+پس از این همه سال، هنوز نمیدانی او چطور آدمی است؟
_چطور میتوان در مورد انسانها تصمیمی نهایی گرفت. همه مدام در حال تغییر کردن اند.
_عاشق مترسک ، فیلیسهیستینگز
فقط تا زمانی می توان زندگی کرد که مست زندگی بود؛ ولی به محض آنکه هوشیار می شوی، دیگر نمیتوانی نبینی که همه ی اینها فقط فریب است، آن هم فریبی ابلهانه! مسئله دقیقا همین است که حتی هیچ چیز خنده دار و رندانه ای هم نمی توان در آن یافت، فقط بلاهت است و بی رحمی!
_ اعتراف ، لئو تولستوی
هر قدر به من بگویید تو نمیتوانی به معنای زندگی پی ببری، فکر نکن، زندگیت را بکن دیگر نمیتوانم این کار را انجام دهم، زیرا در گذشته بیش از حد این کار را کرده ام.
_اعتراف ، لئو تولستوی
آن وقت هنوز نمیدانستم که این حال من عشق نام دارد. خیال میکردم که این حال همیشه ممکن است پیش آید و این احساس چیزی است که به رایگان در دل پدید میآید.
_سعادت زناشویی ، لئو تولستوی
و فکر نکنید که مبالغه میکنم. شما را به خدا این فکر را نکنید ناستنکا، زیرا من بعضی وقتها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که... چون من در این اوقات به این فکر میافتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقتا فکر میکنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست دادهام، چون خودم را لعنت کردم، چون همیشه بعد از این شبهای رویا هوشیار میشوم و این هوشیاری نمیدانید چه تلخ است .
_شب های روشن ، فئودور داستایوفسکی