فریاد سرسام آور تیک و تاک ساعت با تلاشی ستودنی سعی در برهم زدن افکاری داشت که دقیقه ها ، ساعت ها ، روز ها و حتی ماه ها بر قلمرو ذهنش، بی پروا میتاختند.
باد موهای خرمایی اش در خلاف جهت حرکتش پیچ و تاب میداد و به همان سو فرار میکرد.
و اما پرواز جالب به نظر میامد نه؟
پرستو ها بی پروا به گونه ای بر پهنای آسمان به هر سو خم میشدند که به نظر می امد هیچ صداو فریادی برای توقف آن ها کافی نیست.
روی پاهایش ایستاد و به پایین نگاه کرد؛
به اندازه کافی برای شروع از زمین فاصله داشت .
تیک و تاک های ساعت دیگر شنیده نمیشد و جایش را به هوار کشیدن های باد داده بود.
باکی نبود ، قدم برداشت . بدون اهمیت به خالی بودن زیر پاهایش.
همه مواقع به هرچیزی اهمیت زیادی میداد اما این بار ،اهمیتی نداشت مگر نه؟
با خشنودی ،لبخند زنان قدم برداشت و پلک هایش را به بدرقه ی سکوتی طولانی روی هم گذاشت .
به راستی که پرواز آرامشی تکرار نشدنی را به ذهن و تنش القا کرد.
سین.الف
4 فروردین 1405
زیر درخت گردو -
فریاد سرسام آور تیک و تاک ساعت با تلاشی ستودنی سعی در برهم زدن افکاری داشت که دقیقه ها ، ساعت ها ، ر
می پرسد: چگونه؟ منظورت چیست که غمی احساس نمیکنی؟ پس تو هر لحظه را بدون غصه و با حس خوب سر میکنی؟
جواب داد: فقط غم نیست ،
هیچ حسی در تن من جاری نیست. فقط زندگی میکنم
عاری از هرگونه حس های گوناگون .
سین.الف
5 فروردین 1405
به عقیده من در دنیا هیچکس عاقل نیست مگر زن و مردی که یکدیگر را به اندازه پرستش دوست بدارند.
_ویکتور هوگو
زیر درخت گردو -
می پرسد: چگونه؟ منظورت چیست که غمی احساس نمیکنی؟ پس تو هر لحظه را بدون غصه و با حس خوب سر میکنی؟ جو
بعد از کمی تعلل ، سرش را بالا گرفت و با چشم هایی که پس از سپری کردن لحظات بسیاری در اشک ،اکنون به سرخی گونه هایش مانند شده بودند به آیینه خیره شد.
نبود
هیچکس آن جا نبود .
دست هایش را پر هیجان ، مثالِ جنبش شاخه های نازک در طوفان پاییزی تکان می داد ، اما آیینه در سکوتی کر کننده فرو رفته و حاضر نبود انعکاسِ توده ی غمِ رو به رویش را در خود جای دهد.
شاید حق با اوست که در پسِ نادیده گرفته شدن های فراوان به آیینه روی آورده بود و مشتاق دیدار خود و کلام آیینه بود ،
شاید هم حق با آیینه باشد که دلش به همراهی کردن او راضی نبود ؛
به هرحال اگر آن حجم عظیمِ دل چرکین اورا در خود میکشید تَرک برمیداشت و تیزی اش حقیقت تلخِ روح آزرده ی او را در خونش می غلتاند.
سین.الف
6 فروردین 1405