آن وقت هنوز نمیدانستم که این حال من عشق نام دارد. خیال میکردم که این حال همیشه ممکن است پیش آید و این احساس چیزی است که به رایگان در دل پدید میآید.
_سعادت زناشویی ، لئو تولستوی
و فکر نکنید که مبالغه میکنم. شما را به خدا این فکر را نکنید ناستنکا، زیرا من بعضی وقتها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که... چون من در این اوقات به این فکر میافتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقتا فکر میکنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست دادهام، چون خودم را لعنت کردم، چون همیشه بعد از این شبهای رویا هوشیار میشوم و این هوشیاری نمیدانید چه تلخ است .
_شب های روشن ، فئودور داستایوفسکی
وای ناستنکا، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک «هیچ» احمقانه و بیمعنی، همه خواب بوده است.
_شب های روشن ، فئودور داستایوفسکی
عادت، ناجوانمردانهترین بیماری است، زیرا هر بداقبالی را به ما میقبولاند، هر دردی را و هر مرگی را.
در اثر عادت، در کنار افرادِ نفرتانگیز زندگی میکنیم، به تحمل زنجیرها رضا میدهیم، بیعدالتیها و رنجها را تحمل میکنیم. به درد، به تنهائی و به همه چیز تسلیم میشویم.
عادت، بیرحمترین زهرِ زندگیست.
زیرا آهسته وارد میشود، در سکوت، کمکم رشد میکند و از بیخبریِ ما سیراب میشود و وقتی کشف میکنیم که چطور مسمومِ آن شدهایم، میبینیم که هر ذرهٔ بدنمان با آن عجین شده است، میبینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمیکند.
_ فالاچی