هدایت شده از • کرمیتِ خسته •
ولی بر خلاف انتظارم اینبار شهرستان جالب انگیز بود
از اولش و قبلِ رفتن و شروع غرغرای من که: واسه چی میخوایم بریم من درس دارم و کار دارم و زندگی دارم.
ولی بعدش با شوق و ذوق همراهیشون کردم
تا وقتی رسیدیم بلافاصله دعوت شدیم بله برون
تا بعد از بله برون و اخبار عجیبی که شنیدم و فقط ۲ ساعت توی سکوتِ شب زل زده بودم به دیوار تا بتونم هضمشون کنم
یا فرداش که با دختر عمههام رفتیم روی پشتِبومِ خونه مامانبزرگم و چند ساعت زیرِ آفتابِ داغِ کویر از در دیوار گفتیم و خندیدیم
خلاصه که الحمدلله بابتِ زندگی