مهر چنان بی مهری میکند با روحم که گویی دلیل غم پاییز و دلتنگی اش ، به تنهایی منم . . .
بالا درختم ، بین باغ جنگلی ای که الا صدا بارون صدای دیگه ای نداره و خفته گوش میدم...
آهنگی که بارها گفتهم و بازم میگم که هرچقدر برا من اعتیاده برا بقیه بی معنی .
بارون میکوبه ولی نه اونقد محکم که ا این بالا بودن پشیمون باشم .
افکارم هنوز هستن ...
همونقدر بی رحم و همونقدر در هم...
اما مگه برا همین نیومدم این بالا ؟
که شاید این جا ، بالاتر از افکارم باشم ؟
که دست بالا تر و داشته باشم ؟
چرا ، چرا....
پس شکایتی هم نیست .
بارون همچنان میکوبه ...
صدای گیتار جانی تو سکوت می پیچه و.... مورریسی این وضعی میخونه ؛
برام ناراحت نباش ،
میخوام بدونی ا اینکه دارم میرم خوشحالم ...