پَرسه.
آفتابا چه خبر ؟ اینهمه راه آمدهای ، که به این خاک غریبی برسی ؟ ارغوانم را دیدی سر راه ؟ مثل من ...
من ابتهاج نمی خونم ، ابتهاج گوش میدم ؛
و این وضعیه که خیلی بی هوا شروع میکنم به زمزمه کردن یکی ا اشعار و تشم سر از اینجا در میاره ....
آدم محویام ...
آدم بی رنگ ...
بی رد و نشون...
اگر زمانی نباشم هیچکس با هیچ چیز به یادم نمی افته .
هیچکس خاطره پر رنگی ازم نداره .
هیچکس با نبودم متوجه تغییر نمیشه .
مگر ...
مگر اینکه با کتاب ها به یاد بیارنم ؛
با اینکه به کتابها احساسات بیشتری داشتم تا دنیا .
با اینکه بدون کتابها چه وضع زندگی برام سخت بود .
با اینکه طوری راجب شخصیت ها حرف می زدم که انگار ا هر آدم حقیقی ای حقیقی ترن...
نبایست ...
ولی خوشحالم.
ا اینکه تنها ردی که ازم می مونه کتابه ...