یادش بخیر پارسال شب آخری که کربلا بودیم از یه مغازه که داشت بسته می شد خریدمش💔
خانومِ مارپل
یادش بخیر پارسال شب آخری که کربلا بودیم از یه مغازه که داشت بسته می شد خریدمش💔
دلم تنگ شد برای اون شب و روزا
هدایت شده از مارکوپوریو
شب سختی بود...
تا خودِ صبح، صدای جیغِ بازماندهها و خانوادههاشون از بین این آوار قطع نمیشد. نور پروژکتورها افتاده بود روی خاک و سنگ و همه فقط دنبال یه نشونه بودن... یه صدا، یه نفس، یه خبری از زیر این حجم آوار.
نزدیکای ساعت ۸ صبح رسیدم خونه. هنوز طعم خاک و سنگریزه زیر دندونهامه و هر بار که دهنمو روی هم میذارم، قرچقرچش یادم میاندازه دیشب چی گذشت.
بعضی صحنهها از جلوی چشم آدم پاک نمیشن. خدا دیشب واقعاً بهمون رحم کرد...
▫️@MarcoPourio
هدایت شده از مارکوپوریو
این خونه رو یه پیرمرد و پیرزن آذریزبان زندگی میکردن.
هرچی نیروهای امدادی میگفتن پاشید برید بیرون، گوششون بدهکار نبود.
آخرش پیرمرده فقط گفت:
«آخه کجا برم تو این سن؟»
همین یه جمله، از کل صحنه بیشتر دلم رو سوزوند... 💔
▫️@MarcoPourio