «تولدت مبارک» برای خودش بوده.
رو به شیائو کرد و گفت:
— «واقعاً ممنونم.»
شیائو خندید.
— «چند بار دیگه میخوای بگی؟»
— «تا وقتی خسته بشی.»
بعد سوهیون به سمت جیهون برگشت.
— «و تو... واقعاً ممنونم. نمیدونم چطور جبرانش کنم.»
جیهون آرام گفت:
— «لازم نیست جبران کنی.»
— «ولی تو برای این همه چیز وقت گذاشتی.»
— «فقط میخواستم امروز خوشحال باشی.»
سوهیون برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخند زد.
— «موفق شدی.»
شیائو ناگهان گفت:
— «خب! جشن هنوز تموم نشده.»
سوهیون با تعجب پرسید:
— «دیگه چی مونده؟»
شیائو دست او را گرفت.
— «بیا.»
جیهون هم پشت سرشان حرکت کرد.
چند دقیقه بعد وارد ساختمانی شدند که چند اتاق مختلف داشت؛ هر اتاق برای یک بخش از جشن آماده شده بود.
یک اتاق پر از عکسها و تزئینات تولد بود.
اتاق دیگری برای بازی و سرگرمی آماده شده بود.
اتاق آخر هم فضایی آرام با میزهای کوچک و خوراکیهای مختلف داشت.
سوهیون با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
— «شما از کی برای این همه چیز برنامه ریختید؟»
شیائو با افتخار گفت:
— «از وقتی فهمیدیم تولدت و فارغالتحصیلیت توی یه روز افتاده.»
سوهیون خندید.
— «من واقعاً خوششانس بودم که شما دو نفر رو دارم.»
نگاهش برای لحظهای روی جیهون ماند.
جیهون چیزی نگفت.
فقط لبخند کوتاهی زد.
مدتی بعد، شیائو برای آوردن چند نوشیدنی از اتاق خارج شد.
سوهیون هم برای دیدن بخش دیگری از ساختمان کمی از جمع فاصله گرفت.
در راهرو، چند پسر که آنجا بودند متوجه او شدند.
یکی از آنها جلو آمد و با لحنی نامناسب شروع به مزاحمت کرد.
سوهیون عقب رفت.
— «لطفاً کنار برید.»
یکی دیگر راهش را بست.
سوهیون اخم کرد.
— «گفتم کنار برید.»
یکی از آنها دستش را به سمت او دراز کرد.
سوهیون سریع عقب کشید.
اما قبل از اینکه کسی بتواند به او نزدیکتر شود، صدای سردی از پشت سرشان آمد:
— «گفتم کنار برید.»
همه برگشتند.
جیهون چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً جدی شده بود.
یکی از پسرها گفت:
— «ما فقط داشتیم شوخی میکردیم.»
جیهون بدون تغییر حالت گفت:
— «وقتی طرف مقابل نمیخنده، اسمش شوخی نیست.»
سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
پسرها بالاخره کنار رفتند.
جیهون به سمت سوهیون آمد.
— «خوبی؟»
سوهیون سرش را تکان داد.
— «آره.»
جیهون نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود دیگر کسی مزاحمش نمیشود.
بعد گفت:
— «اگر کسی دوباره مزاحمت شد، از اونجا دور شو و به شیائو یا من خبر بده.»
سوهیون چند ثانیه به او نگاه کرد.
در چهرهی جیهون هنوز همان سردی همیشگی بود.
اما پشت آن سردی، نگرانی واضحی دیده میشد.
سوهیون آرام گفت:
— «ممنون که اومدی.»
جیهون پاسخ داد:
— «طبیعیه.»
سوهیون لبخند کوچکی زد.
و برای اولین بار، نگاهش به جیهون فقط نگاه یک دوست یا آشنای جدید نبود.
چیزی در رفتار او باعث شده بود سوهیون احساس امنیت کند.
حسی که هنوز نمیتوانست اسمش را پیدا کند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستوپنجم | خستگیِ یک شب طولانی
بعد از اتفاق راهرو، سوهیون و شیائو دوباره به جمع برگشتند.
شیائو سعی میکرد حالوهوای جشن را عوض کند.
— «خب! امشب قرار نیست کسی اخم کنه.»
سوهیون لبخند زد.
— «باشه.»
میز پر از کیک، دسر و نوشیدنیهای بدون الکل بود.
سوهیون که از صبح زود بیدار شده بود و تمام روز درگیر مراسم فارغالتحصیلی و جشن بود، کمکم احساس کرد انرژیاش تمام شده.
روی صندلی نشست و جرعهای از نوشیدنیاش خورد.
چند دقیقه بعد سرش را روی دستش گذاشت.
شیائو متوجه شد.
— «سوهیون؟ خوبی؟»
سوهیون سرش را بلند کرد.
— «آره... فقط خیلی خستهام.»
— «چشمات داره بسته میشه.»
سوهیون خندید.
— «امروز خیلی اتفاق افتاد.»
جیهون که آن نزدیکی بود، متوجه حالتش شد.
— «بهتره کمی استراحت کنی.»
سوهیون گفت:
— «من خوبم.»
اما وقتی خواست از جایش بلند شود، برای لحظهای تعادلش به هم خورد.
جیهون سریع نزدیک شد تا اگر لازم شد کمکش کند.
— «آروم.»
سوهیون دوباره نشست.
— «فکر کنم واقعاً خسته شدم.»
شیائو گفت:
— «امروز از صبح دانشگاه بودی، بعد جشن، بعد عکس، بعد این همه رفتوآمد... معلومه خسته میشی.»
سوهیون با لبخند به جیهون نگاه کرد.
— «ولی ارزشش رو داشت.»
جیهون پرسید:
— «چرا؟»
سوهیون کمی فکر کرد.
— «چون امروز خیلی خوشحال بودم.»
بعد آرامتر گفت:
— «و فکر کنم مدتها بود اینقدر خوشحال نبودم.»
جیهون چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
شیائو پتو و یک لیوان آب برای سوهیون آورد.
— «امشب دیگه قهرمانبازی درنیار. بشین و استراحت کن.»
سوهیون خندید.
— «باشه، خانم پرستار.»
چند دقیقه بعد، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
چشمهایش آرامآرام سنگین شد.
جیهون از دور نگاهش کرد.
امشب همهچیز برای سوهیون عالی شروع شده بود...
و حالا تنها چیزی که میخواست این بود که مطمئن شود پایان شب هم برای او آرام و امن باشد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستوششم | حرفهایی که نباید گفته میشد
شب آرامتر شده بود.
بعد از تمام شدن جشن، شیائو کیفش را روی شانهاش انداخت و گفت:
— من خودم تنها میرم خونه. فردا میبینمت، سوهیون.
سوهیون لبخند خستهای زد.
— خداحافظ شیائو...
شیائو نگاهی کوتاه به جیهون انداخت و گفت:
— مراقبش باش.
جیهون با آرامش سر تکان داد.
— حتماً.
شیائو رفت و کمکم در تاریکی خیابان ناپدید شد.
سوهیون و جیهون آرام در پیادهرو قدم میزدند. سوهیون از خستگی چشمهایش نیمهباز بود و گاهی قدمهایش نامنظم میشد.
ناگهان ایستاد.
جیهون برگشت.
— چی شد؟
سوهیون با صدای آرامی گفت:
— جیهون...
— بله؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با لبخند محوی گفت:
— من خیلی غمگینم.
لبخند جیهون محو شد.
سوهیون به آسمان نگاه کرد.
— همه یه گذشتهای دارن... خاطره دارن... یه بچگی دارن که میتونن دربارهش حرف بزنن.
دستش را آرام روی گردنبندش گذاشت.
— ولی من...
صدایش کمی لرزید.
— من هیچی ندارم.
جیهون چیزی نگفت.
سوهیون ادامه داد:
— حتی نمیدونم بچگیم چه شکلی بوده... نمیدونم اولین کسی که دوستش داشتم کی بوده... نمیدونم اولین بار کجا خندیدم...
بعد ناگهان به جیهون نگاه کرد.
— خیلی بده، نه؟
جیهون چند ثانیه به او خیره ماند.
چیزی در نگاهش سنگین شد، اما فقط لبخند بسیار کوچکی زد.
— شاید گذشتهات رو یادت نیاد... ولی هنوز میتونی آیندهات رو بسازی.
سوهیون با حالت خوابآلود گفت:
— تو چرا همیشه حرفای قشنگ میزنی؟
جیهون ابرویش را کمی بالا برد.
— همیشه؟
— آره...
بعد مکث کرد و خیلی جدی اضافه کرد:
— فکر کنم ازت خوشم میاد.
جیهون برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
سوهیون اما انگار اصلاً متوجه حرف خودش نشده بود.
— ولی یه مشکل داری...
— چه مشکلی؟
سوهیون با چشمهای نیمهباز گفت:
— زیادی جدیای.
جیهون خنده کوتاهی کرد.
— و تو زیادی خستهای.
سوهیون خواست دوباره راه برود، اما بعد از چند قدم ایستاد.
— دیگه نمیتونم.
جیهون به او نگاه کرد.
— نمیتونی چی؟
— راه برم.
جیهون آهی کشید.
— سوهیون...
— من واقعاً خستهام.
چند ثانیه بعد، جیهون خم شد و او را با احتیاط روی پشتش گرفت.
سوهیون با تعجب گفت:
— داری منو کجا میبری؟
— خونه.
— خونهی من؟
جیهون لحظهای مکث کرد.
— اول باید مطمئن بشم حالت خوبه. بعد میرسونمت خونه.
سوهیون سرش را روی شانهی او گذاشت.
چند قدم که گذشتند، دوباره با صدای آرام گفت:
— جیهون؟
— بله؟
— تو...
مکث کرد.
— تو خیلی خوبی.
جیهون لبخند کوچکی زد.
— این حرف رو فردا هم یادت میمونه؟
سوهیون سریع جواب داد:
— نه!
جیهون خندید.
— حداقل صادق هستی.
سوهیون چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدایی خوابآلود گفت:
— ولی یه چیز دیگه رو هم میخوام بگم...
— چی؟
— اگه یه روزی...
چشمهایش آرام بسته شد.
— اگه یه روزی من تو رو یادم نرفت...
جیهون قدمهایش را آهستهتر کرد.
— چی؟
سوهیون دیگر جواب نداد.
خوابش برده بود.
جیهون چند لحظه به سکوت او گوش داد و آرام گفت:
— لازم نیست منو از گذشتهات به یاد بیاری، سوهیون...
نگاهش را به مسیر روبهرو دوخت.
— فقط شاید... یه روز منو به خاطر چیزی که الان هستم انتخاب کنی.
و در سکوت شب، به راهش ادامه داد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستوهفتم | صبحی که چیزی یادش نمیآمد
نور کمرنگ صبح از میان پردهها وارد اتاق شد.
سوهیون آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
بعد ناگهان نشست.
— من... کجام؟
نگاهش را به اطراف چرخاند.
اتاق مرتب و ناآشنایی بود.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت و سعی کرد اتفاقات دیشب را به یاد بیاورد.
جشن...
شیائو...
کیک...
جیهون...
بعد فقط چند تصویر پراکنده از قدم زدن در خیابان به ذهنش رسید، اما جزئیات زیادی یادش نمیآمد.
همان لحظه صدای در آمد.
— بیداری؟
سوهیون سرش را بلند کرد.
جیهون پشت در ایستاده بود و یک لیوان آب در دست داشت.
سوهیون با تعجب گفت:
— من اینجام؟
جیهون لیوان را روی میز گذاشت.
— دیشب خیلی خسته بودی. برای همین آوردمت اینجا تا استراحت کنی.
سوهیون چند لحظه ساکت ماند.
— من... دیشب کار عجیبی نکردم؟
جیهون خیلی آرام لبخند زد.
— بستگی داره منظورت از «عجیب» چی باشه.
سوهیون مشکوک نگاهش کرد.
— چرا اینجوری میخندی؟
— هیچ.
— جیهون.
— بله؟
— من چیزی گفتم؟
جیهون چند لحظه سکوت کرد.
— چند چیز.
سوهیون کمی مضطرب شد.
— چی گفتم؟
جیهون جواب نداد.
سوهیون چشمهایش را ریز کرد.
— نگو که حرف بدی زدم!
جیهون لبخند کوچکی زد.
— نه. فقط خیلی صادق بودی.
سوهیون صورتش را با دست پوشاند.
— وای...
— نگران نباش.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
سوهیون دستش را پایین آورد.
— خب... چی گفتم؟
جیهون به او نگاه کرد، اما تصمیم گرفت چیزی نگوید.
— بهتره خودت یادت بیاد.
سوهیون با ناراحتی گفت:
— من از این جواب متنفرم!
جیهون خندید.
برای اولین بار، سوهیون او را اینطور راحت و بیتکلف در حال خندیدن میدید.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— تو وقتی میخندی...
جیهون ساکت شد.
سوهیون ادامه داد:
— خیلی فرق میکنی.
— فرق میکنم؟
— آره. بیشتر شبیه یه آدم معمولی میشی.
جیهون ابرویش را بالا برد.
— یعنی قبلش چی بودم؟
سوهیون لبخند زد.
— یه مدیر خیلی جدی و ترسناک.
— من که هنوز مدیر بودنم رو بهت نگفتم.
سوهیون مکث کرد.
— درست میگی...
برای چند لحظه هر دو ساکت شدند.
بعد سوهیون به گردنبندش نگاه کرد.
انگشتش را روی آن کشید.
— جیهون...
— بله؟
— دیشب درباره گذشتهم حرف زدم؟
لبخند از صورت جیهون کنار رفت.
اما جوابش آرام بود:
— آره.
سوهیون نگاهش را پایین انداخت.
— چیز زیادی نگفتم؟
— فقط گفتی که ناراحتی چون گذشتهای رو که باید میداشتی، نداری.
سوهیون نفس آرامی کشید.
— راستش... هنوز هم همین حس رو دارم.
جیهون چند ثانیه به او نگاه کرد.
— میدونم.
سوهیون سرش را بلند کرد.
— ولی نمیخوام کسی به خاطر گذشتهای که ندارم، باهام مثل یه آدم شکسته رفتار کنه.
جیهون آرام گفت:
— من هم همین کار رو نمیکنم.
سوهیون لبخند کوچکی زد.
— خوبه.
بعد از تخت پایین آمد.
— راستی... دیشب منو تا اینجا آوردی؟
— بله.
— پیاده؟
— بیشتر مسیر.
سوهیون با تعجب به او نگاه کرد.
— پس خیلی سنگین بودم؟
جیهون برای اولین بار کمی دستپاچه شد.
— نه.
سوهیون خندید.
— جواب خیلی سریعی بود.
جیهون چیزی نگفت.
سوهیون کیفش را برداشت و به سمت در رفت.
قبل از خروج، برگشت و گفت:
— ممنون که مراقبم بودی.
جیهون فقط سر تکان داد.
— خواهش میکنم.
سوهیون چند قدم رفت، اما ناگهان ایستاد.
— جیهون؟
— بله؟
— اگه دیشب حرف خجالتآوری زدم...
لبخند خجالتیای زد.
— لطفاً فراموشش کن.
جیهون لبخند کوچکی زد.
— سعی میکنم.
سوهیون با شک نگاهش کرد.
— «سعی میکنم» یعنی یادت میمونه!
جیهون این بار واقعاً خندید.
و سوهیون، بدون اینکه بداند دیشب چه حرفهایی زده، از خانه بیرون رفت.
اما جیهون هنوز همانجا ایستاده بود.
حرفهای دیشب سوهیون هنوز در ذهنش بود...
و برای اولین بار، احساس میکرد شاید چیزی که بین آنها شکل گرفته، دیگر فقط مربوط به گذشته نیست.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت بیستوهشتم | هدیهای برای سوهیون
سوهیون بعد از خداحافظی از جیهون، به سمت خانهاش رفت.
وقتی در را باز کرد، کیفش را کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید.
روز عجیبی بود.
جشن، حرفهای دیشب، جیهون...
هنوز نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود.
اما همین که چند قدم داخل خانه رفت، چیزی توجهش را جلب کرد.
روی میز کنار پنجره، یک دسته رز سفید و صورتی داخل یک گلدان شیشهای قرار داشت.
کنار گلها، یک جعبهی کادوی مشکیرنگ بود.
سوهیون با تعجب نزدیک شد.
— این دیگه چیه؟
روی جعبه یک پاکت کوچک قرار داشت.
روی آن فقط نوشته شده بود:
«برای سوهیون.»
سوهیون پاکت را برداشت و نامه را باز کرد.
داخلش نوشته شده بود:
««سوهیون،
تولدت مبارک.
شاید بعضی آدمها گذشتهی زیادی برای تعریف کردن داشته باشند، اما تو چیزی داری که خیلی باارزشتر است؛ توانایی اینکه با وجود تمام چیزهایی که از دست دادی، باز هم ادامه بدهی.
تو دختری قوی هستی.
حتی اگر خودت همیشه این را باور نکنی.
امیدوارم از این به بعد، روزهایی داشته باشی که ارزش به خاطر سپردن داشته باشند.
لبخندت را حفظ کن.
تو شایستهی روزهای خوب بیشتری هستی.
و اگر روزی احساس کردی تنهایی، یادت باشد که آدمهایی هستند که واقعاً برایت اهمیت قائلاند.
تولدت مبارک، سوهیون.
— جیهون»»
سوهیون چند ثانیه بیحرکت ماند.
دوباره نامه را خواند.
بعد نگاهش به گلها افتاد.
آرام لبخند زد.
— جیهون...
جعبه را باز کرد.
داخل آن یک گردنبند ظریف و ساده قرار داشت؛ زنجیری نقرهای با یک آویز کوچک.
سوهیون گردنبند را برداشت و زیر نور پنجره نگاهش کرد.
در کنار آن یک شیشه عطر ظریف قرار داشت.
درِ عطر را باز کرد و بوی ملایم و شیرینی در اتاق پخش شد.
سوهیون دوباره لبخند زد.
— حتی عطر هم انتخاب کرده...
گوشیاش را برداشت.
چند لحظه روی صفحه خیره ماند.
بعد وارد گفتوگو با جیهون شد.
انگشتش چند بار روی صفحه حرکت کرد.
در نهایت نوشت:
«ممنونم... برای همهچیز.»
اما قبل از ارسال، کمی مکث کرد.
بعد جملهی دیگری اضافه کرد:
«فکر کنم امسال یکی از قشنگترین تولدهای زندگیم بود.»
پیام را فرستاد.
چند ثانیه بعد، گوشی لرزید.
جیهون:
«خوشحالم که خوشت اومد.»
سوهیون به صفحه نگاه کرد.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
بعد به گردنبند نگاه کرد.
آن را آرام در دست گرفت و زیر لب گفت:
— شاید گذشتهای نداشته باشم...
مکث کرد.
— ولی شاید بتونم یه آیندهی قشنگ بسازم.
و برای اولین بار، به جای اینکه از گذشتهی گمشدهاش غمگین شود، به آیندهای فکر کرد که هنوز هیچچیزش نوشته نشده بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪