چرایی
بارها خواستم بدون عکس بنویسم نشد. نوشتههایم را هی از اینجا پاک کردم. انگار که نمایش میدهم در جهان
طرحی از خورشید بر بوم شب بزن تا تعبیر رویای ما. از وقتی آیسان آنگونه نوشته نوشتن برایم اینجا همراه با یک مسئولیت است. به مرگ اینقدر نزدیک نبودهام هیچگاه. کاجهای جلوی بهارخوابمان تا اردیبهشت در زاویهی خیلی بینظیری از خورشید قرار میگیرند و در باد ملیح اسفند میخرامند. یک ساعت توی توییتر گشتن امکان ندارد که مرا به گریه نیندازد. برای این روزها زیاد گریه کردم. آنقدر که هیچوقت هیچچیز اینقدر مرا که مثلاً سنگی بودم به گریه نینداخته بود. سعی میکنم توی کتابهای چاپیای که میخوانم با مداد بنویسم یا حتی رنگیشان کنم. رد و اثرم در این جهان زیادی برایم مهم شده. قبح مرگ که بشکند آدم دوباره مقصد پایانی را به یاد میآورد در هر آغوش. جدیدا متوجه شدهام که دیگر اهمیت نمیدهم چهگونه دیده میشوم. حقیقت مرا برداشتها و تفسیرهای دیگران تغییر نمیدهد. من هنوز هم یک جنبندهی کوچکم میان اتمهای فلز که به زودی مرگش را با این جنبشها رقم میزند. مارکس دیوانه بود. مردم تقدیس نمیشوند. هیچچیز تقدیس نمیشود. نیت خیر در کم مواردی خوبی پدید میآورد. باید یک دور میدادند گمشدگان بهرام را بخواند مردک. امروز مارکس را خواندم. بهار به همهی بلوطهایم آمده. به آنهایی که سبز بودند و به آنهایی که خشکیده بودند. کرنا نوازی حسی حماسی برایم دارد. انگار بهار کرنا مینوازد. انگار جهان زنی ربابنواز و کولیست که پیوسته مرا به رقص وا میدارد. رقص با موسیقی شگفتی که تنها من میشنوم. از من گفتنهایم بیزارم. من که باشم اصلا در این جهان پت و پهن؟! دختری قمارباز که همهچیز را پیش از موعد تجربه میکند.
خدایا فرهنگ به معنای واقعی کلمه منو مجذوب میکنه. رقصیدن. زبانها و گویشها. آوازها و رسمها. کرشمههای لعنتی پیچنده.
شجاعتهای کوتاهمدت عموما حماقت پدید میارن. اگه میخوای شجاع باشی باید یه شجاعت بلندمدت در تغییر ساختاری داشته باشی. شجاعت حسابشده.