eitaa logo
DΞMIGØD II
80 دنبال‌کننده
489 عکس
76 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
رین سرخ شد:《نه‌خیر،چون حافظه‌ی بویایی خوبی دارم》 می‌خندم،عروسک پشمالو هم خندید و مچ دستم را بغل کرد:《خب...حداقل بامزه‌‌‌ان...》 رین یکی دیگر از آنها(احتمالا یکی از ده‌ها پسرعمویش)را برداشت و نگاه کرد:《آره،نازن...》 صدای خنده‌های بی‌خیال ناکس به گوش می‌رسید،انگار به کل فراموش کرده بود که تا همین چندلحظه پیش داشت گریه می‌کرد،تقریبا من هم یادم رفته بود که او فقط یک بچه 8 ساله‌است. به وسط دشت می‌روم:《وای،اون‌ها...همه‌جا هستن...》 رین آه کشید:《دقیقا،خیلی خیلی زیادن...》 و هیولای خودش را با احتیاط روی زمین گذاشت.(فکر میکنم رفتار اولیه من با هیولایی که به استقبالم آمده بود را ندیده...!) -هیچ‌ایده‌ای داریم که کجاییم؟ رین کمی اخم کرد و به دشت که توسط درختان جنگل احاطه شده بود،نگاهی انداخت:《راستش نه...》 حدس می‌زدم،کمی فکر میکنم و دراین فاصله،موجود کوچک آبنباتی از شانه‌ام بالا می‌رود و بال‌هایم را نوازش میکند:《...هومم،میتونی حس کنی آب کجاست؟》 آخرین باری که قوطی‌های نوشابه‌ برادرش را کش رفته بودم،به راحتی توانست جای ان‌ها را حدس بزند. رین مکث کرد و با دست به پیشانیش زد:《المپ من،حق باتوعه!چطوره که به ذهن خودم نرسیده بود؟》 محو تماشای دشت می‌شوم:《چون توی مغزجلبکی شماره 2 هستی،بعد از داداشت البته...》 درآن طرف،ناکس تلاش می‌کرد الیو را روی کولش بگذارد و از دست موج‌ هیولاهای پشمالو نجات دهد.رین از جا پرید:《صبرکنید!خطرناکه،آسیب می‌بینید!》 و یه طرف آنها رفت،آرام پیش خودم خندید. رین در نقش مربی مهدکودک وظیفه شناس و مادر نگران،نقشش را به خوبی ایفا می‌کرد. هیولای کوچک که حالا روی سرم ایستادم بود،خم شد تا در چشمانم نگاه کند. سپس با صدایی کوچک و نازک پرسید:《غذا؟》 انتظار نداشتم حرف بزند،اما سرم تکان دادم که باعث شد مستقیم کف دستم بیفتد:《دقیقا پسر...خیلی گشنمه...》 هیولا با هیجان سرش را تکان داد و در چمن‌ها شیرجه زد،کم‌تر از ۳۰ ثانیه بعد،میوه‌ای بنفش و عجیب هم اندازه خودش را به سختی بالای سرش نگه داشته بود و تلاش میکرد تعادلش را حفظ کند:《غذا!》 پلک زدم و قبل از اینکه هیکل کوچکش زمین بیفتد او را گرفتم:《آم،ممنون...این یک جور...بادمجونه؟》 هیولا بالا و پایین پرید:《غذا!》 و داخل لباسم خزید و ریزریز خندید،به میوه‌ی بنفش رنگ که تقریبا اندازه کف دستم بود خیره شدم. رین فریاد کشید:《آرچی!بیا کمک!》 و الیو را از روی شانه‌های ناکس برداشت. به رین و بعد میوه نگاه انداختم:《اوق،باشه الان!》 و تکه‌ی کوچکی از میوه را کندم،شیره‌ی طلایی کشدارش آستینش را کمی کثیف کرد.چهره‌آم را درهم می‌کشم،بما بر تجربیات نه چندان خوشایندی که داشتم،چنین رنگی معمولا نماد نحسی و بدشگونی در دنیای دورگه‌ها محسوب می‌شد.زیرلب گفتم:《رین؟》 رین با بدخلقی برگشت و گفت:《دیگه چیه؟!》 میوه عجیب را بالای سرم بردم و نشانش دادم،رین برای لحظه‌ای به آن خیره شد؛بعد نفسش را با جیغ کوتاهی(اوخ!باشه او جیغش را انکار می‌کند!)در سینه فرو برد:《اونو نخور آرچی!》 و برای بار سوم در آن روز به سمتم شیرجه زد،خوشبختانه این دفعه جاخالی دادم و رین در علفزار فرود آمد. میوا‌را روی زمین انداختم و هیولای درون لباس را از پشت گردن گرفتم و بیرون آوردم:《به هرحال قصدمم این نبود،در عوض فکر می‌کنم دیگه بتونیم استنباط کنیم که...؟》 رین سرش را از لابه‌لای علف‌ها بیرون آورد و مقداری از آن ها را تف کرد،موهایش حالا پراز سنگ‌ریزه شده بود،او زوزه کشید:《نه،امکان نداره...!》 دست کوچک الیو،از ناکجا آمد و به آرامی گوشه لباسم را کشید:《چی‌شده...؟》 ناکس از پهلوی دیگرم سردرآورد:《رین...؟》 رین از جا بلند شد:《دیگه‌می‌دونیم کجا هستیم...》 چشمان ناکس گرد شد:《کجاییم؟》 می‌خندم،خنده‌ام کمی خشک بود.به آرامی هیولای کوچک را درهوا تکان تکان دادم:《بچه‌ها...به دشت‌نیلوفرخوارها خوش اومدین؛به نظر میاد امروز قراره بمیریم...در بهترین حالت البته!》 دفترچه خاطرات عزیز،برای اولین بار در زندگیم،از اینکه پیام‌آور چنین خبری بودم احساس خوشایندی نداشتم،چون رین جکسون دقیقا در زانویم لگد زد. قربان شما،آرچی چاپلی که امروز صبح قبل از صبحانه،اصلا فکر نمی‌کرد که تا مرز مرگ برود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب چیزه،سل-
آم،یادم اومد چه قدر مهربونم و قراره رینیری رو هم بذار-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موج‌نوشته‌های عزیزم؛ اگر روزی کسی به شما گفت «هیچ‌چیز بهتر از این نیست که  کسی که دوستش دارید را سورپرایز کنید»، قبل از اینکه با سر تکان دادن حرفش را تأیید کنید، یک سؤال از او بپرسید: «آیا تا حالا برای پسران پوسایدون کوکی آبی درست کرده‌ای؟» اگر جوابش نه بود، خیلی محترمانه از او تشکر کنید و بگویید که نظرش فاقد اعتبار علمی است. چون من آن روز تصمیم گرفته بودم برای پرسی و تایسون کوکی درست کنم. کوکی‌های آبی. آن هم خیلی زیاد. و این تصمیم، در ساعت شش صبح، زمانی که بیشتر دورگه‌ها هنوز خواب بود، به نظرم یکی از بهترین تصمیم‌های تاریخ بشریت بود. البته آن موقع هنوز نمی‌دانستم قرار است چند ساعت بعد به آرد، پودر شکلات و تمام تصمیمات زندگی‌ام نگاه کنم و بخواهم گریه کنم. صبح زود، وقتی حتی خورشید هم هنوز با بی‌میلی داشت از پشت درخت‌های کاج بالا می‌آمد، آرام از تخت بیرون آمدم. پرسی روی تخت بغلی بنده خواب خواب بود. موهایش مثل همیشه به هم ریخته بود و پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشیده بود. تایسون هم آن طرف کابین خوابیده بود و یکی دو تا بالش را بغل کرده بود. برای چند ثانیه همان‌جا ایستادم و به برادرانم نگاه کردم. لبخند کوچکی زدم. بعد خیلی آرام از کابین بیرون رفتم. اولین مرحله‌ی عملیات: پیدا کردن آنابث و گروور. دومین مرحله: گرفتن قول از آنها برای اینکه پرسی و تایسون را بیدار نکنند. سومین مرحله: پختن بهترین کوکی‌های آبی تاریخ. چهارمین مرحله... خب، هنوز برای چهارمی برنامه‌ای نداشتم. اما در آن لحظه به نظرم همین سه تا کافی بود. چند دقیقه بعد، جلوی در کابین آتنا بودم و داشتم با تمام قدرتم در می‌زدم. همینکه داشتم به فرستادن یک موج کوچک از داخل پنجره به سمت تخت آنابث می‌اندیشیدم، آنابث دم در آمد. موهایش هنوز  مرتب نشده بود و قیافه‌اش آن‌قدر خواب‌آلود بود که برای اولین بار در زندگی‌ام مطمئن شدم دختر آتنا هم ممکن است صبح‌ها شبیه آدم‌های معمولی باشد. تا من را دید، چشم‌هایش را ریز کرد. «رین؟» «صبح بخیر.» «خیلی زوده.» «می‌دونم.» «اتفاقی افتاده؟» «نه.» «پرسی مریضه؟» «نه.» «کایرون کاری بهتون داده؟» «نه.» آنابث چند ثانیه نگاهم کرد. «پس چرا ساعت شش صبح اومدی سراغ من؟» لبخند زدم. «یه مأموریت دارم.» چشم‌هایش برق زد. «چه مأموریتی؟» «نمی‌تونم بگم.» «رین.» «نه.» «پرسی هم توش هست؟» «نه دقیقا.» «این جواب یعنی بله.» «فقط قول بده بیدارش نکنی.» آنابث دست‌به‌سینه شد. «چرا؟» «چون اگه بفهمه کجام، سورپرایزم خراب میشه.» ابرویش بالا رفت. «چه سورپرایزی؟» «آنابث.» چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بالاخره آه کشید. «باشه. قول می‌دم.» «واقعا؟» «واقعا.» «حتی اگه خودش بیاد ازت بپرسه؟» «بهش می‌گم نمی‌دونم.» لبخند زدم. «عالیه.» همان لحظه گروور که داشت با لذت گازی به چند قوطی حلبی می‌زد، پشت سرم درآمد. ناخودآگاه صدایش بالا رفت: «چه خبره؟ دارم خواب می‌بینم رین تو این ساعت صبح رو دی-» مجبور شدم قبل از اینکه کل‌کمپ را بیدار کند جلوی دهانش را بگیرم. آنابث گفت: «گویا می‌خواد  پرسی و تایسون رو سورپرایز کنه.» گروور یک چشمش را مالید. «غذاست؟» «کوکی.» هر دو چشمش باز شدند. «منم کمک می‌کنم.» «نه!» آن‌قدر سریع گفتم که خودم هم تعجب کردم. گروور با ناراحتی نگاهم کرد. «چرا؟» «چون باید مخفی بمونه.» «من چیزی لو نمی‌دم.» «دفعه‌ی قبل هم همینو گفتی.» «دفعه‌ی قبل چی رو لو دادم؟» آنابث گفت: «اینکه رین برای تولد پرسی چی هدیه گرفته بود.» گروور سرش را پایین انداخت. «اوه.» به او خیره شدم. «پس قول بده فقط نذاری بیدار بشه.» گروور دستش را بالا برد. «قول می‌دم.» مرحله‌ی اول با موفقیت انجام شد. حالا باید می‌رفتم سراغ کایرون. و این، سخت‌ترین بخش کار بود. چون اگر کسی در کمپ بود که می‌توانست جلوی نقشه‌ی من را بگیرد، احتمالا همان کایرون بود. اما خوشبختانه وقتی پیدایش کردم، هنوز آن‌قدر صبح زود بود که حتی خودش هم احتمالا حوصله‌ی بحث کردن نداشت. وقتی من را دید، لبخند زد. «رین؟» «کایرون.» «این ساعت صبح؟» «یه درخواست دارم.» کایرون چند ثانیه نگاهم کرد. «این جمله معمولا پایان خوبی نداره.» «این یکی خیلی بی‌ضرره.» «چه می‌خواهی؟» دستم را پشت سرم بردم. «می‌خوام به هارپی‌های آشپزخونه بگی بهم اجازه بدن از آشپزخونه استفاده کنم. لطفا لطفا لطفا. همین یه بار رو برام پادرمیونی کنی.» کایرون پلک زد. «برای چه کاری؟» «کوکی.» مکث. «کوکی؟» «چیز یعنی کوکی بپزم.» کایرون چند لحظه ساکت ماند. احتمالا داشت به تعداد دفعاتی فکر می‌کرد که شاید به طور کاملا بی‌ضرر چند تا کوکی خوشمزه‌ی آبی را بی‌اجازه قرض گرفته بودم.
بعد لبخند زد. «برای پسرها؟» «بله.» «و نمی‌خواهی خودش بفهمه؟» «دقیقا.» کایرون آهسته خندید. «فکر کنم می‌تونم این یکی رو قبول کنم.» چند دقیقه بعد، با اجازه‌ی کایرون و کمک هارپی‌های آشپزخانه، وارد آشپزخانه شدم. موج‌نوشته‌های عزیزم؛ اگر تا حالا وارد آشپزخانه‌ی کمپ آن هم در آن ساعت صبح نشده‌اید، باید بدانید آنجا یکی از عجیب‌ترین مکان‌های دنیاست. همه‌چیز تمیز بود. بیش از حد تمیز. ظرف‌ها مرتب. مواد غذایی مرتب. آردها در ظرف‌های مخصوص. حتی قاشق‌ها هم طوری کنار هم چیده شده بودند که انگار قرار است برای مسابقه‌ی نظامی اعزام شوند. و من وسط همه‌ی این نظم ایستاده بودم و قرار بود کوکی بپزم. کوکی آبی با تکه‌های شکلات. و مقدار قابل توجهی شکر. اول چند نفر را برای نگهبانی از راز بزرگم انتخاب کردم. الیو، پسربچه‌ی هفاستوس؟ نه. صبر کنید. این یکی را از کجا آوردم؟ موج‌نوشته‌های عزیزم، هنوز آن‌قدر صبح زود بود که مغزم درست کار نمی‌کرد. الیو، پسر هیپنوس بود؛ با موهای طلایی و پوست آن‌قدر سفید که گاهی فکر می‌کردم اگر او را کنار برف بگذاریم، احتمالا برف خودش را بازنده اعلام می‌کند. تامی، ساتیر کوچک و پرانرژی‌ای که گاهی شک می‌کردم شاید ساتیرها هم بتوانند مبتلا به ADHD شوند. ویویان، دختر دقیق آتنا. چرا که بین این لشکر کوچولوها این بچه قطعا می‌توانست به هر قیمتی شده با هر نقشه‌ای پرسی را از آشپزخانه دور نگه دارد. میسون، پسر آرس. چون که احتمالا زور بازویش حتی در همین سن هم می‌توانست باعث شود گراز‌های پدرش سرگیجه بگیرند. و ناکس، فرزند هکاته. که اگر خیلی مستاصل شدیم چند تا پرتال مهمانمان کند. همه را جمع کردم و خیلی جدی به آنها نگاه کردم. «بچه‌ها، من یه مأموریت دارم.» میسون صاف ایستاد. «مأموریت خطرناکه؟» «نه.» «جنگیه؟» «نه.» «پس چرا باید من باشم؟» آرس آرس پسرعموی نه‌چندان عزیزم. این چه ژنی است که به همه‌ی بچه‌هایت منتقل کردی. «چون تو بلدی اگر لازم شد فیزیکی  جلوی پرسی رو بگیری.» میسون چند لحظه فکر کرد. «قبول.» ویویان پرسید: «باید چی کار کنیم؟» من عاشق این آتنازاده‌ی خوش‌فکرم. البته نگذارید اعضای کابین ۶ بفهمند. که دیگر بیچاره‌ی دوعالمم خواهند کرد. «نباید بذارید پرسی بفهمه من کجام.» الیو خمیازه کشید. «یعنی باید مراقبش باشیم؟» «دقیقا.» الیو دستانش را به سمتم باز کرد. این نان قندی کوچک همین الان هم بغل شب بخیر می‌خواست. بغلش کردم و اجازه دادم کله‌اش را روی شانه‌ام بگذارد و خستگی در کند. خواب‌آلوده گفت: «اگر مجبورش کنیم خواب بمونه هم حسابه من میتونم کمکت کنم. » تامی گفت: «ولی اگه بفهمه؟» «هر کاری لازم بود بکنید.» ناکس لبخند زد. «پورتال؟» «فقط اگه لازم شد.» او با هیجان سر تکان داد. «پس قطعا لازم میشه.» بچه‌ها عاشق داستان‌هایی بودند که هر هفته برایشان تعریف می‌کردم. کلاس اسطوره‌شناسی‌ام در کمپ بیشتر شبیه دورهمی بود تا کلاس، اما ظاهرا همین باعث شده بود هر بار از آنها کمک بخواهم، با اشتیاق قبول کنند. میسون مشت کوچکش را به سینه زد. «رین، خیالت راحت.پرسی هیچ‌وقت پیدات نمی‌کنه.» راستش کمی‌نگران شدم که شاید بعد این حرف میسون، دیگر برادرم را نبینم. امیدوارم که اشتباه کرده باشم. ویویان با اعتمادبه‌نفس گفت: «ما حواسمون هست.» الیو دوباره خمیازه کشید. «اگه خوابم برد، بیدارم کنید.» نگاهش کردم. «حتما.» «ولی آروم.» «باشه.» و عملیات آغاز شد. همه‌چیز عالی پیش می‌رفت. آرد را ریختم. شکر را اضافه کردم. تخم‌مرغ‌ها را شکستم. کره را اضافه کردم. بعد مواد را هم زدم. تا اینجا همه‌چیز عالی بود. حتی بویش هم خوب شده بود. اگر مامان اینجا بود قطعا بهم افتخار میکرد که بدون رفتن شست پایم در چشمم تا اینجا رسیده‌ام. فقط یک مشکل وجود داشت. به مخلوط نگاه کردم. «یه چیزی کم داره.» تامی که روی چهارپایه نشسته بود گفت: «چی؟» «شکلات.» ویویان گفت: «ولی قرار نیست کوکی‌ها آبی باشن؟» «هستن.» «پس نباید شکلات بریزیم.» «فقط یه کم.» تامی و ویویان با بقیه رفتند تا حواسشان به برادران گرام باشد. دستم رفت سمت پودر شکلات. یک قاشق. بعد... دومین قاشق. مکث کردم. موج‌نوشته‌های عزیزم؛ همان‌جا باید متوقف می‌شدم. اما متوقف نشدم. چون در ذهن من، سه قاشق پودر شکلات یعنی: «کمی بیشتر مزه‌ی شکلات بدهد.» ولی ظاهرا در دنیای واقعی یعنی: «تبریک می‌گویم. شما کوکی شکلاتی درست کرده‌اید.» سه قاشق ریختم. هم زدم. بعد چند قطره رنگ خوراکی آبی اضافه کردم. دوباره هم زدم. و بعد... سکوت. به ظرف نگاه کردم. بچه‌ها هم نگاه کردند. مخلوطی که قرار بود آبی باشد...
قهوه‌ای بود. کاملا قهوه‌ای. نه آبی. نه آبی تیره. نه حتی آبی مایل به قهوه‌ای. قهوه‌ای. به ظرف خیره ماندم. «نه.» دریادی که داشت از‌پنجره نگاهم میکرد آرام گفت: «شاید وقتی بپزه آبی بشه؟» «نه.» نزدیک‌تر آمد. «رنگش که خوبه.» برگشتم نگاهش کردم. «من کوکی آبی می‌خواستم.» «می‌دونم.» الیو که طبق معمول خوابش برده بود و یادش رفنه بود با بچه ها برود، از آن طرف آشپزخانه گفت: «من فکر می‌کنم قهوه‌ای هم قشنگه.» لبم لرزید. نه از خنده. از ناراحتی. من فقط می‌خواستم خوشحالشان کنم. می‌خواستم وقتی صبح از خواب بیدار می‌شدند، یک بشقاب پر از کوکی‌های آبی ببینند و بدانند یکی صبحش را فقط برای آنها صرف کرده. ولی حالا... کوکی‌های من شبیه خاک شده بودند. «من خرابش کردم.» سرم را پایین انداختم. « فقط می‌خواستم سورپرایزشون کنم.» و برای چند لحظه هیچ‌کس چیزی نگفت. بعد صدایی از پشت سرم آمد. «چه سورپرایزی؟» سرم را چرخاندم. آرچی. کنار در آشپزخانه ایستاده بود. و لبخند می‌زد. کنارش کاساندرا بود. دست‌به‌سینه. «اوه.» آرچی جلو آمد. « دختر دریایی بگم که امیدوارم چیز خوبی داشته باشی چون من فقط برای بوی شکلات اومدم.» «بیرون.» «ولی—» «آرچی.» «باشه.» یک قدم عقب رفت. بعد دوباره جلو آمد. «می‌تونم فقط یکی بخورم؟» «نه.» «نصفش؟» «نه.» «یه گاز؟» «آرچی.» «باشه، باشه.» کاساندرا جلو آمد و به ظرف نگاه کرد. بعد به من. بعد دوباره به ظرف. «قرار بود آبی باشن؟» «گویا.» «و الان قهوه‌ای شدن؟» «بله.» «چند قاشق شکلات ریختی؟» مکث کردم. «سه تا.» کاساندرا چشم‌هایش را بست. آرچی زیر لب گفت: «سه قاشق؟» به او نگاه کردم. «یه کلمه دیگه بگی، با همین خمیر خفه‌ت می‌کنم.» آرچی دست‌هایش را بالا برد. «باشه بابا من که چیزی نگفتم.» کاساندرا بالاخره خندید. نه نخندید. قهقهه می‌زد. پرتو تابانی میکرد. «رین، تو برای یک کوکی آبی، سه قاشق شکلات ریختی؟» «می‌خواستم خوشمزه‌تر باشه.» «خب... هست.ولی آبی نیست.» آرچی خم شد و به خمیر نگاه کرد. «اسمش رو بذاریم کوکی دریایی آلوده.» «نه.» «کوکی مخصوص رین.» «نه.» «کوکی پوسایدون بعد از بازنشستگی.» «آرچی.» «باشه.» چند دقیقه بعد، آن دو هم کمک کردند. البته کمک آرچی بیشتر شامل خوردن تکه شکلات‌های روی میز بود. کاساندرا هم سعی می‌کرد خمیرها را به اندازه‌ی مناسب تقسیم کند. و من...هنوز ناراحت بودم. اما نمی‌خواستم نشانش بدهم. پس کار کردم. خمیر کوکی‌ها را روی سینی گذاشتم. داخل فر رفتند. و بعد... منتظر ماندیم. آفتاب بالاتر رفت. صبح تمام شد. وقت صبحانه گذشته بود. حتی زمان ناهار هم نزدیک می‌شد. و معده‌ی بخت برگشته‌ی من خالی خالی خالی بود. به سینی نگاه کردم. کوکی‌های قهوه‌ای. آرچی روی صندلی لم داده بود و الیو را بالا پایین میکرد. کاساندرا داشت موهایش را پشت گوشش می‌زد. بچه‌ها هم کم‌کم خسته شده بودند. ناگهان صدایی از بیرون آمد. «رین کجاست؟» همه ساکت شدند. آرچی صاف نشست. کاساندرا سرش را بالا آورد. صدای پرسی بود. «گفتم رین کجاست؟» میسون از بیرون گفت: «نمی‌دونم.» پرسی گفت: «تو از صبح اینجایی.» «نه.» «چرا داری دروغ می‌گی؟» صدای پرسی نزدیک‌تر شد. «رین با آرچی و کاساندرا رفته بیرون؟» میسون گفت: «شاید.» پرسی دوباره صدایش را بالاتر برد: «اگر این دو تا آخر یه بلایی سرش بیارن...» آرچی آرام به من نگاه کرد. «بیخیال بابا. برادرت واقعا تئوری توهم توطئه داره. فکر کرده من چیم؟ مینوتور؟» صدای پرسی دوباره آمد. «من می‌دونم یه چیزی شده.» ناکس گفت: «نه.» «چرا؟» «چون من می‌گم نه.» «این دلیل نیست.» «برای من هست.» لحظه‌ای بعد صدای قدم‌های پرسی را شنیدم. بعد... صدای باز شدن یک پورتال آمد. «چی—» صدای پرسی ناگهان قطع شد. تامی گفت: «گرفتیمش؟» ناکس گفت: «تقریبا.» پرسی از دور فریاد زد: «ناکس!» پورتال دیگری باز شد. «ولم کن!» صدای ویویان آمد: «پرسی، برگرد کابینت.» «نه!» «رین اینجا نیست.» «پس کجاست؟» سکوت. آرچی آرام گفت: «این داره جدی میشه ها.» کاساندرا به او نگاه کرد. «برای اولین بار، لطفا ساکت باش.» صدای پرسی نزدیک‌تر شد. «رین!» قلبم فشرده شد. دست‌هایم را به هم قلاب کردم. قرار بود وقتی می‌آمد، خوشحال باشم. قرار بود کوکی‌ها را نشانش بدهم.قرار بود همه‌چیز عالی باشد. اما حالا...حتی نمی‌دانستم باید چه کار کنم. صورت خیس از عرقم را پاک کردم. بدتر شد. یک لکه‌ی آرد روی گونه‌ام ماند. بعد دستم را به پیشانی‌ام زدم و مقداری پودر شکلات هم همان‌جا پخش شد. کاساندرا نگاهم کرد. «رین.» «چی؟» «قیافت...» «می‌دونم.» «نه. منظورم اینه که...» «می‌دونم.»
آرچی سعی کرد خنده‌اش را بخورد: «یکم دیگه صورتت عرق کنه قشنگ مشخص میشه عضو کابین ۳ ای..» نمی‌خواستم گریه کنم. واقعا نمی‌خواستم. اما چشم‌هایم داشتند می‌سوختند. صدای پرسی دوباره آمد. «رین؟!» و بعد در آشپزخانه باز شد. پرسی وارد شد. اولین چیزی که دید، من بودم. بعد دیدم که تامی از کولش آویزان است و ناکس پایش را گرفته و ویویان هم سعی کرده بود اهرمی درست کند که حالا پرسی کاملا خمش کرده بود. میسون هم داشت سعی میکرد بهش کله بزند. ایستاد. چشم‌هایش گرد شد. «رین؟چی شده؟» «هیچی.» «هیچی؟» نگاهم کرد. «چرا قیافت این شکلیه؟ انگار با مینوتورها گل بازی کردی» آرچی از پشت سرم گفت: «کوکی.» پرسی برگشت. «چی؟» آرچی به سینی اشاره کرد. «داستانش طولانیه.» پرسی دوباره به من نگاه کرد. «پس چرا چشمات—» میسون دوباره از پشت سرش دوید جلو تا کله بزند آمد و او را گرفت. «باید بیای بیرون.» «نه!» الیو هم که هنوز قیافه‌اش خواب‌آلود بود، از آن طرف بازوی آرچی را گرفت. دورگه.ی خوابالود فکر می‌کردآرچی،  پرسی است. «رین گفته فعلا نباید بیای.» پرسی با ناباوری به هر دو نگاه کرد. «شما دوتا از کی با هم علیه من متحد شدین؟» میسون گفت: «از صبح.» «چرا؟» «چون رین خواسته.» پرسی چند ثانیه سکوت کرد. بعد دوباره به من نگاه کرد. «برای چی؟» کاساندرا بالاخره جلو آمد. «خب... فکر کنم وقتشه بهش بگیم.» آنابث و گروور هم همان لحظه وارد آشپزخانه شدند. آنابث با دیدن پرسی آه کشید. «بالاخره پیدات شد.» پرسی با ناراحتی گفت: «همه‌تون می‌دونستین؟» گروور دستش را بالا برد. «من از اول می‌دونستم.» پرسی به او نگاه کرد. «تو هم؟» «بله.» «آنابث؟» «بله.» «آرچی؟» آرچی با لبخند گفت: «من فقط آخر کار فهمیدم.» پرسی چشم‌هایش را بست. «عالیه.» بعد دوباره به من نگاه کرد. «حالا می‌گی چی شده؟» چند ثانیه طول کشید تا بتوانم جواب بدهم. «می‌خواستم برای تو و تایسون کوکی درست کنم.» پرسی به سینی نگاه کرد. «این‌ها؟» سر تکان دادم. «قرار بود آبی باشن.» پرسی لبخند زد. «هستن.» به سینی اشاره کردم. «پرسی، اینا قهوه‌ای‌ان.» «می‌دونم.» «من خرابش کردم.» «نه.» «چرا. سه قاشق شکلات ریختم و همه‌شون قهوه‌ای شدن.» پرسی جلو آمد. یکی از کوکی‌ها را برداشت. «مزه‌شون رو امتحان کردی؟» «نه.» یک گاز کوچک زد. جوید. چند ثانیه ساکت ماند. بعد لبخند زد. «خیلی خوبه.» نگاهش کردم. «واقعا؟» «واقعا.» آرچی دستش را بالا برد. «منم می‌خوام.» پرسی کوکی را پشتش برد. «نه.» آرچی ناراحت شد. «چرا؟» «چون اینا مال منه.» لبخندم برگشت. کوچک. اما واقعی. پرسی دوباره به من نگاه کرد. «رین؟» «هوم؟» «مرسی.» «ولی آبی نیست.» «مهم نیست.» «قرار بود آبی باشه.» «می‌دونم.» چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد لبخند زدم. موج‌نوشته‌های عزیزم؛ در آن لحظه فهمیدم شاید کوکی‌های آبی هیچ‌وقت قرار نبود مهم‌ترین قسمت سورپرایز باشند. شاید مهم این بود که ساعت شش صبح از خواب بیدار شده بودم. شاید مهم این بود که از کایرون اجازه گرفته بودم. شاید مهم این بود که پنج شش نفر را مأمور کرده بودم برادرم را گمراه کنند. شاید حتی مهم این بود که سه قاشق پودر شکلات، تمام نقشه‌ی من را به یک فاجعه‌ی قهوه‌ای تبدیل کرده بود. ولی پرسی آنها را دوست داشت. و همین کافی بود. البته تا وقتی که آرچی دستش را دراز کرد و یک کوکی برداشت. پرسی با بداخلاقی گفت: «هی!» آرچی خندید و دوید. «من فقط می‌خوام کیفیتش رو بررسی کنم!» «آرچی!» پرسی دنبالش دوید. من هم خندیدم. کاساندرا سرش را تکان داد. آنابث گفت: «فکر کنم دوباره شروع شد.» گروور یکی از کوکی‌ها را برداشت. «منم می‌تونم یکی بخورم؟» گفتم: «آره.» بعد ظرفی برداشتم و بقیه‌ی کوکی‌ها را داخلش ریختم و برای تایسون‌نگه داشتم. برادر عزیزم احتمالا دوباره مشغول مشاعره با گل و گیاه و دریاچه بود. شاید هم هنوز خواب بود. به هرحال، تایسون برادر ما بود. برادر خود خود ما. ناکس یک پورتال کوچک باز کرد. میسون پرسید: «چی کار می‌کنی؟» ناکس با افتخار گفت: «مسیر فرار آرچی رو می‌بندم.» صدای آرچی از بیرون آمد: «خیانت!» پرسی فریاد زد: «این بار طرف من باش، ناکس!» ناکس لبخند زد. «هستم.» و پورتال را درست جلوی پای آرچی باز کرد. آرچی با جیغ کوتاهی ناپدید شد. چند ثانیه بعد از داخل یک سطل خالی در گوشه‌ی آشپزخانه بیرون افتاد بعد همه زدیم زیر خنده. و من، وسط آن آشپزخانه‌ی شلوغ، با صورتی پر از آرد و شکلات و رنگ خوراکی، برای اولین بار از صبح دیگر اهمیتی نمی‌دادم که کوکی‌ها آبی نشده‌اند. چون برادرم خوشحال بود. و اگر بخواهم صادق باشم... برای یک جکسون، همین خودش یک موفقیت بزرگ محسوب می‌شود. ارادتمند شما، رین جکسون، دختری که رسما اعلام می‌کند سه قاشق پودر شکلات برای «کمی شکلاتی‌تر شدن» کاملا زیادی است. و بله. دفعه‌ی بعد فقط دو قاشق می‌ریزم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تورس ، همش اورتینک و اورتینک و اورتینک و کوفت.