eitaa logo
ن‍‌ی‍‌ک‍‌ت‍‌وف‍‌ی‍‌ل‍‌ی‍‌ا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
456 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
731 ویدیو
13 فایل
𝐻𝑜𝑔𝑤𝑎𝑟𝑡𝑠 𝑖𝑠 𝑚𝑦 ℎ𝑜𝑚𝑒... نیکتوفیلیا یعنی علاقه به تاریکی و تنهایی‌ شب.. درست زمانی‌که نویسنده ها شخصیت های به یاد ماندنی خلق می کنند...✨ _من آدونا هستم،شاید یک افسونگر، شاید هم نویسنده... روحی آمیخته از: هاگوارتز,ماه,کتاب,ادبیات و پیچیدگی؛
مشاهده در ایتا
دانلود
@witch_writer" _یک جادوگر نویسنده؛ " a witch writer ✨_زندگی من از آنجایی آغاز شد که قلم را لمس کردم و با کشیدن آن روی کاغذ پوستی زیر باران مانده، جادو را آفریدم...
✨هر آنچه که باید بدانید: تمامی پست ها از هاگوارتز است... در واقع شاید بشه گفت متعلق به جاماندگان هاگوارتز... _بیوگرافی و معرفی نامه: ⚫️من کیم؟! اولین جادوگر نویسنده همآن آدونــــای گذشته"(دوسال پیش یه چنل داشتم با ۲٠٠ وخورده عضو،حیف شد..) ـــاینجا از هاگوارتز پست میزارم... و خب... ✨ علاقه مند به تاریکی و تنهایی شب،در واقع مبتلا به نیکتوفیلیا و سلنوفیل احتمالا... یک INFJ با روحی آمیخته از: هاگوارتز,اسلیترین,ماه,کتاب,ادبیات, پیچیدگی,روانشناسی و گفت و گوهای عمیق... حتما فهمیدید دیگه پاترهدم... اینجاییم تا باهم در مورد چیز میزای جادویی حرف بزنیم و برای هم نامه بنویسیم. ✨ـ ⚫️اطلاعات بیشتر: کپی نکن، حتی شما دوست عزیز:)؛ به خصوص خاطرات و متن ها... که نیستم... ------------------------------------------------------ ✨راهنمای بی دردسر:
روی بخش مورد نظر کلیک کنید'
<مکآن رد و بدل نامه های جغدی'-' عمارت فاوْل در تسخیر ریدل> یا همون پاسخ ناشناس ها+روزمرگی:)) >دفترچه خاطرات و پی دی اف کتاب! <سرسرای تقدیمی هآ:) > زیر مجموعه، کاراگآهی... <شعبه ی روبیکآمون ← @witch_writer ----------------------------------------------------- 🕯(همســـــــآیه هآی‌آدونــــــــا؟(-اینجان...») ----------------------------------------------------- منابع:_پینترست > بابت نتی که مصرف شده اصکی آزاد نیست و راضی نیستم : _ -
ماشاالله لا حول ولا قوه الا بالله 
^ خدایا سپردمش به تو!؛ : •- جهت دیدن
_شما هم اکنون اینجایید تا فراز و نشیب زندگی مرا در ذهن خلق کنید.. @witch_writer"
صندوقچه‌خاطرات‌گم‌شده‌من‌درزیرخروارهاخاک
"یک‌جادوگرنویسنده" شروعی تازه برای آدونـــــــــــــــــــــا... @witch_writer کتاب را باز کنید.. تا برایتان روایت کنم"
دفترچه خاطرات خاک خورده:«بخش اول همه چیز از شبی تاریک در اعماق جنگل "ترش" جایی که سر تا سر آن بوی ترشی و لیمو مشامت را پر می کند، آغاز شد. آن شبی که... اولین کتاب زندگی ام را مقابل چشمانم دیدم... بی نظیر بود.. جلد مقوایی و محکم و ورقه های فراوان با نوشته هایی که خالق جهان دیگر بودند.. ـ این کتاب را آن شب از اتاق پدرخوانده ام مخفیانه برداشتم و جلد تیره رنگ خاکی اش را نوازش کردم.. @witch_writer"
زمانی که اولین جمله اش را خواندم زندگی ام زیر و رو شد: «کشتی بر روی موج های دریا می رقصید...» فهمیدم که کلمات، جمله ها و لحن ها آوا دارند... آوایی که از نظر من بخشی از جادو بود.. جادویی که قرار بود در آینده بهش برسم. هنوز هم نمی دانستم که چرا پدر خوانده ام مرا از دیدن کتاب ها منع می کرد. کتاب هایی که در درونشان زندگی در جریان بود... @witch_writer"
جمله ی دیگری را بر زبانم جاری کردم... اما این بار فرق داشت... من دریا را میان چشمانم می دیدم.. توفان را لای موهایم حس می کردم و قطره های آب را که روی دستانم می چکید لمس می کردم. _اگر به چیزی باور داشته باشی قطعا می بینیش! و من در این لحظه بود که به واقعی جمله ی عمه ام ایمان آوردم. تنها کافی بود باور داشته باشم. بقیه اش خودش اتفاق می افتاد اما... باور را چگونه می توان بدست آورد؟ در قلب؟ در روح؟ در جسم؟ در ذهن؟ _در ناخودآگـــــــــــاه... درسته؛! @witch_writer"
در اینجا قراره زندگی مرا بخوانید...