روی دایو متصل به کشتی نشستم. به رو به رو خیره شدم.
بازی های کودکیم با همین صحنه دوباره در ذهنم نمایان شدند.
وقتی روی لبه ی کابینت می ایستادم و وانمود میکردم در یک کشتیه دزدان دریایی گیر و افتاده ام و آنها میخواهند من را تبدیل کنند به خوراک کوسه ها.
ولی الآن نه دزد دریایی ای است و نه اجباری، اما عجیب است که دارم خرد شدن استخوان هایم زیر دندان های کوسه را تصور میکنم.
شاید وقت آن است که رویاهای بچگیم تبدیل به حقایق بزرگسالیم شوند.