eitaa logo
#دفترچه_خآطرات_𝐼𝑑𝑜𝑛𝑎
47 دنبال‌کننده
31 عکس
0 ویدیو
1 فایل
﷽ +تو واقعا کی هستی... _نویسنده ها هرکسی که بخوان می تونن باشن.. " اینجا؟ شاید بخشی از خاطرات سوخته ی محو خواهر خوانده تام ریدل؟ "" چنل اصلی← @witch_writer ~کپی؟! واقعا راضی نیستم... لیستمون← https://eitaa.com/memories_iduna/3 𝐼𝑑𝑜𝑛𝑎 𝐴𝑑𝑙𝑒𝑟
مشاهده در ایتا
دانلود
سیزدهم دسامبر 𝟏𝟗𝟗𝟎: هاگوارتز برایم جالب است، به خصوص این که برادرم تام مسئول نظارت بر تمام اسلیترینی ها رو دارد و من در اینجا کمتر احساس تنهایی یا به عبارتی گم شده در میآن انسان های جدید را تجربه می کنم... همچنان در کتابخانه قدم میزنم، تنها قلمرو در حال حاضر من، قفسه های بلند و تا سقف افراشته که لبریز از کتاب اند. کتاب هایی با طیف رنگ های قهوه ای و سبز که به صورت در هم ریخته ای کنار هم چیده شده اند. به نگاهم اجازه می دهم که روی عطف آن ها گشت بزند، عطف هایی که حالا تقریبا پاره و پوسیده اند... نگاهم روی یک کتآب سبز با عنوان تسلط ذهن یا جادو طلاکوب شده را شکار می کند. دستم روی جلد چرمی اش می خزد و آرام آن رو بیرون میکشم، کتاب در دستم است، کتابی کمیاب که گوشه قفسه پیدایش کردم، دنیا را یافتم. -به نظرم تو بهش نیازی نداری... در یک چشم بهم زدن کتاب را از دستم می قاپد. نگاهم روی او می نشیند، یک پسر قد بلند با موهای بلوند و چشمان نافذ اقیانوسی... زبان بدنش هم، قطعااعتماد به نفس و نفوذ را ارائه می دهد. می گویم: پس بده... ابروهایش بالا می پرند... -چرا باید به حرفت گوش کنم؟ لبم را گاز میگیرم، این پسر روشنایی فردا را نخواهد دید. می گویم: باشه ، مال تو، امیدوارم بتونی چیزی ازش یاد بگیری... لبخند کمرنگی روی صورتش جان می گیرد، آرام می گوید: تو به چه جراُتی با من بحث می کنی؟ هوم؟ نگاهم نافذتر میشود -یه دلیل بیار که چرا باید برای بحث کردن با تو باید جسارت به خرج بدم... لب هایش آرام تکان میخورد... -مالفوی... -چی؟ سرش را کمی خم می کند. این هم بازی جدید است؟ تخریب شخصیتی با قد؟ بعد حالت چهره اش تغییر می کند.انگار که توفان موج غرور را روی صورتش بریزد... با لحنی محکم و شاهانه می گوید: دراکو مالفوی، اربابت... می خندم... ـ -مالفوی؟ همش همین؟ - تو به زودی متوجه میشی که باید به ولیعهد احترام بزاری؟ -واقعا؟ باشه منم ریدل هستم، آدونا ریدل... نگاهش تغییر کرده، درواقع دارد مستقیم به موهایم نگاه می کند. -تقلبیه؟! -چی؟ -موهات... -چرا باید... چشمانش را ریز می کندـ -داری ادای مالفوی ها رو در میاری؟ بهتره رنگ رو از موهات پاکش کنی وگرنه -موهای خودمههه نفسش را محکم بیرون میدهد و دوباره مستقیما نگاه مرگبارش را نثارم میکند. -پس خواهر تام ریدل هستی، باشه فهمیدم. بی توجه به او کتاب دیگری را از قفسه بر میدارم، کتابی با عنوان طلسمک های دفاعی... -جالبه ریدل تو داری مثل ریونکلاوی ها همش کتاب میخونی، امیدوارم چشمات در بیان... و کتابی را که در دست دارد محکم به کتابم می کوبد -بدرود ریدل! ._@witch_writer ✧°
توی اون سالن سرد و تاریک و مه الود دروغ نگم مطالعه توش لذت بخش و ترسناک بود همینطور داشتم ورق میزدم و راجب اجدادم میخوندم از مادربزرگم،پدربزرگم،پدربزرگ مادربزرگ های پدر و مادرم تا اینکه رسیدم به پدر و مادرم فهمیدم که مادر ومپایرم توسط مردم و دولت تویه اتیش انداختن مامانمو و سوزوندنش و اون گردنبند زمرد برای مامانمه ولی چجور اومده تو گردن من اما بابام زنده بود ولی اینکه گم و گور شده بود رو ننوشته بود حتی ننوشته تو اون کتاب که فرار کرده یا دزدیده شده یا مرده هیچی ولی وقتی نوبت به من رسید هیچی ننوشته بود راجبم یعنی نه اینکه چیزی نباشه بود ولی پنج شیش تا صفحه مربوط به من کنده شده بود چرا؟ یعنی چی؟ کی اینکارو کرده؟ و بقیه اون کتابم راجب بقیه اعضای خاندانم بود حقیقتا نمیدونستم یه ریدل هستم تازه فهمیدم چرا دامبلدور گفته بود راجب ومپایر بودنت و گذشتت به هیچکی نگو حتی صمیمی ترین رفیقت ولی نتونستم دووم بیارم جلو ادونا یعنی خودم نگفتما لو رفتم چون یه روز هری با دراکو دعواش شده بود و دراکو یه مشت حواله دماغ هری کرد و دماغش داشت خیلی عجیب و چندش خ/ون میومد و منم یه ومپایرم و نقطه ضعفم این بود و وقتی هری رو دیدم از خود بی خود شدم چشام مشکیه مشکی شده بود مویرگ های زیر چشمم برجسته شده بود و دندون نیشم بزرگ و اماده گاز گرفتن شده بود و شانس اورده بودم که دور از دید بچه ها بودم ولی ادونا منو دیده بود منم سریع خودمو جمع کردن ولی فایده نداشت و ادونا دیده بود و مجبور بودم توضیح بدم که یه ومپایرم وقت برگشتن به خوابگاه بود چون یه نفر منو میدید اخراجم حتمی بودو نمیخواستم به این راحتی اخراج شم چون خیلی چیزا بود که باید پیدا میکردم راز پدرم و خودم صدالبته حوصله اخلاق بد اسنیپ هم نداشتم پس سریع کلاه رددامو انداختم رو سرم و سریع داشتم برمیگشتم و از قدرت سریع دویدنم استفاده میکردم تو راه به بچه های محلمون فکر میکردم که سر یه اشتباه منو ایگنور میکردن وقتی چهارسالم بود و اتفاقا وقت غروب بود یکی از بچه پسرا که اسمشم جک بود داشت دوچرخه بازی میکرد که یهو اتفاد زمین و زانوش داشت خو/ن میومد منم نتونستم کنترل کنم و به خودم اومدم دیدم دهنم روی زانوش و دور دهنم و صورت قرمزه و داشتم ازش تغذیه میکردم که بعد یه دیقه جیغ مادر و داد پدرش بلند شد منم از ترسم به طرز عجیبی میدوییدم و اوناهم دنبالم میکردن ولی نمیتونستن وارد خونه بشن حتی نمیتونستن اتیششم بزنم عه رسیدم در خوابگاه بهتره اروم برم تو تخت تا هم اتاقیام بیدار نشدن ._@witch_writer ✧°
دوشنبه، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بخشی از دفترچه خاطرات پیمآن... زاویه دید آدونا ریدل: -پانزده دقیقه ای می گذشت. کلاس غرق در همهمه و غوغا بود. من و فلور طبق معمول کنج کلاس به دور از اکثر جادوآموزان ایستاده بودیم و همه چیز را زیر نظر داشتیم. پرفسور لوپین، که همچنان ردای ژنده و کهنه ای به تن داشت(آخه من نمی دونم که چرا مرد خفن به خودت نمی رسی)، در کنار کمد مشکی رنگ بزرگی قدم میزد و آهسته در حالی که چوب دستی اش را محکم در مشت اش گرفته بود، آن را وارسی می کرد... دانش آموزان غرق در شگفتی بودند، که چه اتفاقی قرار است رخ دهد... چشم ها بین همه می چرخید و نگاه ها از هم سوال می کردند. دراکو گوشه ایستاده بود و به دیواری تکیه داده بود. زبان بدنش همچنان حس قدرت و اعتماد به نفس را منتقل میکرد. موهای بلوندش هم به طرز زیبا و مرتبی روی پیشانی اش ریخته بود. در آن کنار هم، تئو و متیو با ژست عجیب و مسخره ای باهم به گفت و گو پرداخته بودند. زیرلب با خودم گفتم: جرج و فرد اسلیترینی... و فلور زیر چشمی نگاهم کرد. ما پس از دعواها و تنش های طاقت فرسا و بسیار که به برد هیچکدام از ما منجر نشد، تصمیم گرفتیم از دوستانمان یا به عبارتی دراکو و تئو دوری کنیم، البته فعلا... نگاهم با دراکو تلاقی پیدا میکند. و او به طرز عجیبی، نگاه سنگین اش را نثارم میکند. انگار که چشمانش با من حرف میزنند و می گوید: بی لیاقت... البته شوخی می کند، قطعا که بخاطر یک روز، وقت گذراندن با فلور از من متنفر نمی شود. نگاهش برادرانه است. زیادی برادرانه... حتی از تام هم بیشتر حواسش است... فلور می گوید: بوگارد، کلاس امروز... حس عجیبی دارم آدی... سرم را تکان می دهم. -این احساس بخاطر اینه که نمی دونیم قراره با چی روبه رو بشیم... -تو فکر میکنی ممکنه بوگاردت چی باشه؟ -شاید، یه جسد، جسد یه نفر که نمیدونم... -آدونا، میگم میخوای ما آخر بریم؟ اگه دوباره همه چیز مثل هم بشه، یعنی منظورم اینه که اگه بوگارد هردومون یک شکل باشه، واقعا دیگه فراتر از عجیب میشه... مکث میکنم... تئو با چشم به فلور اشاره میکند. ولی فلوریا اهمیتی نمی دهد... ._@witch_writer ✧°
زاویه دید فلوریا ریدل: حس عجیبی داشتم ترکیبی از استرس و یه حس ناشناخته همون حسی که قبل از رخ دادن یه اتفاق عجیب و جالب میومد سراغم ولی چرا سر کلاس پروفسور لوپین اومده سراغم حقیقتا بعد از تصمیمی که با ادی گرفتیم دلم به طرز عجیبی برای تئو و متئو تنگ شده دلم برای مسخره بازیاشون و اذیت کردناشون ولی از اونور حوصله دراکو رو ندارم پس بهتره بیخیال بشم سلامت روانم برام مهم تره پروفسور لوپین درحال توضیح دادن راجب بوگارت بود... که یهو ساکت شد و نگاهش رو من ثابت موند پروفسور لوپین:خانم ریدل چرا رداتونو اینجور پوشیدید اخه کلاس لوپین نورگیر خوبی داشت و شانس من ظهر بود و اوج افتاب و جاییم که ما بودیم افتاب زیادی بود منم مجبور بودم که کلاهمو تا جایی که میتونم بیارم جلو برای و دستامو تا جایی که میتونم تو استینم مخفی کنم با این حرف لوپین همه بچه ها از جمله دراکو و تئو و متئو برگشتن سمت من هم استرس داشتم هم هول شدم که چی جوابشونو بدم؛بگم که ومپایرم و به نور حساسم؟ صددرصد که نباید اینو میگفتم و داشتم فکر میکردم چی جوابشو بدم که لوپین دوباره پرسید:خانم ریدل!حواستون اینجاست؟ و مجبور شدم سریع جواب بدم:آع پروفسور حقیقتا من پوستم به نور مستقیم افتاب حساسه برای همین مجبور شدم اینجور باشم و لوپین هم یه نگاه بهم انداخت که انگار باورش نشده ولی جای شکرش باقی بود سوال دیگه ای نپرسید ولی وقتی یه لحضه به دراکو نگاه کردم دیدم با تمسخر نگاهم میکنه یکاری میکنم رنگ موهات شبیه کلاغای تو جنگل بشه ولی وقتی به تئو و متئو نگاه کردم برای اولین بار نگرانی رو تو نگاهشون دیدم و با صدای اهم اهم لوپین بچه ها نگاهشونو برگردوند و لوپین هم ادامه توضیحاتشو راجب بوگارت داد بعد از صحبت هاش پروفسور بچه هارو به ترتیب نشستنشون رو صندلی ها صدا کرد تا بیان و با بزرگترین ترسشون روبرو بشن بعضی از بچه ها با ذوق بعضی از بچه هاهم با ترس میرفتن و بعضیا خیلی لوس باراومده بودن اخه من نمیدونم کی از پروانه میترسه یا کی از وسایل شکسته میترسه یا کی از اسنیپ میترسه درسته اخلاقش مزخرفه ولی ترس که نداره تا اینکه نوبت ادونا شد ._@witch_writer ✧°
Pov: زوایه دید، آدونا ریدل" تمام نگاه ها به من دوخته شده بود. اتفاقی که نباید می افتاد. من دیشب بعد از یک مکالمه نسبتا طولانی با پرفسور لوپین، تقریبا آسوده خاطر شده بودم که برای مقابله با ترسم، فراخوانده نمی شوم. اما حالا چه شد؟ چشمان کنجکاو لوپین، مستقیما من را شکار کردند. و حالا عملا کاری از من ساخته نیست. دراکو همچنان نگاهم می کرد. حالا حالت چهره اش کمی نرم تر شده بود، او نگران بود، شاید می دانست که قرار است چه اتفاقی بیوفتد، شاید هم نه. فلور دستم را گرفت. دستانش سرد بودند، ولی درمیان آن سرما، گرمای حامی آرامی را به من دستان غرق در عرقم روانه کرد. فلور آهسته گفت: مگه بهش نگفتی؟ عرقی از پیشانی ام روبه پایین غلتید... -گفتم، ولی نمی دونم چی شده... -دراکو می دونه؟ -نه! چهره ی فلور حالا فراتر از نگران بود. موهای قهوه ای رنگش زیر کلاه ردا روی پیشانی اش ریخته بود. شاید چون پس از من نوبت او بود. صدای فلور مرا از افکارم بیرون کشید. -آدونا، پس چرا اون کله سفید داره اونجوری نگاهت میکنم... دوباره به دراکو نگاه میکنم... -خبر نداره ولی، فکر کنم متوجه شده که حالم خوب نیست... صدای پرفسور لوپین، به اعماق افکارمان پرتاب شد. -خانم آدونا ریدل؟ رو به او سر تکان میدهم.دیگر اهمیتی ندارد. کسی متوجه نمی شود. زمزمه هایی را از اطرافم می شنوم. -این ریدل، یه تقلبیه ترسوعه، مثل فلور نیست که مت... -باید تماشا کنیم... بقیه حرف هایشان را نادیده می گیرم... جلو میروم. کمد طویل چوبی مشکی رنگ مقابلم است. لوپین به من چشمک میزند. سعی دارد به من کمک کند. سعی دارد، مرا با ترسم رو به رو کند. ولی او که نمی داند... کمد باز میشود، چیزی همانند توفان به بیرون می جهد. هنوز شکل ندارد، هنوز نه. بعد می چرخد و گردبادی به راه می اندازد. کلاس را مه فرا میگیرد، نور آفتاب ناپدید میشود. گردباد عظیم تر میشود. سکوت همه جا را فرا گرفته. لوپین عملا خشکش زده. متیو بلند میگوید: همه اش همین؟ از توفان می ترسه...؟ بعد از درون قلب توفان ، رعد و برق پدیدار میشود. چهره ای آشنا می یابم، زمان در چرخش است. او نگاهم می کند... عقب عقب می روم. فریاد لوپین در کلاس می پیچد: ورد رو اجرا کن آدونااااا! نزدیک است بی هوش شوم، عملا همه چیز دور سرم می چرخد. و من از کلاس فرار می کنم. دستگیره سرد را چنگ میزنم، قبلا از انکه بفهمم چه اتفاقی دارد رخ میدهد از کلاس خارج میشوم. کسی ردایم را میکشد... دراکو است... ._@witch_writer ✧°
زاویه دید فلوریا: وقتی ادونا حالش بدشد نگرانیم برای اون بیشتر شد لعنت بهش قرار بود لوپین صداش نکنه حتی بخاطر این موضوع اومدیم ته کلاس ولی جوابگو هم نبود همه کلاس داشتن باهم صحبت میکردن و دراکو و لوپین به همراه ادونا رفتن بیرون ولی دراکو بعد یه دیقه شایدم کمتر اومد تو کلاس حقیقتا بگم نمیدونم چه اتفاقی بینشون افتاده دروغ گفتم چون وقتی وارد کلاس شد اون نگاه عصبی که بهم انداخت کاملا متوجه قضیه شدم ولی خودم چیکار میکردم مطمئن بودم میرفتم از تو اون کمد کوفتی نورافتاب میزد بیرون و من نمیخوام 11 سال پیش برام تکرار بشه پنج دقیقه گذشت و لوپین نیومد یعنی ادونا چه مشکلی براش پیش اومده خودم چجور کلاس رو بپیچونم استرس اول صبح پس بی دلیل نبوده هیچکسیو دیگه نمیتونستم ببینم اگه بخوام میتونم از ذهن لوپین پاک کنم که از من بخواد نیام ولی برای اینکار نیاز دارم به چشم تو چشم شدن باهاش تو کلاس و ریسک بزرگیه که تو کلاس اینکارو بکنم چون ممکنه از طرفی لوپین نگاه نکنه از طرفی اگه هم نگاه کنه بچه ها شک میکنن و همه میفهن من فقط جادوگر نیستم و بعد گذشت ده دقیقه پروفسور لوپین وارد کلاس شد و اسم من رو به عنوان اخرین نفر صدا کرد پروفسور لوپین:فلوریا ریدل؛نوبت توعه به عنوان اخرین نفر فک کنم دستت اومده ورد چیه و باید چیکار کنی؟! درحالی که به سمت پروفسور حرکت میکنم میتونم نگاهای کنجکاو بچه هارو حس کنم که چرا بجای اینکه برم سمت کمد دارم میرم سمت پروفسور فلوریا:پروفسور من بزرگترین ترسم افتابه و نمیتونم امروز اینکار رو انجام بدم پروفسور:افتاب؟ فلوریا:بله من همونطور که اواسط کلاس گفتم به نور افتاب خیلی حساسم و من رو میسوزونه هرماینی:اتیش که نمیگیری فلوریا دراکو:مسخرست این ترس توعه؟تا جایی که یادمه ریدل ها ترسو از آب درنمیومدن ریدل. خیلی دلم میخاست بدنشونو خالی از خ/ون تحویل بدم ولی حیف که باید صبر میکردم فلوریا:پروفسور این یه حساسیت نادره و واقعا نمیتونم اجراش کنم پروفسور لوپین:بیخیال خانم ریدل شاید این یه فرضیس براتون و وقتی رفتید سمت کمد یه چیز دیگه براتون در بیاد فلوریا:نه مطمئنم پروفسور چون من تنها ترسم همینه و ترس مادی هم ندارم پروفسور لوپین:نه خانم ریدل شما باید این ورد رو اجرا کنید خدایا این چرا نمیخاد متوجه بشه نمیتونم فلوریا:پروفسور عرض کردم نمیتونم و اجرا نمیکنم پروفسور لوپین:خانم ریدل یا اجرا میکنید یا مستقیم میفرستمتون پیش پروفسور دامبلدور و اسنیپ فلوریا:نیازی به زحمت نیست پروفسور لوپین خودم میرم درحالی که داشتم از کلاس خارج میشدم از گوشه چشم نگاهی به بچه های کلاس انداختم دراکو کنجکاو بود متئو و تئو نگران بودن ولی نه مثل اون اولای کلاس بلکه دیگه کم کم داشت جاشو به تعجب و همون شیطنت همیشگی میداد هرماینی با چشمای گشاد داشت نگام میکرد اون رون ویزلی هم گیج و منگ داشت نگام میکرد و پچپچه های توی کلاس بلند شد هافلپافی رندوم:این دوتا امروز چشون شده ریونکلاوی رندوم:این دوتا ریدل امروز عجیب شدن نه فلوریا به تئو و متئو محل گذاشت نه ادونا به دراکو گریفیندوری رندوم:حقیقتا از این دوتا ریدل ترس دارم چرا ادونا باید حالش بد بشه مگه افتاب چشه که فلوریا ازش میترسه چرا باید تو افتاب بسوزه این دوتا خیلی عجیب و ترسناکن دیگه ادامه حرفاشونو نشنیدم چون رفتم بیرون ولی کماکان میتونستم بشنوم اه گندش بزنن من میتونستم حتی ذهن لوپین هم بخونم چرا اینکارو نکردم ولی کار از کار گذشته بود و الان باید دنبال ادونا باشم ولی ندیدمش همه هم یا کلاس داشتن یا تو خوابگاهشون بودن فک کنم بازم باید از شنوایی قویم استفاده کنم تا بتونم پیداش کنم اها فک کنم صداشو شنیدم دارم میام ولی خیلی دوری از جایی که هستم ادونا! ._@witch_writer ✧°
زاویه دید آدونا ریدل: " دراکو خشمگین، و بیش از حد نگران بود. چشمان بلوری رنگش رو به من قفل شده بود. مثل یک برادر نگران، چیزی که تامی هیچوقت به من نداده بود... -آدی، چت شد؟ سر کلاس... راستش من اون رو دیدم... عرق دیگری روی پیشانی ام غلتید. -تو... چـ... چی رو دیدی درا؟ آه کشید... -همون آدمی که توی اون گردباد بود، دیدمش، شرط می بندم، می شناسیش... -نه نمی شناسم... پوزخند مغرورانه ای روی صورتش جان گرفت. -آدی، تو رو جدت، چطور می تونی این چیزا رو از من پنهون کنی؟ -مسخره ام میکنی خب.. چشمانش را در حدقه چرخاند. -آخه،من کی مسخره ات کردم ریدل؟ با آنکه تصمیم نداشتم، ولی خندیدم. نه هیچوقت... درا چنین کاری نکرده... در کلاس شتابان باز شد. پرفسور لوپین به سمتم دوید، چشمان آبی اش غرق در ترس و بهت بود. -آدونا خوبی، من قصد نداشتم... گفتم: میدونم دراکو دستش را در جیبش کرد و با نگاهی سنگین به لوپین نگاه کرد. -تو خیر سرت پرفسوری، به قول خودت میخوای به همه کمک کنی نه اینکه شکنجه روحی روانی شون بدی مرد... ک... لوپین پشت چشمی و نازک کرد و گفت: جناب مالفوی لطفا برگردید کلاس، من باید خانم ریدل رو تا دفتر پرفسور دامبلدور همراهی کنم. اخم های دراکو در هم فرو رفتند. با چشم به دراکو تشر رفتم. تو رو خدا برو درا، الان وقتش نیست. دراکو آب دهانش را قورت داد و سیبک گلویش آهسته تکانی خورد، بعد هم که انگار تمام کنایه هایش را قورت داده باشد، با خلقی تنگ کراواتش را میزان کرد و به کلاس برگشت. لوپین گفت: خانم ریدل، شکلات میخوای؟ تقریبا به حالت بی حسی به او زل زده بودم. -متشکرم پرفسور، شما برگردید سر کلاس، من خودم میرم پیش آلبوس... نه چیز پرفسور دامبلدور... چشمان لوپین با تردید جمع شدند. -بسیار خب، پس بعدا باید یه صحبتی داشته باشیم. -البته و میروم. در راهرو های طویل و پر پیچ و خم تاریک هاگوارتز قدم میزنم. کف زمین می درخشد و نور شمع های در هوا را منعکس می کند. این خیسی فقط می تواند یک معنی داشته باشد. وای! به طور ناگهانی به یک شخص محکم برخورد میکنم. عقب میروم، یا خدا... -آدونا... آه می کشم... -وای تام، سکته کردم. چهره ی سردش جدی و خشک است. -تو به من برخورد کردی آدونا، این نابخشودنیه... لبم را گاز می گیرم. -حالم خوب نبود، بعدا می تونی مجازاتم کنی تام... -نگفتم که مجازاتت میکنم، چرا از کلاس فرار کردی؟ -فرار نکردم. چشمانش را به رویم تاب می دهد. قصد دارد تمام زبان بدنم را تحلیل کند. -چیزی از من پنهان نمی مونه آدونا، می دونستی... -می دونم. -دیگه اینکار رو تکرار نکن، دیگه به من اینجوری برخورد نکن... -باشه سرش را کمی خم میکند. لعنت بهش، همه چیز را تحت کنترل دارد. -شب، توی اتاق خدمه مخفی هاگوارتز، میام اونجا... با تعجب نگاهش میکنم. حالت چهره اش تغییری نمی کند. در نهایت می گویم: باشه، میام اونجا... ._@witch_writer ✧°
زاویه دید فلوریا ریدل: در حال رفتن به راهرویی بودم که ادی توش بود. ولی هرچقدر که نزدیک تر می‌شدم یه صدای اشنایی هم میشنیدم؛انگار ادونا داشت با یکی حرف میزد در حال فکر کردن بودم که این صدا مال کیه؟ گلرت؟ خوب اون روز ها مخصوصا ظهر نمیاد ممکنه اون کله سفید باشه ولی عمرا به سرعت من برسه فقط یه گزینه میمونه رو میز اونم تام ریدله! عموزاده عزیز و مغرور و بی شخصیتم. صداها خیلی واضح و رسا میاد فکر کنم همین راهرو باشن اره درست حدس زدم اون خود تام ریدله ولی وقتی من رسیدم حرفشون کم کم تموم شد و تام به سمت راهرویی حرکت کرد که من بودم یادم باشه از ادی بپرسم چی داشت میگفت ولی الان اصلا حوصله رودررو شدن با تام و یاداوردی قولی که بهش عمل نکرد رو ندارم تا وقتی هورکراکسمو نبینم مطمئن باش ابی از من برات گرم نمیشه تام:پس توهم اینجایی ریدل؟ کاری که بهت گفته بودم رو انجام ندادی! ادونا هنوزم راجب اون گلرت،گریندل والد، دارمسترانگ و اون دامبلدور بی خاصیت صحبت میکنه فلوریا:اوه ببین کی اینجاست،خفاش شب جناب ما شمارو شبا باید ببینیم؟ تام:در حال حاضر خفاش شب و فراری از نور یه ادم دیگس ریدل؛دلیلی نداشت همو ببینیم فلوریا:اومم حق با توعه تام دلیلی برای ملاقات وجود نداشت.مکالمه خوبی بود این رو گفتم و از کنارش گذشتم که به سمت ادونا برم ولی دستم رو گرفت و برگردوند سر جام تام با لحن تحکم و جدیت:به من پشت نکن ریدل این تویی که باید با من باشی تا زنده بودی تو اختیارت دست یه قطره خ/ونه تو ضعیفی پس برای من ادای کسایی که قدرت دستشونه در نیار فلوریا:تام مرولو ریدل! بزار یه نکته ای رو بهت بگم من به ادمی که باهام درست و محترمانه صحبت نکنه واکنش خوب و قشنگی نشون نمیدم مگر اینکه خودم بهش اجازه بدم و یادم نمیاد به تو همچین اجازه ای داده باشم اگر به خواست غریزه خودم جلو میرفتم الان جمعیت هاگوارتز نصف شده بود من تو یه لحضه میتونم ده ها نفر رو تیکه تیکه کنم تام:با من کل کل نکن ریدل من علاقه ای به گذروندن وقتم اونم برای یه دعوای ساده ندارم ولی مطمئن باش از من بالاتر نمی... حرفشو قطع میکنم و میگم:همونطور که تو ریدلی منم یه ریدلم تام تموم اون احساسات تورو من هم دارم ولی اگه ناراضی از رفتار نامحترمانه من،پس بهتره محترم رفتار کنی ادونا حالش خوب نیست و من باید برم مکالمه خوبی بود عموزاده کاری داشتی تالار اسرار میبینمت بعد اینکه حرفم تموم شد به سرعت به سمت جایی که ادی توش بود رفتم صدای نا/له های ارومی که از درد بود، میومد فلوریا:ادونا؟ خوببییی؟؟؟ آدونا:اره بهترم بیا بریم خوابگاه به اندازه کافی ازم انرژی رفته فلوریا:به اندازه کافی؟ تام چیکارت کرد؟؟ ادونا:کاری نکرد فقط یه مقدار صحبت کردیم فلوریا:یزره؟ مگه چی گفته؟ ادونا صادق باش ادونا:هیچی فقط راجب(.......)صحبت کردیم بیا بریم نیاز به استراحت دارم فلوریا:ادی! بوی خ/ون،تام داره اذیت میکنه،خیلی وقته تغذیه نکردم ادونا:فلور گردنبندت رو دست بزنن فلوریا:نه! خ/ون میخام خیلی وقته نخوردم ادونا:نزار تام کنترلت کنه فلور بعدا میری یه ادمی پرنده ای حیوانی پیدا میکنی که تغذیه کنی ازش اما الان نه. به هر بدبختی بود بود دست کشیدم به گردنبند و کنترلش کردم ادونا:فلور؟! تو صحبتای الانت گفتی تام میخاد اذیتت کنه و کنترلت کنه از کجا میدونی کار اونه؟ فلوریا:چون قبل اینکه بیام پیشت باهم بحث کردیم و بهم گفت نقطه ضعفم خ/ونه ادونا:بحث؟ یعنی چی؟ راجب چی؟؟ فلوریا:اره یه مکالمه کوتاه بود ولی بیا بریم حال جفتمون خوب نیست اما قبلشم باید بریم پیش دامبلی ادونا:دامبلدور! فلوریا:دامبلی منتظره ادی!بیا بریم. راه افتادیم سمت دفتر دامبلدور تو مسیر جادواموزای فضول یا چهار چشمی نگاه میکردن یا با ترس توراه متئو و تئو و اون دراکو هم دیدیم سه تاشون میخاستن بیان سمتمون و با تعجب نگاهمون میکردم حقیقتا حق داشتم چهره رنگ پریده من و ادونا برای همه عجیب بود ولی بالاخره رسیدیم به دفتر دامبلدور ._@witch_writer ✧° فلوریا
زاویه دید آدونا ریدل: زمانی که پا به دفتر دامبلدور گذاشتیم، مثل همیشه غرق در دنیایی شدم که آلبوس به تصویر کشیده بود، قفسه های کتاب، اتاق بیضی شکل، شیشه های خاطرات، مدارک دانش آموزان برتر هاگوارتز و... من و فلور گوشه ی اتاق کنار هم ایستاده بودیم و با نگاهمان اطراف را گشت میزدیم، کاملا غرق در افکار خود و بوی عود... ققنوس آتشین گون روی پایه اش وسط اتاق نشسته بود و پر های خود را با نوکش تمیز میکرد. بعد صدای کفش های مردانه که ما را از افکارمان بیرون کشید. آلبوس دامبلدور در حالی که پالتوی بلندی پوشیده بود از پله ها پایین آمد، هنوز همان لبخند« که من همه چیز رو میدونم» بر لبش بود. موهای قهوه ای اش در میان سو سو شمع های اتاق می درخشید. امسال چهل سالگی اش را با آبنبات های لیمویی جشن گرفت... در حالی که من بدون تغییری اینجام. صدای گرمش در اتاق طنین انداخت:« عصر بخیر خانما... بعد به طرف میزش رفت و چند ورق کاغذ را عمیقا بررسی کرد. من و فلور به طرف میزش قدم برداشتیم. فلور نیم نگاهی به من انداخت به معنای اینکه« خودت همه چی رو بگو آدی» سری تکان دادم و گفتم: آلبوس... چیز یعنی نه پرفسور دامبلدور، میشه شما پرفسور لوپین عزیز رو اخراج کنید؟ آلبوس نگاهش به من دوخته شد و زیرلب گفت: خب؟ فلوریا که دستانش را در هم گره کرده بود گفت: پرفسور، امروز درس مقابله با بوگارد رو داشتیم، و ما بهشون گفتیم نمی تونیم مقابله کنیم ولی امروز سر کلاس ما رو صدا کردن. لبخند آلبوس خونسرد و عمیق تر شد. او آهسته گفت: مشتاقم بدونم چی شد... من لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم دقیقا و واضح تلفظ کنم پرفسور دامبلدور، نه آلبوس، نه پسر دیوونه، نه دوست عزیز... فقط پرفسور... -پرفسور دامبلدور، میشه بازم خودتون دفاع در برابر جادوی سیاه رو درس بدین؟ آلبوس چشمانش را کمی ریز کردـ -گوش کنید، پرفسور لوپین یکی از بهترین هاست، خودتون خوب می دونید، منم نمی تونم همزمان به کار مدیریت مدرسه و تدریس بپردازم پس آدونا بهتره برام تعریف کنی چی شده... پلک چپم می پرد.نفس هایم تندتر می شود و حقیقت بر زبانم جاری می شود: یه گردباد، رعد و برق سیاهی که از درونش می جوشید و اون... اونو دوباره دیدم آلبوس، من دیگه نمی تونم... لبخند آلبوس به کلی محو شد، حالا حالت موجه و مطمئن تری پیدا کرده بود. او زیرلب گفت: بهتره بعدا حرف بزنیم... فلوریا نگاهم کرد. هر دو رنگ پریده و پریشان بودیم. نگاه آلبوس بین من و فلور چرخید. - ولی نباید اشتباه من رو می کردید، نباید دوتایی پیمان می بستین... فلور آهی کشید و گفت: نکته قشنگی بود، ولی ما مطمئن بودیم ._@witch_writer ✧°
زاویه دید فلوریا ریدل: فلوریا:پروفسور ما از کاری که کردیم مطمئن بودیم هنوز هم هستیم الان موضوعی که ما بخاطرش اینجاییم پیمان نیست! کار پروفسور لوپین هست شما بهتر از من گذشته ام رو میدونید و از حال ادونا هم بهتر از خودش خبر دارید ولی سوال اصلی اینه چرا با وجود اینکه پروفسور لوپین اطلاع داشت باز هم این کار رو انجام داد ایا واقعا میخاست هویت من فاش بشه و ادونا دوباره اون لعنتیو ببینه؟ دامبلدور:دوشیزه ریدل!اروم باشید پشت کار پروفسور لوپین حتما یک دلیل موجه و قانع کننده ای وجود داره اون یکی از بهترین پروفسور های مدرسه هست و من نمیتونم پروفسور لوپین رو بدون دلیل خاص و موجهی اخراج کنم خانما درخواست های نابجا نکنید درضمن خانم فلوریا همچیز برمیگرده به پیمانی که بستید قدرت خاندان مادریت داره روزبه روز در تو افزایش پیدا میکنه من نگران هستم که نتونی کنترلش کنی _پروفسور من میتونم کنترلش کنم همینطور که تاالان اینکار رو انجام دادم پروفسور دامبلدور:خانم ریدل ایا اطلاعات دقیق و کافی از خانواده مادریت داری؟ ایا میدونی که اون قدرت چی هست و چرا من رو نگران کرده؟ _خب نه؛ نمیدونم پروفسور ولی بنظر میرسه بتونم این کار رو انجام بدم ولی راجب مادرم... فکر میکنم زمانش رسیده بخواهید همه چیز رو بهم بگید دیگه پروفسور دامبلدور:مقداری از نگرانیم همینه خانم ریدل اطلاعی ازش نداری اون میتونه تورو نابود کنه اگه نتونی درست ازش استفاده کنی یه ومپایر جا//دوگره اصیل اونم از خاندان سیمرغ و ریدل چیز کمی نیست _سیمرغ؟ پروفسور دامبلدور:بله درسته خانم فلوریا سیمرغ؛ خاندان مادری تو سیمرغ هستن از اصیل ترین و قدرتمند ترین ومپایر های جهان خانم ریدل این سخن من رو یک هشدار درنظر بگیر چیزهایی که از مادرت بهت به ارث رسیده چیز های خوب و خوشایندی نیستن مادرت از شجاع ترین و قدرتمند ترین ها بود _امروز اتفاقات عجیبه زیادی افتاد پروفسور ولی باید بیشتر بدونم پروفسور دامبلدور:بله درسته ولی فکر میکنم ادونا حال انچنان خوبی نداره بهتره بره بیرون و در حیاط مقداری قدم بزنه یا بره به خوابگاه و استراحت کنه. ادونا که این مدت رو سکوت کرده بود و به فکر فرو رفته بود با صدای ضعیفی قبول کرد و اروم اروم به سمت در رفت نمیدونم سکوتش بخاطر حال بدش بود یا چیز هایی که الان شنیده بود به هر حال سه تامون خوب میدونستیم که دامبلدور ادونا رو فرستاد دنبال نخود سیاه ولی خودم رو باید اماده کنم برای هر چیزی که قراره بشنوم چون اونقدر باید مخفی باشن که دامبلدور ادونایی که باهاش پیمان بستم رو هم نزاشت بشنوه ._@witch_writer ✧°