رواله ...
اهمیت نداره ساعت ا یک گذشته ؛
رو کاناپه پخشم تو تاریکی ...
باز کافئین . باز کتاب . باز خفته.
هیچ چیز قرار نیست تو این بُعد اهمیت داشته باشه .
چون حالا منم .
اینجا فقط منم ...
پَرسه.
به نظر میرسه تو بیکن هیلز واقعا هیچکس نمی میره ، د کم مونده بود مادر بزرگ لیدیا برگرده که اونم برگش
برگشت به تین ولف ؛
به استایلز ...
به بیکن هیلز...
به جیپ ...
پَرسه.
4 : 43 اینجا ، در دنیای واقعی ؟!
3 : 40
و داستانِ ور ، فقط داستان ور بود ؟!
The end.
اینجا ، در دنیای واقعی رو تموم کردم .
وِر...
بالای برج...
تازیانه بارون و زیر میز ...
والتر ...
چیپ ناتز و جینجر ایل...
همه و همه نماد شدن ؛