پَرسه.
ویدار ؛ بایست بت بگم ابتهاج گوش دادن یکی ا اون چیزایی که به خودت بدهکار بودی ...
اگر نیاز داری بازم ا سایه بشنوی یه نقطه بنداز پی وی .
آفتابا !
اینهمه راه آمدهای ، که به این خاک غریبی برسی ؟
ارغوانم را دیدی سر راه ؟
مثل من ...
پیر شدهست؟
چه به او گفتی ؟
او با تو چه گفت ؟
نه ، چرا می پرسم ؛
ارغوان خاموش است
دیرگاهیست که او خاموش است .
آشنایان زبانش رفتهاند !
ارغوان . . .
ویران است .
هر دومان . . .
ویرانیم .
- سایه .
پَرسه.
آفتابا ! اینهمه راه آمدهای ، که به این خاک غریبی برسی ؟ ارغوانم را دیدی سر راه ؟ مثل من ... پیر شده
من ابتهاج نمی خونم ، ابتهاج گوش میدم ؛
و این وضعیه که خیلی بی هوا شروع میکنم به زمزمه کردن یکی ا اشعار و تشم سر از اینجا در میاره ....