دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که با وجود دانش نسبتا قابل قبولم در ادبیات سایکلوپی،در تو چیزی نمینویسم!
کابوسها،چیزهای عجیبی هستند.
البته نه آن عجیب های《واو،چه عجیب و عرفانی!》
نه،بیشتر شبیه به این است که مغزت تصمیم بگیرد بعد از یک روز سخت و پرکار،بدترین خاطرات زندگیت را به همراه مزخرفترین توهمات،در مخلوط کن بریزد؛آن هم با چاشنی موشهایخونآشامپرنده!
(بیا درباره موشهایخونآشامپرنده حرف نزنیم)
و وقتی که دورگه باشی،اوضاع حتی بدتر هم میشود؛چون گاهی(یعنی اکثر اوقات) کابوسها به نوعی طالعبینی تبدیل میشوند،گاهی هم هشدار.حتی گاهی ایزدان تصمیم میگیرند یک تریلر سینمایی از آینده،با برچسب "به زودی!" را در خوابهایت پخش کنند.
پس با این احتساب،همیشه بهترین قسمت یک کابوس،بیدار شدن از آن است.
یا حداقل...اینطور فکر میکردم.
صدایی وحشتزده از میان تاریکی ها شکل گرفت:《آرچی؟》
نفسم سبک تر شد و پلک هایم لرزیدند.
-آرچی!
آه،از اینکه با این لحن صدایم کنند نفرت دارم،بسیار خب.
گویا هنوز در کابوس بودم...
-آرچی چاپل!
چشم هایم به یکباره باز شدند.
و نور آفتاب مستقیم در تخمچشمانم تابید:《آخ!》
دست شل و سنگینم را روی چشمانم گذاشته و به پهلو چرخیدم.
زمین زیر بدنم،نرم و خاکی بود.البته اگر از سنگ ریزههایی که تصمیم گرفته بودند دقیقا زیر ستون فقرات قرار بگیرند،صرف نظر کنیم.
سرم هنوز گیج میرفت و جهان در نوارهای طلایی نور آفتاب و سبزی تار درختان اطرافمان خلاصه میشد.
صدای نفسنفس زدنی از بالای سرم میآمد:《آرچی...》
چشمانم را تنگ کرده و صورت کوچک و سرخ ناکس،که بالای سرم خم شده بود،نگاهی انداختم.
موهایش،درهم ریخته و پر از شاخ و برگ بود و چشمان آبی تیرهاش،آنقدر وحشتزده و نگران به نظر میرسید که برای لحظهای خیال کردم دوباره قرار است با مشتی هیولا سروکله بزنیم.زمزمه کردم:《لعنت...》
ناکس فینفین کرد و خودش را بغلم انداخت و با بغض گفت:《آرچی!》
انگار که این تنها کلمهای بود که میتوانست از دهانش خارج کند.
هوا از ریههایم خارج شد:《اوه...پسر،آروم...》
چندبار پلک زدم و آرام نشستم تا موقعیتمان را بسنجم.
درخت.
درخت.
یک درخت دیگر.
و برای تنوع،بازهم درخت.
درختان بلند و پیچ خورده و بوتههای خالی از گل به همراه صدای آواز پرندگانی از ناکجا.
مکان فوقالعادهای برای مردن بود.
سرم را کمی چرخاندم که احتمالا تصمیم بدی بود،چون حلقهی هولاهوپی جهان،دوباره به دور سرم چرخید:《اوه،عالیه...》
ناکس سرش را در شکمم فرو برد:《ما...کجاییم؟》
-سوال هوشمندانهایه...خودت چیفکر میکنی؟
-نمیدونم...
مکث کرد:《خب،حداقل یکیمون جواب سوال رو میدونه...》
ناکس بینیاش را بالا کشید:《تو هم نمیدونی؟》
-نه
-پس چرا اینقدر...آرومی؟
خاک را از روی بال پشت گوشم میتکانم:《خب فکر کردم اگر دوتامون بشینیم و گریه کنیم،خیلی غیرحرفهای رفتار کردم》
ناکس دوباره هقهق کرد:《من گریه نمیکنم!》
-بله یقینا...
دستم را روی سرم گذاشتم تا ورم کبود ایجاد شده روی پیشانیم را لمس کردم،به اسپانیایی فحش دادم(شاید ندانید،اما این اسپانیاییها واقعا حقمطلب را در لحنشان ادا میکنند!) و ناگهان گلویم خشک شد:《پس...بقیه کجان؟》
گریه ناکس شدت گرفت،اما پاسخی نداد.
-ناکس؟
ناکس لرزید و تلاش کرد برخودش مسلط شود،اما نفسش شکست:《من...من فقط...یکدفعه اینجا بودم...بعد تو افتادی...سرت خورد به...به یه چیزی...بعد بیدار نمیشدی و من...》
صدایش لرزید.
-من فکر کردم...فکر کردم تو...تو...نتونستم بقیه...من...
ناکس سرش را پایین انداخت،چند شاخه از موهایش ریختند.
لبم را آهسته گزیدم:《پسر،اشکالی نداره،من الان اینجام حالم خوبه...》
ناکس نگاهش را بالا آورد:《واقعا...؟》
-خب،وقتی خودمو نیشگون میگیرم دردم میگیره،پس آره
ناکس مکث کرد،و بعد دوباره خودش را در بغلم انداخت.
آهسته دستانم را دورش حلقه کردم.
من معمولاً طرفدار تماس فیزیکی نیستم.اصلاً.ولی فکر کنم در آن لحظه میتوانستم برای چند دقیقه از قوانین شخصیام چشمپوشی کنم.
-ناکس،ازت میخوام آروم باشی و بکی دقیقا چیشد...
برای لحظاتی سکوت شد،و بعد صدای ناکس از بالای کمزبندم آمد که میگفت:《پرتال...مال من بود..》
-آره،اینجاش رو میدونم...
-ولی...نمیتونم کنترلش کنم..
-آم،آره متوجه این قسمتش هم شدم...
-نه، منظورم اینه که... برای خودم میتونم بازش کنم. ولی برای بقیه نه. هنوز نه.
به اطراف نگاه کرد:《چون...پرتال مثل... مثل چهارراهه.»
-چهارراه؟
سر تکان داد:《چند راه مختلف داره. باید بدونی کدومش رو انتخاب کنی. من... تمرکز نداشتم. همهچیز خیلی سریع شد. نتونستم بفهمم کجا میریم.»
لبهایش لرزید:《و وقتی دوباره باز شد... من فقط تو رو دیدم پس...باهم افتادیم اینجا...》
-خب، خبر خوب اینه که حداقل منو جا نذاشتی
ناکس بین گریه،خندهای لرزان کرد:《واقعا؟》
سرم را تکان دادم و کنارش زدم تا آرام روی دوپا بایستم:《قطعا...》
دست به کمر زدم و گفتم:《حالا،قانون شماره یک بقا در شرایط بحرانی:اول بفهم کجایی...》
(دفترچه خاطرات عزیزم،مطمئن باس این را جکسون به من یاد نداده!)
ناکس با آستینش چشمانش را پاک کرد:《خب...کجاییم؟》
سکوت کردم و به اطرافمان دوباره نگاهی انداختم.اطرافمان درختانی بودند که از درختان جنگل اطراف کمپ و هرجنگلی که در آمریکای شمالی بود،متفاوت بود.پس به نظر میرسید که اصلا در قاره آمریکا نباشیم؛که برای شروع،چیز خوبی بود.
-خب،گفتم باید بفهمیم،نه اینکه لزوما بلد باشیم
ناکس لبخند لرزان و کوچکی زد.
من هم لبخند زدم.بوی سبزی درختان و شوری ملایم دریا،بینیم را سوزاند.
پس ناگهان،از هردو ریهام کار گرفتم تا فریاد بزنم:《رین؟!》
صدایم بین درختان جنگل غریب،پیچید.
دستهای پرندگان پرواز کردند اما به جز آن،هیچ جوابی نیامد.
دستانم را جلوی دهانم گرفتم و بلندتر فریاد کشید:《ویوی؟!تامی!میسون...آه،اسمش چی بود...بیخیال،خوابالو!》
ناکس زمزمه کرد:《اسمش الیوعه》
سرم را تکان دادم و نعره کشیدم:《الیو کوچولو!؟》
هیچ اتفاقی نیفتاد،لبخندم محو شد.
سکوت ناگهان خیلی بلند به نظر میرسید.
ناکس زمزمه کرد:《فکر میکنی صدامون رو میشنون؟》
گفتم:《قطعا نه》
ناکس پرسید:《پس چرا داد میزنی؟》
-چون اگر جواب ندن،مطمئن میشیم که دیگه قرار نیست جواب بدن؛حداقل نه از اینجا
ناکس مکث کرد:《نمیفهمم...اصلا منطقی نیست...》
-خیلی از چیزهای مهم زندگی منطقی نیستن. مثلاً اینکه چرا هیولاها همیشه درست وقتی آدم کفش قرمز موردعلاقشو پوشیده،حمله میکنن
و با این حرف،شروع کردم به راه رفتن.
شاخههای خشک زیر کفشهایم میشکستند و گاهی چیزی نرم و مرطوب زیر پایم فرو میرفت. رطوبت جنگل زیاد بود؛ هوای گرم و سنگین روی پوستم نشسته بود و بوی خاک، خزه و برگهای پوسیده همهجا را پر کرده بود. هر چند قدم یکبار نور خورشید از لابهلای شاخهها روی زمین میافتاد و بعد با حرکت برگها محو میشد.
ناکس هم پشت سرم به حرکت درآمده بود و آنقدر نزدیک به من راه میدفت،که چند باری کفشش به پاشنه کفشم خورد.
بعد از مدتی پیاده روی،ناکس بالاخره گفت:《آرچی...؟》
-هوم؟
-من واقعا فکر میکنم همه اینا تقصیر منه...
از حرکت ایستادم،ناکس با صورت در کمر فرو رفت و گفت:《آخ...چی...؟》
برگشتم و به ناکس خیره شدم،نوک بینی و پای چشمانش همچنان از گریه اخیرش،سرخ بود.فین فین کرد و گفت:《من فقط...اگر..اگر حالشون خوب نباشه و...؟》
سپس دوباره به گریه افتاد،آه امان از کودکان!
اگر به جای کایرون بودم،به جای کلاس "اسطوره شناسی تحریف شده"،کلاس بقا در شرایط سخت با تدریس کلاریس لارو را برگزار میکردن،خیلی موثرتر است.
آه کشیدم و تسلیم شدم:《بیا فعلا استراحت کنیم،ناکس...》
و خودم را روی تنه درختی که روی زمین افتاده بود و انداختم.
ناکس بیصدا کنارم نشست.
روی خزههای اطرافمان با ناخن،تقاشی کشیدم و زمزمه کردم:《ببین ناکس....هیچ میدونی بدترین قسمت مقصر دونستن خودت چیه؟》
ناکس سرش را تکان داد.هنوز به چشمانم نگاه نمیکرد.
ادامه دادم:《اینکه خیلی راحت میتونی برای هر اتفاقی یک دلیل پیدا کنی که آخرش خودت رو مقصر بدونی...》
ناکس چیزی نگفت اما درعوض،سرش را بالا آورد و در سکوت در چشمانم خیره شد.
لبخند میزنم:《وقتی بچهتر بودم فکر میکردم اگر کسی ناراحته،به خاطر منه.اگر چیزی خراب شده،تقصیر من بوده.اگر کسی ترکم میکنه،دلیلش من بودم》
به برگ خشکی که زیر کفشم گیر کرده بود،نگاه کردم:《اما بعدش فهمیدم دنیا خیلی بزرگتر و بینظمتر از این حرفاست.بعضی چیزها اتفاق میفتن،نه به خاطر تو،نه به خاطر من.فقط...اتفاق میفتن》
ناکس آرام پرسید:《پس این یکی هم فقط اتفاق افتاده؟》
-شاید
سرش را پایین انداخت:《ولی من پرتال رو باز کردم.》
-و نمیخواستی ما گم بشیم.
-نه.
-پس تو یه اشتباه کردی، نه اینکه عمداً یه فاجعه درست کنی.
به شانهاش زدم:《اشتباه کردن با مقصر بودن فرق داره. اینو یادت بمونه.》
برای چنددقیقه،سکوت دوستداشتنیای بینمان شکل گرفت.
درون لپم را گاز گرفتم:《خیلی خردمندم،نه؟》
ناکس بالاخره لبخند زد:《نمیدونم،فکر کنم...》
گفتم: 《عاليه، حالا دیگه باید حرکت کنیم.》
و از جا بلند شدم.ناکس دوباره پشت سرم آمد:《ولی اگه گم بشیم چی؟》
-ما همین الان هم گم شدیم.
-آره، ولی میتونیم بیشتر گم بشیم.
-نکتهی خوبی بود.
ناکس خندید.خودم هم خندیدم.
خندیدن در شرایط سخت،خالصانهترین نوع خنده بود.
(اوه ایزدان!من امروز چقدر عاقل و پخته بودم!)
همانلحظه،صدایی آشنا،از پشت درختچهها به گوش رسید:《نه الیو!تو نمیتونی از اونا-!نه!این کارو نکن!》
هر دو خشکمان زد.ناکس چشمهایش را گرد کرد:《رین؟》
لبخند زدم:«خودشه.»
و این بار، بدون اینکه منتظر پاسخ ناکس بمانم، به سمت صدا رفتم.
چند دقیقهای فقط صدای قدمهایمان روی برگهای خشک و خشخش شاخهها بود.
من جلوتر میرفتم و ناکس پشت سرم میآمد، اما هر چند قدم یکبار صدای «آرچی؟» از پشت سرم میآمد.دفعهی پنجم برگشتم:《بله؟》
-هیچی.
-پس چرا صدام کردی؟»
«میخواستم مطمئن بشم هنوز اینجایی.
-ناکس،مطمئن باش که اگر قرار بود غیب بشم،قبلش بهت اطلاع میدادم.
ناکس دوباره لبخند زد؛هنوز ترس در صورتش بود، اما حداقل دیگر گریه نمیکرد.
ناگهان بویی شیرین به مشامم رسید،بینیام را چین انداختم:《ببینم،تو هم این بو رو حس میکنی؟؟
ناکس بینیاش را بالا کشید:《آره.》
موهایم را درهم ریختم:《خوبه پس هنوز حس بویاییم سالمه.》
ناکس شاخهای را از لای موهایش برداشت:《این خوبه؟》
-نه لزوماً. ولی بهتر از اینه که فقط من بوش رو بفهمم و معلوم بشه دارم توهم میزنم.
از میان درختها رد شدیم و بو قویتر شد؛ شیرین، سنگین و عجیباً دلپذیر. آنقدر دلپذیر که مغزم برای چند ثانیه تصمیم گرفت تمام مشکلات فعلیمان را فراموش کند و فقط دنبال منبع بو بگردد.
دهانم آب افتاده بود و شکمم غرغر میکرد که صدای فریاد رین دوباره به گوش رسید:《گفتم نه!آه،الیو بیا اینجا!》
دست ناکس را گرفتم و به سمت صدا دویدیم،با لگد شاخهها و بوته را کنار زدم و همانجا بود که فهمیدم چرا بو آنقدر عجیب است.
دشت وسیعی روبهرویمان کشیده شده بود؛ پر از گلهای نیلوفرمانند و رنگارنگ که در نسیم آرام تکان میخوردند. اطرافشان موجودات کوچکی رفتوآمد میکردند؛موجودات کوچک اندام پشمالویی با چهرههای آرام و لبخندهایی که بیش از حد دوستانه بودند.شبیه به زشتترین عروسکهای پولیشی متحرک که به طرز مشکوکی،بامزه بودند.قدشان به زحمت تا مچ پایم میرسید
بعضیها روی چمن نشسته بودند، بعضی گل میچیدند و یکی از آنها با لبخندی گرم برای الیو دست تکان میداد.
الیو،که بالاخره بیدار شده بود خم شده بود و انگشتش را در دست یکی از عروسکهای پولیشی گذاشته بود.
رین پشت سر او ایستاده بود و مشتی از موجودات کوچک به پاهاش چسبیده بودند.او که تلاش کرد پاهایش را بلند کند، فریاد کشید:《الیو!》
الیو سرش را به سمت او چرخاند،موهای بور و روشنش زیر نور خورشید عصرگاهی،مثل یک ستاره کوچک میدرخشید:《هومم؟》
رین پایش را در هوا شوت کرد ،به سمت الیو دوید و اورا عقب کشید:《ازشون چیزی رو قبول نمیکنی!》
الیو کمی اخم کرد:《چرا؟》
-چون ما نمیدونیم اینا چین!
جسمی کوچک دورمچپایم حلقه شد.وقتی به پایین نگاه کردم،یکی از عروسکهای پولیشی،پایم را درآغوش گرفته بود و گونهاش را به قوزک پایم میفشارد.
دفترچه خاطرات عزیز،همانطور که گفتم من از تماس فیزیکی خوشم نمیآید،وقتی هم که اینقدر ناگهانی باشد چه بدتر!
جیغ کشیدم و بازوی ناکس را فشاردم:《ایی!ایی!ایی!از من دورشو!》
و با یک لگد بینقص،هیولا بغلی کوچک را در هوا پرتاب کردم.
رین خشکش زد،بعد صورتش در آرامش فروریخت:《آرچی!》
و دست الیو را ول کرد و به طرفم دوید.
ناکس هم به طرف الیو دوید.
لبخندزنان بازوانم را باز کردم:《رین!》
رین جکسون،با خندهای از سرخوشی فریاد کشید:《اوه آرچی!》
فریاد کشیدم:《دختر دریا-》
اما قبل از اتمام کلامم،رین به من رسید و مشت محکمی به بازویم زد:《آخ!》
رین موهایش را کنار زد:《احمق بالبالی!تو کجا بودی؟!》
بازویم را مالش دادم:《من؟تو کجا بودی؟!》
-من و الیو خیلی وقته اینجا بودین و فکر کردیم که...وایسا،بقیه کجان؟
لبم را گزیدم و با بالهای پشت گوشم صورتم را باد زدم:《آم،خب...راستش امیدوار بودم تو بدونی...》
رنگ از رخ رین پرید:《یعنی میگی...میسون و ویوی و تامی...تو نمیدونی اونا...اما...ولی...》
شانههایش را گرفتم و جلوی چشمانش چندبار بشکن زدم تا از فکر بیرون بیاید:《هی هی هی!اونا نیمهایزدن چیزیشون نمیشه...مشکلی نیست پیداشون میکنیم...فعلا...بیا ببینیم اینا چی هستن...》
و خم شدم و یکی از غولهای کوچک را،مثل بچه گربهای از یقه بلند کردم.مخلوق کوچک با ذوق دستانش را در هوا تکان داد.اخم میکنم.
-بوی آبنبات میده،به نظرت عادیه؟
رین که هنوز در شوک بود،فقط کمی سرش را کج کرد:《حق با توعه،بوی آبنباتهای بلوبری رو میدن》
نیشخند میزنم:《چون این تنها آبنبات که میشناسی؟》
رین سرخ شد:《نهخیر،چون حافظهی بویایی خوبی دارم》
میخندم،عروسک پشمالو هم خندید و مچ دستم را بغل کرد:《خب...حداقل بامزهان...》
رین یکی دیگر از آنها(احتمالا یکی از دهها پسرعمویش)را برداشت و نگاه کرد:《آره،نازن...》
صدای خندههای بیخیال ناکس به گوش میرسید،انگار به کل فراموش کرده بود که تا همین چندلحظه پیش داشت گریه میکرد،تقریبا من هم یادم رفته بود که او فقط یک بچه 8 سالهاست.
به وسط دشت میروم:《وای،اونها...همهجا هستن...》
رین آه کشید:《دقیقا،خیلی خیلی زیادن...》
و هیولای خودش را با احتیاط روی زمین گذاشت.(فکر میکنم رفتار اولیه من با هیولایی که به استقبالم آمده بود را ندیده...!)
-هیچایدهای داریم که کجاییم؟
رین کمی اخم کرد و به دشت که توسط درختان جنگل احاطه شده بود،نگاهی انداخت:《راستش نه...》
حدس میزدم،کمی فکر میکنم و دراین فاصله،موجود کوچک آبنباتی از شانهام بالا میرود و بالهایم را نوازش میکند:《...هومم،میتونی حس کنی آب کجاست؟》
آخرین باری که قوطیهای نوشابه برادرش را کش رفته بودم،به راحتی توانست جای انها را حدس بزند.
رین مکث کرد و با دست به پیشانیش زد:《المپ من،حق باتوعه!چطوره که به ذهن خودم نرسیده بود؟》
محو تماشای دشت میشوم:《چون توی مغزجلبکی شماره 2 هستی،بعد از داداشت البته...》
درآن طرف،ناکس تلاش میکرد الیو را روی کولش بگذارد و از دست موج هیولاهای پشمالو نجات دهد.رین از جا پرید:《صبرکنید!خطرناکه،آسیب میبینید!》
و یه طرف آنها رفت،آرام پیش خودم خندید.
رین در نقش مربی مهدکودک وظیفه شناس و مادر نگران،نقشش را به خوبی ایفا میکرد.
هیولای کوچک که حالا روی سرم ایستادم بود،خم شد تا در چشمانم نگاه کند.
سپس با صدایی کوچک و نازک پرسید:《غذا؟》
انتظار نداشتم حرف بزند،اما سرم تکان دادم که باعث شد مستقیم کف دستم بیفتد:《دقیقا پسر...خیلی گشنمه...》
هیولا با هیجان سرش را تکان داد و در چمنها شیرجه زد،کمتر از ۳۰ ثانیه بعد،میوهای بنفش و عجیب هم اندازه خودش را به سختی بالای سرش نگه داشته بود و تلاش میکرد تعادلش را حفظ کند:《غذا!》
پلک زدم و قبل از اینکه هیکل کوچکش زمین بیفتد او را گرفتم:《آم،ممنون...این یک جور...بادمجونه؟》
هیولا بالا و پایین پرید:《غذا!》
و داخل لباسم خزید و ریزریز خندید،به میوهی بنفش رنگ که تقریبا اندازه کف دستم بود خیره شدم.
رین فریاد کشید:《آرچی!بیا کمک!》
و الیو را از روی شانههای ناکس برداشت.
به رین و بعد میوه نگاه انداختم:《اوق،باشه الان!》
و تکهی کوچکی از میوه را کندم،شیرهی طلایی کشدارش آستینش را کمی کثیف کرد.چهرهآم را درهم میکشم،بما بر تجربیات نه چندان خوشایندی که داشتم،چنین رنگی معمولا نماد نحسی و بدشگونی در دنیای دورگهها محسوب میشد.زیرلب گفتم:《رین؟》
رین با بدخلقی برگشت و گفت:《دیگه چیه؟!》
میوه عجیب را بالای سرم بردم و نشانش دادم،رین برای لحظهای به آن خیره شد؛بعد نفسش را با جیغ کوتاهی(اوخ!باشه او جیغش را انکار میکند!)در سینه فرو برد:《اونو نخور آرچی!》 و برای بار سوم در آن روز به سمتم شیرجه زد،خوشبختانه این دفعه جاخالی دادم و رین در علفزار فرود آمد.
میوارا روی زمین انداختم و هیولای درون لباس را از پشت گردن گرفتم و بیرون آوردم:《به هرحال قصدمم این نبود،در عوض فکر میکنم دیگه بتونیم استنباط کنیم که...؟》
رین سرش را از لابهلای علفها بیرون آورد و مقداری از آن ها را تف کرد،موهایش حالا پراز سنگریزه شده بود،او زوزه کشید:《نه،امکان نداره...!》
دست کوچک الیو،از ناکجا آمد و به آرامی گوشه لباسم را کشید:《چیشده...؟》
ناکس از پهلوی دیگرم سردرآورد:《رین...؟》
رین از جا بلند شد:《دیگهمیدونیم کجا هستیم...》
چشمان ناکس گرد شد:《کجاییم؟》
میخندم،خندهام کمی خشک بود.به آرامی هیولای کوچک را درهوا تکان تکان دادم:《بچهها...به دشتنیلوفرخوارها خوش اومدین؛به نظر میاد امروز قراره بمیریم...در بهترین حالت البته!》
دفترچه خاطرات عزیز،برای اولین بار در زندگیم،از اینکه پیامآور چنین خبری بودم احساس خوشایندی نداشتم،چون رین جکسون دقیقا در زانویم لگد زد.
قربان شما،آرچی چاپلی که امروز صبح قبل از صبحانه،اصلا فکر نمیکرد که تا مرز مرگ برود
#Archairy
موجنوشتههای عزیزم؛
اگر روزی کسی به شما گفت «هیچچیز بهتر از این نیست که کسی که دوستش دارید را سورپرایز کنید»، قبل از اینکه با سر تکان دادن حرفش را تأیید کنید، یک سؤال از او بپرسید:
«آیا تا حالا برای پسران پوسایدون کوکی آبی درست کردهای؟»
اگر جوابش نه بود، خیلی محترمانه از او تشکر کنید و بگویید که نظرش فاقد اعتبار علمی است. چون من آن روز تصمیم گرفته بودم برای پرسی و تایسون کوکی درست کنم.
کوکیهای آبی.
آن هم خیلی زیاد.
و این تصمیم، در ساعت شش صبح، زمانی که بیشتر دورگهها هنوز خواب بود، به نظرم یکی از بهترین تصمیمهای تاریخ بشریت بود.
البته آن موقع هنوز نمیدانستم قرار است چند ساعت بعد به آرد، پودر شکلات و تمام تصمیمات زندگیام نگاه کنم و بخواهم گریه کنم.
صبح زود، وقتی حتی خورشید هم هنوز با بیمیلی داشت از پشت درختهای کاج بالا میآمد، آرام از تخت بیرون آمدم.
پرسی روی تخت بغلی بنده خواب خواب بود. موهایش مثل همیشه به هم ریخته بود و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیده بود. تایسون هم آن طرف کابین خوابیده بود و یکی دو تا بالش را بغل کرده بود.
برای چند ثانیه همانجا ایستادم و به برادرانم نگاه کردم.
لبخند کوچکی زدم. بعد خیلی آرام از کابین بیرون رفتم.
اولین مرحلهی عملیات:
پیدا کردن آنابث و گروور.
دومین مرحله:
گرفتن قول از آنها برای اینکه پرسی و تایسون را بیدار نکنند.
سومین مرحله:
پختن بهترین کوکیهای آبی تاریخ.
چهارمین مرحله...
خب، هنوز برای چهارمی برنامهای نداشتم.
اما در آن لحظه به نظرم همین سه تا کافی بود.
چند دقیقه بعد، جلوی در کابین آتنا بودم و داشتم با تمام قدرتم در میزدم. همینکه داشتم به فرستادن یک موج کوچک از داخل پنجره به سمت تخت آنابث میاندیشیدم، آنابث دم در آمد. موهایش هنوز مرتب نشده بود و قیافهاش آنقدر خوابآلود بود که برای اولین بار در زندگیام مطمئن شدم دختر آتنا هم ممکن است صبحها شبیه آدمهای معمولی باشد.
تا من را دید، چشمهایش را ریز کرد.
«رین؟»
«صبح بخیر.»
«خیلی زوده.»
«میدونم.»
«اتفاقی افتاده؟»
«نه.»
«پرسی مریضه؟»
«نه.»
«کایرون کاری بهتون داده؟»
«نه.»
آنابث چند ثانیه نگاهم کرد.
«پس چرا ساعت شش صبح اومدی سراغ من؟»
لبخند زدم.
«یه مأموریت دارم.»
چشمهایش برق زد.
«چه مأموریتی؟»
«نمیتونم بگم.»
«رین.»
«نه.»
«پرسی هم توش هست؟»
«نه دقیقا.»
«این جواب یعنی بله.»
«فقط قول بده بیدارش نکنی.»
آنابث دستبهسینه شد.
«چرا؟»
«چون اگه بفهمه کجام، سورپرایزم خراب میشه.»
ابرویش بالا رفت.
«چه سورپرایزی؟»
«آنابث.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بالاخره آه کشید.
«باشه. قول میدم.»
«واقعا؟»
«واقعا.»
«حتی اگه خودش بیاد ازت بپرسه؟»
«بهش میگم نمیدونم.»
لبخند زدم.
«عالیه.»
همان لحظه گروور که داشت با لذت گازی به چند قوطی حلبی میزد، پشت سرم درآمد.
ناخودآگاه صدایش بالا رفت: «چه خبره؟ دارم خواب میبینم رین تو این ساعت صبح رو دی-»
مجبور شدم قبل از اینکه کلکمپ را بیدار کند جلوی دهانش را بگیرم.
آنابث گفت:
«گویا میخواد پرسی و تایسون رو سورپرایز کنه.»
گروور یک چشمش را مالید.
«غذاست؟»
«کوکی.»
هر دو چشمش باز شدند.
«منم کمک میکنم.»
«نه!»
آنقدر سریع گفتم که خودم هم تعجب کردم.
گروور با ناراحتی نگاهم کرد.
«چرا؟»
«چون باید مخفی بمونه.»
«من چیزی لو نمیدم.»
«دفعهی قبل هم همینو گفتی.»
«دفعهی قبل چی رو لو دادم؟»
آنابث گفت:
«اینکه رین برای تولد پرسی چی هدیه گرفته بود.»
گروور سرش را پایین انداخت.
«اوه.»
به او خیره شدم.
«پس قول بده فقط نذاری بیدار بشه.»
گروور دستش را بالا برد.
«قول میدم.»
مرحلهی اول با موفقیت انجام شد. حالا باید میرفتم سراغ کایرون. و این، سختترین بخش کار بود. چون اگر کسی در کمپ بود که میتوانست جلوی نقشهی من را بگیرد، احتمالا همان کایرون بود.
اما خوشبختانه وقتی پیدایش کردم، هنوز آنقدر صبح زود بود که حتی خودش هم احتمالا حوصلهی بحث کردن نداشت. وقتی من را دید، لبخند زد.
«رین؟»
«کایرون.»
«این ساعت صبح؟»
«یه درخواست دارم.»
کایرون چند ثانیه نگاهم کرد.
«این جمله معمولا پایان خوبی نداره.»
«این یکی خیلی بیضرره.»
«چه میخواهی؟»
دستم را پشت سرم بردم.
«میخوام به هارپیهای آشپزخونه بگی بهم اجازه بدن از آشپزخونه استفاده کنم. لطفا لطفا لطفا. همین یه بار رو برام پادرمیونی کنی.»
کایرون پلک زد.
«برای چه کاری؟»
«کوکی.»
مکث.
«کوکی؟»
«چیز یعنی کوکی بپزم.»
کایرون چند لحظه ساکت ماند. احتمالا داشت به تعداد دفعاتی فکر میکرد که شاید به طور کاملا بیضرر چند تا کوکی خوشمزهی آبی را بیاجازه قرض گرفته بودم.
بعد لبخند زد.
«برای پسرها؟»
«بله.»
«و نمیخواهی خودش بفهمه؟»
«دقیقا.»
کایرون آهسته خندید.
«فکر کنم میتونم این یکی رو قبول کنم.»
چند دقیقه بعد، با اجازهی کایرون و کمک هارپیهای آشپزخانه، وارد آشپزخانه شدم.
موجنوشتههای عزیزم؛
اگر تا حالا وارد آشپزخانهی کمپ آن هم در آن ساعت صبح نشدهاید، باید بدانید آنجا یکی از عجیبترین مکانهای دنیاست.
همهچیز تمیز بود.
بیش از حد تمیز.
ظرفها مرتب.
مواد غذایی مرتب.
آردها در ظرفهای مخصوص.
حتی قاشقها هم طوری کنار هم چیده شده بودند که انگار قرار است برای مسابقهی نظامی اعزام شوند. و من وسط همهی این نظم ایستاده بودم و قرار بود کوکی بپزم.
کوکی آبی با تکههای شکلات.
و مقدار قابل توجهی شکر.
اول چند نفر را برای نگهبانی از راز بزرگم انتخاب کردم.
الیو، پسربچهی هفاستوس؟ نه.
صبر کنید.
این یکی را از کجا آوردم؟
موجنوشتههای عزیزم، هنوز آنقدر صبح زود بود که مغزم درست کار نمیکرد. الیو، پسر هیپنوس بود؛ با موهای طلایی و پوست آنقدر سفید که گاهی فکر میکردم اگر او را کنار برف بگذاریم، احتمالا برف خودش را بازنده اعلام میکند.
تامی، ساتیر کوچک و پرانرژیای که گاهی شک میکردم شاید ساتیرها هم بتوانند مبتلا به ADHD شوند.
ویویان، دختر دقیق آتنا. چرا که بین این لشکر کوچولوها این بچه قطعا میتوانست به هر قیمتی شده با هر نقشهای پرسی را از آشپزخانه دور نگه دارد.
میسون، پسر آرس. چون که احتمالا زور بازویش حتی در همین سن هم میتوانست باعث شود گرازهای پدرش سرگیجه بگیرند.
و ناکس، فرزند هکاته. که اگر خیلی مستاصل شدیم چند تا پرتال مهمانمان کند. همه را جمع کردم و خیلی جدی به آنها نگاه کردم.
«بچهها، من یه مأموریت دارم.»
میسون صاف ایستاد.
«مأموریت خطرناکه؟»
«نه.»
«جنگیه؟»
«نه.»
«پس چرا باید من باشم؟»
آرس آرس پسرعموی نهچندان عزیزم. این چه ژنی است که به همهی بچههایت منتقل کردی.
«چون تو بلدی اگر لازم شد فیزیکی جلوی پرسی رو بگیری.»
میسون چند لحظه فکر کرد.
«قبول.»
ویویان پرسید:
«باید چی کار کنیم؟»
من عاشق این آتنازادهی خوشفکرم. البته نگذارید اعضای کابین ۶ بفهمند. که دیگر بیچارهی دوعالمم خواهند کرد.
«نباید بذارید پرسی بفهمه من کجام.»
الیو خمیازه کشید.
«یعنی باید مراقبش باشیم؟»
«دقیقا.»
الیو دستانش را به سمتم باز کرد. این نان قندی کوچک همین الان هم بغل شب بخیر میخواست. بغلش کردم و اجازه دادم کلهاش را روی شانهام بگذارد و خستگی در کند.
خوابآلوده گفت:
«اگر مجبورش کنیم خواب بمونه هم حسابه من میتونم کمکت کنم. »
تامی گفت:
«ولی اگه بفهمه؟»
«هر کاری لازم بود بکنید.»
ناکس لبخند زد.
«پورتال؟»
«فقط اگه لازم شد.»
او با هیجان سر تکان داد.
«پس قطعا لازم میشه.»
بچهها عاشق داستانهایی بودند که هر هفته برایشان تعریف میکردم. کلاس اسطورهشناسیام در کمپ بیشتر شبیه دورهمی بود تا کلاس، اما ظاهرا همین باعث شده بود هر بار از آنها کمک بخواهم، با اشتیاق قبول کنند.
میسون مشت کوچکش را به سینه زد.
«رین، خیالت راحت.پرسی هیچوقت پیدات نمیکنه.»
راستش کمینگران شدم که شاید بعد این حرف میسون، دیگر برادرم را نبینم. امیدوارم که اشتباه کرده باشم.
ویویان با اعتمادبهنفس گفت:
«ما حواسمون هست.»
الیو دوباره خمیازه کشید.
«اگه خوابم برد، بیدارم کنید.»
نگاهش کردم.
«حتما.»
«ولی آروم.»
«باشه.»
و عملیات آغاز شد.
همهچیز عالی پیش میرفت. آرد را ریختم. شکر را اضافه کردم. تخممرغها را شکستم. کره را اضافه کردم. بعد مواد را هم زدم. تا اینجا همهچیز عالی بود. حتی بویش هم خوب شده بود. اگر مامان اینجا بود قطعا بهم افتخار میکرد که بدون رفتن شست پایم در چشمم تا اینجا رسیدهام.
فقط یک مشکل وجود داشت.
به مخلوط نگاه کردم.
«یه چیزی کم داره.»
تامی که روی چهارپایه نشسته بود گفت:
«چی؟»
«شکلات.»
ویویان گفت:
«ولی قرار نیست کوکیها آبی باشن؟»
«هستن.»
«پس نباید شکلات بریزیم.»
«فقط یه کم.»
تامی و ویویان با بقیه رفتند تا حواسشان به برادران گرام باشد.
دستم رفت سمت پودر شکلات.
یک قاشق.
بعد...
دومین قاشق.
مکث کردم.
موجنوشتههای عزیزم؛ همانجا باید متوقف میشدم. اما متوقف نشدم. چون در ذهن من، سه قاشق پودر شکلات یعنی: «کمی بیشتر مزهی شکلات بدهد.» ولی ظاهرا در دنیای واقعی یعنی: «تبریک میگویم. شما کوکی شکلاتی درست کردهاید.»
سه قاشق ریختم.
هم زدم. بعد چند قطره رنگ خوراکی آبی اضافه کردم. دوباره هم زدم.
و بعد... سکوت. به ظرف نگاه کردم. بچهها هم نگاه کردند. مخلوطی که قرار بود آبی باشد...
قهوهای بود.
کاملا قهوهای.
نه آبی.
نه آبی تیره.
نه حتی آبی مایل به قهوهای.
قهوهای.
به ظرف خیره ماندم.
«نه.»
دریادی که داشت ازپنجره نگاهم میکرد آرام گفت:
«شاید وقتی بپزه آبی بشه؟»
«نه.»
نزدیکتر آمد.
«رنگش که خوبه.»
برگشتم نگاهش کردم.
«من کوکی آبی میخواستم.»
«میدونم.»
الیو که طبق معمول خوابش برده بود و یادش رفنه بود با بچه ها برود، از آن طرف آشپزخانه گفت:
«من فکر میکنم قهوهای هم قشنگه.»
لبم لرزید. نه از خنده. از ناراحتی.
من فقط میخواستم خوشحالشان کنم.
میخواستم وقتی صبح از خواب بیدار میشدند، یک بشقاب پر از کوکیهای آبی ببینند و بدانند یکی صبحش را فقط برای آنها صرف کرده.
ولی حالا...
کوکیهای من شبیه خاک شده بودند.
«من خرابش کردم.»
سرم را پایین انداختم.
« فقط میخواستم سورپرایزشون کنم.»
و برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
بعد صدایی از پشت سرم آمد.
«چه سورپرایزی؟»
سرم را چرخاندم.
آرچی. کنار در آشپزخانه ایستاده بود. و لبخند میزد. کنارش کاساندرا بود. دستبهسینه.
«اوه.»
آرچی جلو آمد.
« دختر دریایی بگم که امیدوارم چیز خوبی داشته باشی چون من فقط برای بوی شکلات اومدم.»
«بیرون.»
«ولی—»
«آرچی.»
«باشه.»
یک قدم عقب رفت.
بعد دوباره جلو آمد.
«میتونم فقط یکی بخورم؟»
«نه.»
«نصفش؟»
«نه.»
«یه گاز؟»
«آرچی.»
«باشه، باشه.»
کاساندرا جلو آمد و به ظرف نگاه کرد.
بعد به من.
بعد دوباره به ظرف.
«قرار بود آبی باشن؟»
«گویا.»
«و الان قهوهای شدن؟»
«بله.»
«چند قاشق شکلات ریختی؟»
مکث کردم.
«سه تا.»
کاساندرا چشمهایش را بست.
آرچی زیر لب گفت:
«سه قاشق؟»
به او نگاه کردم.
«یه کلمه دیگه بگی، با همین خمیر خفهت میکنم.»
آرچی دستهایش را بالا برد.
«باشه بابا من که چیزی نگفتم.»
کاساندرا بالاخره خندید. نه نخندید. قهقهه میزد. پرتو تابانی میکرد.
«رین، تو برای یک کوکی آبی، سه قاشق شکلات ریختی؟»
«میخواستم خوشمزهتر باشه.»
«خب... هست.ولی آبی نیست.»
آرچی خم شد و به خمیر نگاه کرد.
«اسمش رو بذاریم کوکی دریایی آلوده.»
«نه.»
«کوکی مخصوص رین.»
«نه.»
«کوکی پوسایدون بعد از بازنشستگی.»
«آرچی.»
«باشه.»
چند دقیقه بعد، آن دو هم کمک کردند.
البته کمک آرچی بیشتر شامل خوردن تکه شکلاتهای روی میز بود. کاساندرا هم سعی میکرد خمیرها را به اندازهی مناسب تقسیم کند.
و من...هنوز ناراحت بودم. اما نمیخواستم نشانش بدهم. پس کار کردم. خمیر کوکیها را روی سینی گذاشتم. داخل فر رفتند.
و بعد...
منتظر ماندیم.
آفتاب بالاتر رفت. صبح تمام شد. وقت صبحانه گذشته بود. حتی زمان ناهار هم نزدیک میشد. و معدهی بخت برگشتهی من خالی خالی خالی بود.
به سینی نگاه کردم. کوکیهای قهوهای.
آرچی روی صندلی لم داده بود و الیو را بالا پایین میکرد. کاساندرا داشت موهایش را پشت گوشش میزد. بچهها هم کمکم خسته شده بودند.
ناگهان صدایی از بیرون آمد.
«رین کجاست؟»
همه ساکت شدند. آرچی صاف نشست.
کاساندرا سرش را بالا آورد.
صدای پرسی بود.
«گفتم رین کجاست؟»
میسون از بیرون گفت:
«نمیدونم.»
پرسی گفت:
«تو از صبح اینجایی.»
«نه.»
«چرا داری دروغ میگی؟»
صدای پرسی نزدیکتر شد.
«رین با آرچی و کاساندرا رفته بیرون؟»
میسون گفت:
«شاید.»
پرسی دوباره صدایش را بالاتر برد:
«اگر این دو تا آخر یه بلایی سرش بیارن...»
آرچی آرام به من نگاه کرد.
«بیخیال بابا. برادرت واقعا تئوری توهم توطئه داره. فکر کرده من چیم؟ مینوتور؟»
صدای پرسی دوباره آمد.
«من میدونم یه چیزی شده.»
ناکس گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون من میگم نه.»
«این دلیل نیست.»
«برای من هست.»
لحظهای بعد صدای قدمهای پرسی را شنیدم.
بعد...
صدای باز شدن یک پورتال آمد.
«چی—»
صدای پرسی ناگهان قطع شد.
تامی گفت:
«گرفتیمش؟»
ناکس گفت:
«تقریبا.»
پرسی از دور فریاد زد:
«ناکس!»
پورتال دیگری باز شد.
«ولم کن!»
صدای ویویان آمد:
«پرسی، برگرد کابینت.»
«نه!»
«رین اینجا نیست.»
«پس کجاست؟»
سکوت.
آرچی آرام گفت:
«این داره جدی میشه ها.»
کاساندرا به او نگاه کرد.
«برای اولین بار، لطفا ساکت باش.»
صدای پرسی نزدیکتر شد.
«رین!»
قلبم فشرده شد.
دستهایم را به هم قلاب کردم. قرار بود وقتی میآمد، خوشحال باشم. قرار بود کوکیها را نشانش بدهم.قرار بود همهچیز عالی باشد.
اما حالا...حتی نمیدانستم باید چه کار کنم. صورت خیس از عرقم را پاک کردم. بدتر شد. یک لکهی آرد روی گونهام ماند. بعد دستم را به پیشانیام زدم و مقداری پودر شکلات هم همانجا پخش شد.
کاساندرا نگاهم کرد.
«رین.»
«چی؟»
«قیافت...»
«میدونم.»
«نه. منظورم اینه که...»
«میدونم.»