DΞMIGØD II
ادامهی هفته ⌗ ⋮ -` 🌀 ´- تورس ، لئو ، اسکورپیو ، آکواریس ⭑ کلی دلیل برای لبخند زدن و خندیدن داری ،
هی!این دقیقا همون چیزیه که میخوا-
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که با وجود دانش نسبتا قابل قبولم در ادبیات سایکلوپی،در تو چیزی نمینویسم!
کابوسها،چیزهای عجیبی هستند.
البته نه آن عجیب های《واو،چه عجیب و عرفانی!》
نه،بیشتر شبیه به این است که مغزت تصمیم بگیرد بعد از یک روز سخت و پرکار،بدترین خاطرات زندگیت را به همراه مزخرفترین توهمات،در مخلوط کن بریزد؛آن هم با چاشنی موشهایخونآشامپرنده!
(بیا درباره موشهایخونآشامپرنده حرف نزنیم)
و وقتی که دورگه باشی،اوضاع حتی بدتر هم میشود؛چون گاهی(یعنی اکثر اوقات) کابوسها به نوعی طالعبینی تبدیل میشوند،گاهی هم هشدار.حتی گاهی ایزدان تصمیم میگیرند یک تریلر سینمایی از آینده،با برچسب "به زودی!" را در خوابهایت پخش کنند.
پس با این احتساب،همیشه بهترین قسمت یک کابوس،بیدار شدن از آن است.
یا حداقل...اینطور فکر میکردم.
صدایی وحشتزده از میان تاریکی ها شکل گرفت:《آرچی؟》
نفسم سبک تر شد و پلک هایم لرزیدند.
-آرچی!
آه،از اینکه با این لحن صدایم کنند نفرت دارم،بسیار خب.
گویا هنوز در کابوس بودم...
-آرچی چاپل!
چشم هایم به یکباره باز شدند.
و نور آفتاب مستقیم در تخمچشمانم تابید:《آخ!》
دست شل و سنگینم را روی چشمانم گذاشته و به پهلو چرخیدم.
زمین زیر بدنم،نرم و خاکی بود.البته اگر از سنگ ریزههایی که تصمیم گرفته بودند دقیقا زیر ستون فقرات قرار بگیرند،صرف نظر کنیم.
سرم هنوز گیج میرفت و جهان در نوارهای طلایی نور آفتاب و سبزی تار درختان اطرافمان خلاصه میشد.
صدای نفسنفس زدنی از بالای سرم میآمد:《آرچی...》
چشمانم را تنگ کرده و صورت کوچک و سرخ ناکس،که بالای سرم خم شده بود،نگاهی انداختم.
موهایش،درهم ریخته و پر از شاخ و برگ بود و چشمان آبی تیرهاش،آنقدر وحشتزده و نگران به نظر میرسید که برای لحظهای خیال کردم دوباره قرار است با مشتی هیولا سروکله بزنیم.زمزمه کردم:《لعنت...》
ناکس فینفین کرد و خودش را بغلم انداخت و با بغض گفت:《آرچی!》
انگار که این تنها کلمهای بود که میتوانست از دهانش خارج کند.
هوا از ریههایم خارج شد:《اوه...پسر،آروم...》
چندبار پلک زدم و آرام نشستم تا موقعیتمان را بسنجم.
درخت.
درخت.
یک درخت دیگر.
و برای تنوع،بازهم درخت.
درختان بلند و پیچ خورده و بوتههای خالی از گل به همراه صدای آواز پرندگانی از ناکجا.
مکان فوقالعادهای برای مردن بود.
سرم را کمی چرخاندم که احتمالا تصمیم بدی بود،چون حلقهی هولاهوپی جهان،دوباره به دور سرم چرخید:《اوه،عالیه...》
ناکس سرش را در شکمم فرو برد:《ما...کجاییم؟》
-سوال هوشمندانهایه...خودت چیفکر میکنی؟
-نمیدونم...
مکث کرد:《خب،حداقل یکیمون جواب سوال رو میدونه...》
ناکس بینیاش را بالا کشید:《تو هم نمیدونی؟》
-نه
-پس چرا اینقدر...آرومی؟
خاک را از روی بال پشت گوشم میتکانم:《خب فکر کردم اگر دوتامون بشینیم و گریه کنیم،خیلی غیرحرفهای رفتار کردم》
ناکس دوباره هقهق کرد:《من گریه نمیکنم!》
-بله یقینا...
دستم را روی سرم گذاشتم تا ورم کبود ایجاد شده روی پیشانیم را لمس کردم،به اسپانیایی فحش دادم(شاید ندانید،اما این اسپانیاییها واقعا حقمطلب را در لحنشان ادا میکنند!) و ناگهان گلویم خشک شد:《پس...بقیه کجان؟》
گریه ناکس شدت گرفت،اما پاسخی نداد.
-ناکس؟
ناکس لرزید و تلاش کرد برخودش مسلط شود،اما نفسش شکست:《من...من فقط...یکدفعه اینجا بودم...بعد تو افتادی...سرت خورد به...به یه چیزی...بعد بیدار نمیشدی و من...》
صدایش لرزید.
-من فکر کردم...فکر کردم تو...تو...نتونستم بقیه...من...
ناکس سرش را پایین انداخت،چند شاخه از موهایش ریختند.
لبم را آهسته گزیدم:《پسر،اشکالی نداره،من الان اینجام حالم خوبه...》
ناکس نگاهش را بالا آورد:《واقعا...؟》
-خب،وقتی خودمو نیشگون میگیرم دردم میگیره،پس آره
ناکس مکث کرد،و بعد دوباره خودش را در بغلم انداخت.
آهسته دستانم را دورش حلقه کردم.
من معمولاً طرفدار تماس فیزیکی نیستم.اصلاً.ولی فکر کنم در آن لحظه میتوانستم برای چند دقیقه از قوانین شخصیام چشمپوشی کنم.
-ناکس،ازت میخوام آروم باشی و بکی دقیقا چیشد...
برای لحظاتی سکوت شد،و بعد صدای ناکس از بالای کمزبندم آمد که میگفت:《پرتال...مال من بود..》
-آره،اینجاش رو میدونم...
-ولی...نمیتونم کنترلش کنم..
-آم،آره متوجه این قسمتش هم شدم...
-نه، منظورم اینه که... برای خودم میتونم بازش کنم. ولی برای بقیه نه. هنوز نه.
به اطراف نگاه کرد:《چون...پرتال مثل... مثل چهارراهه.»
-چهارراه؟
سر تکان داد:《چند راه مختلف داره. باید بدونی کدومش رو انتخاب کنی. من... تمرکز نداشتم. همهچیز خیلی سریع شد. نتونستم بفهمم کجا میریم.»
لبهایش لرزید:《و وقتی دوباره باز شد... من فقط تو رو دیدم پس...باهم افتادیم اینجا...》
-خب، خبر خوب اینه که حداقل منو جا نذاشتی
ناکس بین گریه،خندهای لرزان کرد:《واقعا؟》
سرم را تکان دادم و کنارش زدم تا آرام روی دوپا بایستم:《قطعا...》
دست به کمر زدم و گفتم:《حالا،قانون شماره یک بقا در شرایط بحرانی:اول بفهم کجایی...》
(دفترچه خاطرات عزیزم،مطمئن باس این را جکسون به من یاد نداده!)
ناکس با آستینش چشمانش را پاک کرد:《خب...کجاییم؟》
سکوت کردم و به اطرافمان دوباره نگاهی انداختم.اطرافمان درختانی بودند که از درختان جنگل اطراف کمپ و هرجنگلی که در آمریکای شمالی بود،متفاوت بود.پس به نظر میرسید که اصلا در قاره آمریکا نباشیم؛که برای شروع،چیز خوبی بود.
-خب،گفتم باید بفهمیم،نه اینکه لزوما بلد باشیم
ناکس لبخند لرزان و کوچکی زد.
من هم لبخند زدم.بوی سبزی درختان و شوری ملایم دریا،بینیم را سوزاند.
پس ناگهان،از هردو ریهام کار گرفتم تا فریاد بزنم:《رین؟!》
صدایم بین درختان جنگل غریب،پیچید.
دستهای پرندگان پرواز کردند اما به جز آن،هیچ جوابی نیامد.
دستانم را جلوی دهانم گرفتم و بلندتر فریاد کشید:《ویوی؟!تامی!میسون...آه،اسمش چی بود...بیخیال،خوابالو!》
ناکس زمزمه کرد:《اسمش الیوعه》
سرم را تکان دادم و نعره کشیدم:《الیو کوچولو!؟》
هیچ اتفاقی نیفتاد،لبخندم محو شد.
سکوت ناگهان خیلی بلند به نظر میرسید.
ناکس زمزمه کرد:《فکر میکنی صدامون رو میشنون؟》
گفتم:《قطعا نه》
ناکس پرسید:《پس چرا داد میزنی؟》
-چون اگر جواب ندن،مطمئن میشیم که دیگه قرار نیست جواب بدن؛حداقل نه از اینجا
ناکس مکث کرد:《نمیفهمم...اصلا منطقی نیست...》
-خیلی از چیزهای مهم زندگی منطقی نیستن. مثلاً اینکه چرا هیولاها همیشه درست وقتی آدم کفش قرمز موردعلاقشو پوشیده،حمله میکنن
و با این حرف،شروع کردم به راه رفتن.
شاخههای خشک زیر کفشهایم میشکستند و گاهی چیزی نرم و مرطوب زیر پایم فرو میرفت. رطوبت جنگل زیاد بود؛ هوای گرم و سنگین روی پوستم نشسته بود و بوی خاک، خزه و برگهای پوسیده همهجا را پر کرده بود. هر چند قدم یکبار نور خورشید از لابهلای شاخهها روی زمین میافتاد و بعد با حرکت برگها محو میشد.
ناکس هم پشت سرم به حرکت درآمده بود و آنقدر نزدیک به من راه میدفت،که چند باری کفشش به پاشنه کفشم خورد.
بعد از مدتی پیاده روی،ناکس بالاخره گفت:《آرچی...؟》
-هوم؟
-من واقعا فکر میکنم همه اینا تقصیر منه...
از حرکت ایستادم،ناکس با صورت در کمر فرو رفت و گفت:《آخ...چی...؟》
برگشتم و به ناکس خیره شدم،نوک بینی و پای چشمانش همچنان از گریه اخیرش،سرخ بود.فین فین کرد و گفت:《من فقط...اگر..اگر حالشون خوب نباشه و...؟》
سپس دوباره به گریه افتاد،آه امان از کودکان!
اگر به جای کایرون بودم،به جای کلاس "اسطوره شناسی تحریف شده"،کلاس بقا در شرایط سخت با تدریس کلاریس لارو را برگزار میکردن،خیلی موثرتر است.
آه کشیدم و تسلیم شدم:《بیا فعلا استراحت کنیم،ناکس...》
و خودم را روی تنه درختی که روی زمین افتاده بود و انداختم.
ناکس بیصدا کنارم نشست.
روی خزههای اطرافمان با ناخن،تقاشی کشیدم و زمزمه کردم:《ببین ناکس....هیچ میدونی بدترین قسمت مقصر دونستن خودت چیه؟》
ناکس سرش را تکان داد.هنوز به چشمانم نگاه نمیکرد.
ادامه دادم:《اینکه خیلی راحت میتونی برای هر اتفاقی یک دلیل پیدا کنی که آخرش خودت رو مقصر بدونی...》
ناکس چیزی نگفت اما درعوض،سرش را بالا آورد و در سکوت در چشمانم خیره شد.
لبخند میزنم:《وقتی بچهتر بودم فکر میکردم اگر کسی ناراحته،به خاطر منه.اگر چیزی خراب شده،تقصیر من بوده.اگر کسی ترکم میکنه،دلیلش من بودم》
به برگ خشکی که زیر کفشم گیر کرده بود،نگاه کردم:《اما بعدش فهمیدم دنیا خیلی بزرگتر و بینظمتر از این حرفاست.بعضی چیزها اتفاق میفتن،نه به خاطر تو،نه به خاطر من.فقط...اتفاق میفتن》
ناکس آرام پرسید:《پس این یکی هم فقط اتفاق افتاده؟》
-شاید
سرش را پایین انداخت:《ولی من پرتال رو باز کردم.》
-و نمیخواستی ما گم بشیم.
-نه.
-پس تو یه اشتباه کردی، نه اینکه عمداً یه فاجعه درست کنی.
به شانهاش زدم:《اشتباه کردن با مقصر بودن فرق داره. اینو یادت بمونه.》
برای چنددقیقه،سکوت دوستداشتنیای بینمان شکل گرفت.
درون لپم را گاز گرفتم:《خیلی خردمندم،نه؟》
ناکس بالاخره لبخند زد:《نمیدونم،فکر کنم...》
گفتم: 《عاليه، حالا دیگه باید حرکت کنیم.》
و از جا بلند شدم.ناکس دوباره پشت سرم آمد:《ولی اگه گم بشیم چی؟》
-ما همین الان هم گم شدیم.
-آره، ولی میتونیم بیشتر گم بشیم.
-نکتهی خوبی بود.
ناکس خندید.خودم هم خندیدم.
خندیدن در شرایط سخت،خالصانهترین نوع خنده بود.
(اوه ایزدان!من امروز چقدر عاقل و پخته بودم!)
همانلحظه،صدایی آشنا،از پشت درختچهها به گوش رسید:《نه الیو!تو نمیتونی از اونا-!نه!این کارو نکن!》
هر دو خشکمان زد.ناکس چشمهایش را گرد کرد:《رین؟》
لبخند زدم:«خودشه.»
و این بار، بدون اینکه منتظر پاسخ ناکس بمانم، به سمت صدا رفتم.
چند دقیقهای فقط صدای قدمهایمان روی برگهای خشک و خشخش شاخهها بود.
من جلوتر میرفتم و ناکس پشت سرم میآمد، اما هر چند قدم یکبار صدای «آرچی؟» از پشت سرم میآمد.دفعهی پنجم برگشتم:《بله؟》
-هیچی.
-پس چرا صدام کردی؟»
«میخواستم مطمئن بشم هنوز اینجایی.
-ناکس،مطمئن باش که اگر قرار بود غیب بشم،قبلش بهت اطلاع میدادم.
ناکس دوباره لبخند زد؛هنوز ترس در صورتش بود، اما حداقل دیگر گریه نمیکرد.
ناگهان بویی شیرین به مشامم رسید،بینیام را چین انداختم:《ببینم،تو هم این بو رو حس میکنی؟؟
ناکس بینیاش را بالا کشید:《آره.》
موهایم را درهم ریختم:《خوبه پس هنوز حس بویاییم سالمه.》
ناکس شاخهای را از لای موهایش برداشت:《این خوبه؟》
-نه لزوماً. ولی بهتر از اینه که فقط من بوش رو بفهمم و معلوم بشه دارم توهم میزنم.
از میان درختها رد شدیم و بو قویتر شد؛ شیرین، سنگین و عجیباً دلپذیر. آنقدر دلپذیر که مغزم برای چند ثانیه تصمیم گرفت تمام مشکلات فعلیمان را فراموش کند و فقط دنبال منبع بو بگردد.
دهانم آب افتاده بود و شکمم غرغر میکرد که صدای فریاد رین دوباره به گوش رسید:《گفتم نه!آه،الیو بیا اینجا!》
دست ناکس را گرفتم و به سمت صدا دویدیم،با لگد شاخهها و بوته را کنار زدم و همانجا بود که فهمیدم چرا بو آنقدر عجیب است.
دشت وسیعی روبهرویمان کشیده شده بود؛ پر از گلهای نیلوفرمانند و رنگارنگ که در نسیم آرام تکان میخوردند. اطرافشان موجودات کوچکی رفتوآمد میکردند؛موجودات کوچک اندام پشمالویی با چهرههای آرام و لبخندهایی که بیش از حد دوستانه بودند.شبیه به زشتترین عروسکهای پولیشی متحرک که به طرز مشکوکی،بامزه بودند.قدشان به زحمت تا مچ پایم میرسید
بعضیها روی چمن نشسته بودند، بعضی گل میچیدند و یکی از آنها با لبخندی گرم برای الیو دست تکان میداد.
الیو،که بالاخره بیدار شده بود خم شده بود و انگشتش را در دست یکی از عروسکهای پولیشی گذاشته بود.
رین پشت سر او ایستاده بود و مشتی از موجودات کوچک به پاهاش چسبیده بودند.او که تلاش کرد پاهایش را بلند کند، فریاد کشید:《الیو!》
الیو سرش را به سمت او چرخاند،موهای بور و روشنش زیر نور خورشید عصرگاهی،مثل یک ستاره کوچک میدرخشید:《هومم؟》
رین پایش را در هوا شوت کرد ،به سمت الیو دوید و اورا عقب کشید:《ازشون چیزی رو قبول نمیکنی!》
الیو کمی اخم کرد:《چرا؟》
-چون ما نمیدونیم اینا چین!
جسمی کوچک دورمچپایم حلقه شد.وقتی به پایین نگاه کردم،یکی از عروسکهای پولیشی،پایم را درآغوش گرفته بود و گونهاش را به قوزک پایم میفشارد.
دفترچه خاطرات عزیز،همانطور که گفتم من از تماس فیزیکی خوشم نمیآید،وقتی هم که اینقدر ناگهانی باشد چه بدتر!
جیغ کشیدم و بازوی ناکس را فشاردم:《ایی!ایی!ایی!از من دورشو!》
و با یک لگد بینقص،هیولا بغلی کوچک را در هوا پرتاب کردم.
رین خشکش زد،بعد صورتش در آرامش فروریخت:《آرچی!》
و دست الیو را ول کرد و به طرفم دوید.
ناکس هم به طرف الیو دوید.
لبخندزنان بازوانم را باز کردم:《رین!》
رین جکسون،با خندهای از سرخوشی فریاد کشید:《اوه آرچی!》
فریاد کشیدم:《دختر دریا-》
اما قبل از اتمام کلامم،رین به من رسید و مشت محکمی به بازویم زد:《آخ!》
رین موهایش را کنار زد:《احمق بالبالی!تو کجا بودی؟!》
بازویم را مالش دادم:《من؟تو کجا بودی؟!》
-من و الیو خیلی وقته اینجا بودین و فکر کردیم که...وایسا،بقیه کجان؟
لبم را گزیدم و با بالهای پشت گوشم صورتم را باد زدم:《آم،خب...راستش امیدوار بودم تو بدونی...》
رنگ از رخ رین پرید:《یعنی میگی...میسون و ویوی و تامی...تو نمیدونی اونا...اما...ولی...》
شانههایش را گرفتم و جلوی چشمانش چندبار بشکن زدم تا از فکر بیرون بیاید:《هی هی هی!اونا نیمهایزدن چیزیشون نمیشه...مشکلی نیست پیداشون میکنیم...فعلا...بیا ببینیم اینا چی هستن...》
و خم شدم و یکی از غولهای کوچک را،مثل بچه گربهای از یقه بلند کردم.مخلوق کوچک با ذوق دستانش را در هوا تکان داد.اخم میکنم.
-بوی آبنبات میده،به نظرت عادیه؟
رین که هنوز در شوک بود،فقط کمی سرش را کج کرد:《حق با توعه،بوی آبنباتهای بلوبری رو میدن》
نیشخند میزنم:《چون این تنها آبنبات که میشناسی؟》
رین سرخ شد:《نهخیر،چون حافظهی بویایی خوبی دارم》
میخندم،عروسک پشمالو هم خندید و مچ دستم را بغل کرد:《خب...حداقل بامزهان...》
رین یکی دیگر از آنها(احتمالا یکی از دهها پسرعمویش)را برداشت و نگاه کرد:《آره،نازن...》
صدای خندههای بیخیال ناکس به گوش میرسید،انگار به کل فراموش کرده بود که تا همین چندلحظه پیش داشت گریه میکرد،تقریبا من هم یادم رفته بود که او فقط یک بچه 8 سالهاست.
به وسط دشت میروم:《وای،اونها...همهجا هستن...》
رین آه کشید:《دقیقا،خیلی خیلی زیادن...》
و هیولای خودش را با احتیاط روی زمین گذاشت.(فکر میکنم رفتار اولیه من با هیولایی که به استقبالم آمده بود را ندیده...!)
-هیچایدهای داریم که کجاییم؟
رین کمی اخم کرد و به دشت که توسط درختان جنگل احاطه شده بود،نگاهی انداخت:《راستش نه...》
حدس میزدم،کمی فکر میکنم و دراین فاصله،موجود کوچک آبنباتی از شانهام بالا میرود و بالهایم را نوازش میکند:《...هومم،میتونی حس کنی آب کجاست؟》
آخرین باری که قوطیهای نوشابه برادرش را کش رفته بودم،به راحتی توانست جای انها را حدس بزند.
رین مکث کرد و با دست به پیشانیش زد:《المپ من،حق باتوعه!چطوره که به ذهن خودم نرسیده بود؟》
محو تماشای دشت میشوم:《چون توی مغزجلبکی شماره 2 هستی،بعد از داداشت البته...》
درآن طرف،ناکس تلاش میکرد الیو را روی کولش بگذارد و از دست موج هیولاهای پشمالو نجات دهد.رین از جا پرید:《صبرکنید!خطرناکه،آسیب میبینید!》
و یه طرف آنها رفت،آرام پیش خودم خندید.
رین در نقش مربی مهدکودک وظیفه شناس و مادر نگران،نقشش را به خوبی ایفا میکرد.
هیولای کوچک که حالا روی سرم ایستادم بود،خم شد تا در چشمانم نگاه کند.
سپس با صدایی کوچک و نازک پرسید:《غذا؟》
انتظار نداشتم حرف بزند،اما سرم تکان دادم که باعث شد مستقیم کف دستم بیفتد:《دقیقا پسر...خیلی گشنمه...》
هیولا با هیجان سرش را تکان داد و در چمنها شیرجه زد،کمتر از ۳۰ ثانیه بعد،میوهای بنفش و عجیب هم اندازه خودش را به سختی بالای سرش نگه داشته بود و تلاش میکرد تعادلش را حفظ کند:《غذا!》
پلک زدم و قبل از اینکه هیکل کوچکش زمین بیفتد او را گرفتم:《آم،ممنون...این یک جور...بادمجونه؟》
هیولا بالا و پایین پرید:《غذا!》
و داخل لباسم خزید و ریزریز خندید،به میوهی بنفش رنگ که تقریبا اندازه کف دستم بود خیره شدم.
رین فریاد کشید:《آرچی!بیا کمک!》
و الیو را از روی شانههای ناکس برداشت.
به رین و بعد میوه نگاه انداختم:《اوق،باشه الان!》
و تکهی کوچکی از میوه را کندم،شیرهی طلایی کشدارش آستینش را کمی کثیف کرد.چهرهآم را درهم میکشم،بما بر تجربیات نه چندان خوشایندی که داشتم،چنین رنگی معمولا نماد نحسی و بدشگونی در دنیای دورگهها محسوب میشد.زیرلب گفتم:《رین؟》
رین با بدخلقی برگشت و گفت:《دیگه چیه؟!》
میوه عجیب را بالای سرم بردم و نشانش دادم،رین برای لحظهای به آن خیره شد؛بعد نفسش را با جیغ کوتاهی(اوخ!باشه او جیغش را انکار میکند!)در سینه فرو برد:《اونو نخور آرچی!》 و برای بار سوم در آن روز به سمتم شیرجه زد،خوشبختانه این دفعه جاخالی دادم و رین در علفزار فرود آمد.
میوارا روی زمین انداختم و هیولای درون لباس را از پشت گردن گرفتم و بیرون آوردم:《به هرحال قصدمم این نبود،در عوض فکر میکنم دیگه بتونیم استنباط کنیم که...؟》
رین سرش را از لابهلای علفها بیرون آورد و مقداری از آن ها را تف کرد،موهایش حالا پراز سنگریزه شده بود،او زوزه کشید:《نه،امکان نداره...!》
دست کوچک الیو،از ناکجا آمد و به آرامی گوشه لباسم را کشید:《چیشده...؟》
ناکس از پهلوی دیگرم سردرآورد:《رین...؟》
رین از جا بلند شد:《دیگهمیدونیم کجا هستیم...》
چشمان ناکس گرد شد:《کجاییم؟》
میخندم،خندهام کمی خشک بود.به آرامی هیولای کوچک را درهوا تکان تکان دادم:《بچهها...به دشتنیلوفرخوارها خوش اومدین؛به نظر میاد امروز قراره بمیریم...در بهترین حالت البته!》
دفترچه خاطرات عزیز،برای اولین بار در زندگیم،از اینکه پیامآور چنین خبری بودم احساس خوشایندی نداشتم،چون رین جکسون دقیقا در زانویم لگد زد.
قربان شما،آرچی چاپلی که امروز صبح قبل از صبحانه،اصلا فکر نمیکرد که تا مرز مرگ برود
#Archairy