زیر درخت گردو -
فریاد سرسام آور تیک و تاک ساعت با تلاشی ستودنی سعی در برهم زدن افکاری داشت که دقیقه ها ، ساعت ها ، ر
می پرسد: چگونه؟ منظورت چیست که غمی احساس نمیکنی؟ پس تو هر لحظه را بدون غصه و با حس خوب سر میکنی؟
جواب داد: فقط غم نیست ،
هیچ حسی در تن من جاری نیست. فقط زندگی میکنم
عاری از هرگونه حس های گوناگون .
سین.الف
5 فروردین 1405
به عقیده من در دنیا هیچکس عاقل نیست مگر زن و مردی که یکدیگر را به اندازه پرستش دوست بدارند.
_ویکتور هوگو
زیر درخت گردو -
می پرسد: چگونه؟ منظورت چیست که غمی احساس نمیکنی؟ پس تو هر لحظه را بدون غصه و با حس خوب سر میکنی؟ جو
بعد از کمی تعلل ، سرش را بالا گرفت و با چشم هایی که پس از سپری کردن لحظات بسیاری در اشک ،اکنون به سرخی گونه هایش مانند شده بودند به آیینه خیره شد.
نبود
هیچکس آن جا نبود .
دست هایش را پر هیجان ، مثالِ جنبش شاخه های نازک در طوفان پاییزی تکان می داد ، اما آیینه در سکوتی کر کننده فرو رفته و حاضر نبود انعکاسِ توده ی غمِ رو به رویش را در خود جای دهد.
شاید حق با اوست که در پسِ نادیده گرفته شدن های فراوان به آیینه روی آورده بود و مشتاق دیدار خود و کلام آیینه بود ،
شاید هم حق با آیینه باشد که دلش به همراهی کردن او راضی نبود ؛
به هرحال اگر آن حجم عظیمِ دل چرکین اورا در خود میکشید تَرک برمیداشت و تیزی اش حقیقت تلخِ روح آزرده ی او را در خونش می غلتاند.
سین.الف
6 فروردین 1405
مردمی که تقاضای خیر واهی را داشته باشند ، خواستار نابودی خود هستند.
_ماکیاولی ، گفتار هایی درباره ی لیوی