به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد.
نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید ،
همین جوری دوتا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، میخواهد پر بکشد.
_سال بلوا
دیروز خوابت را دیدم و انگار شاخهای سبز بودی.
خرامان، رقصان، روی ناهمواریهایم خم میشدی. مگر چیزی بیش از اینکه شاخهای سبز باشی، خوشحالم میکند؟
_ نزار قبانی
+پس از این همه سال، هنوز نمیدانی او چطور آدمی است؟
_چطور میتوان در مورد انسانها تصمیمی نهایی گرفت. همه مدام در حال تغییر کردن اند.
_عاشق مترسک ، فیلیسهیستینگز
فقط تا زمانی می توان زندگی کرد که مست زندگی بود؛ ولی به محض آنکه هوشیار می شوی، دیگر نمیتوانی نبینی که همه ی اینها فقط فریب است، آن هم فریبی ابلهانه! مسئله دقیقا همین است که حتی هیچ چیز خنده دار و رندانه ای هم نمی توان در آن یافت، فقط بلاهت است و بی رحمی!
_ اعتراف ، لئو تولستوی