"یکجادوگرنویسنده" شروعی تازه برای
آدونـــــــــــــــــــــا...
@witch_writer
کتاب را باز کنید.. تا برایتان روایت کنم"
دفترچه خاطرات خاک خورده:«بخش اول
همه چیز از شبی تاریک در اعماق جنگل "ترش" جایی که سر تا سر آن بوی ترشی و لیمو مشامت را پر می کند، آغاز شد.
آن شبی که...
اولین کتاب زندگی ام را مقابل چشمانم دیدم...
بی نظیر بود.. جلد مقوایی و محکم و ورقه های فراوان با نوشته هایی که خالق جهان دیگر بودند.. ـ
این کتاب را آن شب از اتاق پدرخوانده ام مخفیانه برداشتم و جلد تیره رنگ خاکی اش را نوازش کردم..
@witch_writer"
#دفترچه_خآطرات
#بخشاول
زمانی که اولین جمله اش را خواندم زندگی ام زیر و رو شد:
«کشتی بر روی موج های دریا می رقصید...»
فهمیدم که کلمات، جمله ها و لحن ها آوا دارند... آوایی که از نظر من بخشی از جادو بود..
جادویی که قرار بود در آینده بهش برسم.
هنوز هم نمی دانستم که چرا پدر خوانده ام مرا از دیدن کتاب ها منع می کرد.
کتاب هایی که در درونشان زندگی در جریان بود...
@witch_writer"
#دفترچه_خآطرات
#بخشدوم
جمله ی دیگری را بر زبانم جاری کردم...
اما این بار فرق داشت...
من دریا را میان چشمانم می دیدم..
توفان را لای موهایم حس می کردم و
قطره های آب را که روی دستانم می چکید لمس می کردم.
_اگر به چیزی باور داشته باشی قطعا می بینیش!
و من در این لحظه بود که به واقعی جمله ی عمه ام ایمان آوردم.
تنها کافی بود باور داشته باشم. بقیه اش خودش اتفاق می افتاد اما...
باور را چگونه می توان بدست آورد؟
در قلب؟
در روح؟
در جسم؟
در ذهن؟
_در ناخودآگـــــــــــاه...
درسته؛!
@witch_writer"
#دفترچه_خآطرات
#بخشسوم