دیدمش
بلاخره یک بار دیگر دیدمش
ولی...
نمیدانم چرا اینگونه است
هیچ وقت اورا اینگونه ندیده ام
لبخند زیبایش محو شده
او هیچ وقت انرژی اش به پایان نمیرسید چرا الان یه گوشه بی انرژی نشسته است
به او نگاه میکنم
دستانش.دستان زیبایش. انگشتان ظریف او.
چه کسی توانسته این کار را با انگشتانش بکند
به خاطر من است
میدانم
آنها شکسته اند
نور چشمانش. آنها خاموش شده اند
منی که روزی حاضر بودم زندگی ام را در قبال زندگی اش بدهم چرا باید اورا این گونه ببینم
و ناگهان فهمیدم بدون این که متوجه شود دارم زجه میزنم
برای او
و سپس تنها چیزی که از او باقی مانده بود گلی که برای قرار اول به او داده بودم
آنقدر ذهنم مشغول بود آنقدر عصبی بودم که جایی برای پناه نداشتم
انقدر غمگین بودم که اشکی برام باقی نمانده بود
آنقدر نگران ترک از دست دادن دوست هایم بودم که به خودم فکر نمی کردم
من آنقدر خسته بودم که انتها نداشت...
گاهی اوقات حالم چنان میشود که تمام وجودم گریه میکند جز چشمانم
من هیچ پناهی ندارم ای اقیانوس حرفمو بشنو چون کسی را برای گفتنش هم ندارم، تو رازدار من باش.
روی دایو متصل به کشتی نشستم. به رو به رو خیره شدم.
بازی های کودکیم با همین صحنه دوباره در ذهنم نمایان شدند.
وقتی روی لبه ی کابینت می ایستادم و وانمود میکردم در یک کشتیه دزدان دریایی گیر و افتاده ام و آنها میخواهند من را تبدیل کنند به خوراک کوسه ها.
ولی الآن نه دزد دریایی ای است و نه اجباری، اما عجیب است که دارم خرد شدن استخوان هایم زیر دندان های کوسه را تصور میکنم.
شاید وقت آن است که رویاهای بچگیم تبدیل به حقایق بزرگسالیم شوند.