از ۱۳ طبقه شروع میکنیم و در مجموعهی اصلی تا ۱۶۹ طبقه پیش میرویم. اندی و تری در این مسیر با ماجراهای مختلف شخصیتهای عجیب دردسرهای غیرمنتظره و اتفاقات خندهدار زیادی روبهرو میشوند
در واقع وقتی کتاب را باز میکنی انگار وارد دنیایی میشوی که هر چیزی ممکن است در آن اتفاق بیفتد ممکن است چند صفحه بعد با یک اختراع عجیب روبهرو شوی یا ناگهان داستان وارد یک ماجرای کاملا غیر منتظره کرده
_______________________________
#معرفی_کتاب
ژانر: #طنز
https://eitaa.com/wolf_star1392
کتابخانه متروکه
از ۱۳ طبقه شروع میکنیم و در مجموعهی اصلی تا ۱۶۹ طبقه پیش میرویم. اندی و تری در این مسیر با ماجرا
من کل مجموعه رو خوندم و عاشقشم!!
خیلی باحاله
꧁تاج و خاکستر꧂
☆فصل دوم، قسمت دوم و نیم☆
کین تازه وارد سالن شده بود که متوجه شد همه عجیب به او نگاه میکنند.
کین ابرو بالا انداخت.
«چیه؟»
دیمین خیلی جدی گفت: «هیچی.»
اتان لبخندش را پنهان کرد.
کین به لیورا نگاه کرد. «چرا همهتون اینطوری نگاه میکنین؟»
لیورا گفت: «فقط یه سؤال.»
کین مشکوک شد. «چه سؤالی؟»
نوا گفت: «از چی میترسی؟»
کین بدون مکث جواب داد: «هیچی.»
دیمین زیر لب گفت: «همه همینو میگن.»
کین نشست. «جدی میگم. من از چیزی نمیترسم.»
لیورا لبخند مرموزی زد.
«مطمئنی؟»
کین به او نگاه کرد. «کاملاً.»
چند دقیقه بعد...
درِ سالن باز شد.
یک جعبه بزرگ وارد خانه شد.
کین نگاهی به جعبه انداخت.
«این چیه؟»
لیورا با خونسردی گفت: «هیچی.»
کین مشکوک شد.
«لیورا...»
لیورا در جعبه را باز کرد.
یک عروسک دلقک از داخل جعبه بیرون آمد.
کین همان لحظه از جایش بلند شد.
«این رو از اینجا ببر!»
سکوت.
دیمین آرام گفت: «اوه...»
اتان لبخند زد.
نوا دستش را جلوی دهانش گرفت.
لیورا با تعجب به کین نگاه کرد.
«تو از دلقک ها میترسی؟»
کین با اخم گفت: «نه.»
دیمین به دلقک اشاره کرد.
«پس چرا رفتی پشت مبل؟»
کین چند ثانیه سکوت کرد.
«مسئلهی امنیتیه.»
اتان زد زیر خنده.
«امنیت چی؟!»
کین از پشت مبل گفت: «امنیت خودم.»
لیورا دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
کین با اخم گفت: «فقط... اون دلقک رو از جلوی چشمم بردارین.»
دیمین لبخند زد.
«فکر کنم امروز خیلی چیزها درباره همدیگه فهمیدیم.»
نوا آرام گفت: «هنوز من موندم.»
لیورا برگشت سمت او.
«درسته... تو از چی میترسی؟»
نوا کمی مکث کرد.
«نمیدونم از چی میترسم...شایدم باید بگم از هیچی نمیترسم.»
همه با هم گفتند:
«دروغ میگی.»
نوا نگاهشان کرد.
«من واقعاً از چیزی نمیترسم.»
در همان لحظه، چیزی کوچک و آرام روی زمین حرکت کرد...
نوا آن را دید.
خشکش زد.
چشمهایش گرد شد.
«نه...»
لیورا برگشت.
«چی؟»
نوا یک قدم عقب رفت.
«اون رو از اینجا ببرین.»
دیمین به زمین نگاه کرد.
یک حلزون کوچک آرام روی زمین حرکت میکرد.
اتان چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:«جدی؟»
نوا با وحشت گفت:
«خیلی هم جدی!»
و همهی سالن منفجر شد از خنده.
ادامه دارد......
#تاج_خاکستر_فصل_دوم
https://eitaa.com/wolf_star1392